« December 2005 | صفحه اصلی | February 2006 »
گل های خیلی پژمرده جشنواره بیست و چهارم!January 28, 2006 06:42 PM
یك نفر برایم كامنت گذاشته كه حداقل بیست فیلم از كارگردان های مطرح دنیا توی این جشنواره هست. امروز هم ما رفتیم یكی از این مطرح ها را دیدیم یعنی گل های پژمرده جیم جارموش. تیتراژ اول فیلم به اسم شارون استون كه رسید سینما رفت توی كار كف و سوت ولی طفلكی ها نمی دانستند چه در انتظارشان است. قسمت های صمیمانه فیلم را با قیچی باغبانی بریده بودند و فكر می كنم در دو سكانس كلاً 6 ثانیه ای چشم جماعت به جمال شارون استون روشن شد! تا دیگر من نباشم بگویم جیم جارموش... روی پرده... توی سینما... می ارزه بایستی توی صف! طفلكی من...طفلكی جیم جارموش!
masoome naseri | 06:42 PM | Comment(s)(22)
به خاطر سینما به خاطر بارانJanuary 26, 2006 09:11 PM
روزی روزگاری جشنواره فیلم فجر برای خودش جشنوارهای بود. آن روزها البته دیویدی این همه فیلم خارجی بهوفور در هر سر بازاری یافت نمیشد و ما بودیم و همین یك جشنواره كه باید به اندازه یك سال از آن اكسیژن سینمایی میگرفتیم. الان جشنواره جشنوارهها را ما توی خانههایمان برگزار میكنیم.
امسال از سر بیكاری-دقیقاً از سر بیكاریها!- برنامههای جشنواره را پیگیری میكنم. دیشب رفته بودم فیلم كارگران مشغول كارند كه كارگردانش مانی حقیقی است. همان مانی حقیقی كه فیلم آبادانش توقیف شده بود. من آبادان را به لطف خود مانی حقیقی دیدهام و از این یكی كارش هم خوشم آمد.
الان هم از تماشای بهآهستگی مازیار میری برمیگردم كه آقبهمن تعریفش را كرده ولی من با این فیلم حال نكردم. گمان میكنم خیلی باحالتر و جاندارتر از این میشد از آب درش آورد.
در بخش خارجی فیلمهای خوب را زیاد نشان نمیدهند. چرایش را نمیدانم. مثلاً! فیلم پنهان میشائیل هانكه كه ژولیت بینوش دوستداشتنی بازیش میكند تا آنجا كه میدانم فقط یك سانس در برنامه جشنواره بود. شب بخیر و موفق باش جرج كلونی را هم فقط روز آخر نمایش میدهند.
فقط چون هوا خوب و بارانی و قشنگ و دلبرانه است من میروم سینما وگرنه كه چه جشنوارهای چه جشنواره جشنوارههایی چه بخش بینالمللی؟! غول تنهای این جشنواره ابراهیم حاتمیكیاست با بهنام پدر!
masoome naseri | 09:11 PM | Comment(s)(3)
روسری سفیدها درآفسایدJanuary 25, 2006 05:44 PM
دیروز با یك اتفاق دلپذیر توانستم بروم آفساید جعفر پناهی را ببینم. پناهی ماجرای فیلمش پرهیجانش را همان ساعت هایی فیلمبرداری كرده كه ما با تعدادی از خانم های دیگر رفته بودیم استادیوم. یعنی همان روسری سفیدهایی كه در فیلم از آنها اسم می برند ما هستیم كه بالاخره اواخر نیمه اول توانستیم برویم و شكوه فوتبال زنده را تجربه كنیم. ماجرای فیلم ماجرای چندتا دختر عشق فوتبال است كه برای تماشای فوتبال لباس پسرانه می پوشند و...
ما البته این شكلی دیوانگی نكردیم و سعی كردیم كاملاً مدنی برویم توی استادیوم ولی موقع تماشای فیلم آفساید مدام توی فكر هیجان های خودمان بودم در همان زمانی كه فیلم روایتش می كند. شلوغ بازی و شعارهای برابری خواهانه و جروبحث با مامورها و آااخر سر نشستن روی صندلی های داغ استادیوم كه خیلی چسبید!
masoome naseri | 05:44 PM | Comment(s)(7)
سیاست داخلی در ادبیات تاكسی سوارهاJanuary 21, 2006 06:11 PM
تازگی ها سعی می كنم از دست سیاست های احمدی نژاد حرص نخورم چون متوجه شده ام واقعاً مردی از جنس مردم است. شوخی هم نمی كنم. او مثل همه هموطنان عزیز در مورد خودش و خودمان دچار توهم است.
او در مورد مهم ترین مسائل سیاسی با ادبیات عامیانه حرف می زند. ادبیات آنهایی كه ساعت 9 شب پای اخبار شبكه یك می نشینند و دروغ های گوینده ها را در مورد رشد شاخص بورس و افزایش سرمایه گذاری ها و اختصاص بودجه چند صد میلیاردی به مناطق محروم باور می كنند. و بهتر است بگویم ادبیات تاكسی نشین ها!
ادبیات تاكسی نشین ها هم این روزها خیلی جالب شده انگار نه انگاراین مملكت همان مملكت گل و بلبل همیشگی است.
چند روز پیش از یك راننده تاكسی شنیدم كه احمدی نژاد رفته استان زاهدان! و هفتصد میلیارد تومان گذاشته وسط! (خداییش انگار هیئت عزاداران حسینی است و این پول هم خرج قیمه پلو دهه اول محرم!) و گفته سال آینده که آمدم اینجا باید آباد باشد.
حالا گیریم من حرص خوردم و با تاكسی سوارها سر این قضیه بحث كردم و آن دو سه سرنشین را متوجه ب"حران ما نحن فیه" كردم آخرش كه چه؟ با بقیه هفتاد میلیون دیگر چكار كنم؟
بنابراین فعلاً بی خیال شده ام و تا اطلاع ثانوی به سخنرانی های بامزه آقای احمدی نژاد گوش می دهم و فیض می برم.
masoome naseri | 06:11 PM | Comment(s)(20)
ترانه چلچراغ
دو سال پیش بعضی ها گیر دادند برای چلچراغ یك ترانه بگو. اولین چله چلچراغ هم بود گمانم. در ضمن خرده فرمایش هم كردند كه سركلیشه های چلچراغ مثل روزی روزگاری ایران و سرگیجه و بچه های كوچه ÷شتی و .... حتما توی ترانه باشند. نتیجه شد یك ترانه رسماً پریشان!! كه به دوستی می گفتم مثل مرغ سحر روایت های مختلفی از این ترانه هست!!! یكی از آخرین هایش را امید عراقی خوانده است كه اگر دلتان خواست می توانید شاهكار من ترانه چلچراغ را از اینجا بگیرید و بشنوید. باور كنید این تنها ترانه بی قاعده ای است كه در عمرم گفته ام. درست به بی قاعدگی چلچراغ!
masoome naseri | 04:52 PM | Comment(s)(7)
ما آدمهای ناسپاس!January 12, 2006 04:44 PM
سهشنبه شب ساعت نهو نیم ده شب بود كه بالاخره تصمیم گرفتم بروم - یا بیایم- اصفهان. دو ساعتی از نصفه شب گذشته بود كه اتوبوس از روبروی بهشتزهرا رد شد و لامپهای اتوبوس خاموش شدند و كتاب شب پیشگویی را گذاشتم توی كیفم و از دنیا رفتم یعنی خوابم برد. اتوبوس پلیسراه شاهینشهر كه نگهداشت بیدار شدم.
گذاشتم یك راننده اصفهانی خوشبخت صبح زود سرم گول بمالد و بابت یك مسیر كوتاه هزار تومان بگیرد. البته خیال كرده بود خیلی زرنگ است با این هزار تومان تهران یك مسیر مستقیم هم نمیبرند آدم را! از پلهها كه میرفتم بالا دختر همسایه خواهرم اینها تروتمیز و مرتب داشت میرفت تا سوار سرویس مدرسهاش بشود. خدا شاهد است از ته دل خدا را شكر كردم كه جای آن طفل معصوم نیستم. همیشه فكر میكنم عجب احمقی بودم كه دوازده سال صبح زود بیدار شدم كه مدرسه بروم.
الان هنوز در سفرم و آمدم كمی در این فضای مجازی اكسیژن بگیرم و بروم كه چشمم خورد به این لینك مسابقه داستانهای كوتاه با جایزه سیگارپیچ استیل كه یك جملهاش به دل من خیلی چسبید. آنجا كه از قول وودی آلن میگوید: ما آدم ها انسان های ناسپاسی هستیم . چون هر روز صبح كه از خواب بیدار می شویم خدا را به خاطر آنكه دیگر به مدرسه نمی رویم ، شكر نمی كنیم !
بقیهاش یعنی مسابقه و اینجور چیزهایش به من ربطی ندارد بروید بخوانید ببینید جریانش چیست و اگر خواستید شركت كنید شاید برنده خوشبخت جایزهاش شوید. برای من خواندن همین جمله حكیمانه كافی بود!
masoome naseri | 04:44 PM | Comment(s)(14)
جامعهای كه در آن ادبیات مفسدهای است شرمآورJanuary 8, 2006 06:04 PM
بعضی از دوستانم میدانند در برابر كتاب من به هیچ قانون اخلاقی پابند نیستم! یكی دو هفته پیش یكی از دوستان را مجبور كردم! كتاب «چرا ادبیات» نوشته ماریو بارگاس یوسا را كه عبدالله كوثری برای انتشارات لوح فكر ترجمهاش كرده به من هدیه كند!
عنوان انگلیسی كتاب این است why literature?
محتوای این كتاب سه مقاله از یوسا است. یكی همین چرا ادبیات، دیگری فرهنگ آزادی و بالاخره آمریكای لاتین: افسانه و واقعیت.
همه این مقالات خواندنیاند چون هم یوسا خوب مینویسد و هم كوثری روان ترجمه میكند.
خریدن، سرقت مجوزدار و خواندن این كتاب را پیشنهاد میكنم! اینجا هم دو سه صفحه اول مقاله چرا ادبیات را میگذارم باشد كه شما هم بروید و یكی از 2200 نسخه این كتاب را بخرید و به این ترتیب هم به خودتان خدمت كنید، هم به فرهنگ و ادبیات جامعه!
«بارها برایم پیش آمده كه در نمایشگاه كتاب یا در كتابفرشی آقایی به سراغم آمده و از من امضا خواسته و این را اضافه كرده كه: «برای همسرم میخواهم، یا برای دختر جوانم، یا برای مادرم» و من هم بلافاصله از او پرسیدهام «خودتان چی؟ اهل مطالعه نیستید؟» پاسخ همیشه یكی است: «چرا، كتاب خواندن را دوست دارم، اما میدانید، خیلی خیلی گرفتارم.» این پاسخ را دهها بار شنیدهام. این مرد و هزاران مرد مثل او آنقدر كارهای مهم، آنقدر وظیفه و آنقدر مسئولیت دارند كه نمیتوانند اوقات ذیقیمتشان را با خواندن رمانی، یا مجموعه شعری یا مقالهای ادبی به هدر بدهند.
در نظر اینگونه آدمها ادبیات فعالیتی غیرضروری است، فعالیتی كه بیتردید ارجمند است و برای پرورش احساس و آموختن رفتار و كردار مناسب ضرورت دارد، اما اساساً نوعی سرگرمی است، چیزی تجملی است و تنها درخور افرادی كه وقت اضافه دارند. چیزی است درشمار ورزش، سینما، بازی شطرنج و در اولویتبندی وظایف و مسئولیتهایی كه در كشاكش زندگی بناگزیر پیش میآید، میتوان بیهیچ دغدغهای از آن چشم پوشید.
اینطور كه پیداست ادبیات هر روز بیش از روز پیش تبدیل به فعالیتی زنانه میشود. در كتابفروشیها، در كنفرانسها و در جلسات كتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان و حتی در دانشكدههایی كه خاص علوم انسانی هستند شمار زنان از مردان بیشتر است. توجیه سنتی این وضع این است كه زنان طبقه متوسط در قیاس با مردان ساعات كمتری كار میکنند و بسیاری از آنها با وجدانی آسودهتر از مردان اوقاتی را صرف خیالپری و موهومات کنند.
من نسبت به این نگرش كه زن و مرد را به دو مقوله خشك و نرمشناپذیر تقسیم میكند و فضایل و معایبی به هر یك از این دو جنس نسبت می دهد حساسیت دارم، اما در این تردیدی نیست كه خوانندگان ادبیات روز به روز كمتر میشوند و در میان خوانندگان باقیمانده هم شمار زنان بیشتر از مردان است.
در همه جا وضع كم و بیشتر همین است. مثلاً در اسپانیا بررسی اخیر انجمن نویسندگان اسپانیا نشان داد نیمی از جمعیت این كشور اصلاً كتاب نمیخوانند. در همین بررسی میبینیم شمار زنانی كه كتاب میخوانند به میزان 2/6 درصد از شمار مردان بیشتر است، و این فاصله چنین كه پیداست روی به افزایش دارد. من برای این زنان خوشحالم و به حال آن مردان افسوس میخورم، و همچنین برای میلیونها انسانی كه میتوانند بخوانند اما عزم جزم كردهاند كه نخوانند.
اگر این آدمها مایه تاسف من میشوند تنها برای این نیست كه نمیدانند چه لذتی را از دست میدهند، بلكه به این دلیل نیز هست كه معتقدم جامعه بدون ادبیات، یا جامعهای كه در آن ادبیات-مثل مفسدهای شرمآور- به گوشه كنار زندگی اجتماعی و خصوصی رانده میشود و به كیشی انزواطلب بدل میگردد، جامعهای است محكوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر میاندازد...»
masoome naseri | 06:04 PM | Comment(s)(6)
دچار شدن بچههای آنلاین مر...January 6, 2006 01:56 AM
تا آنجا كه به من مربوط است سه تا بچه آنلاین میشناختم كه به نظر میرسید هلاك سیاستاند و حالا یكی یكی یكی در عنفوان جوانی میبینم دل و دین و عقل و هوششان را به باد دادهاند رفته پی كارش! ولی خوش به حالشان و حس و حالشان چون نیست بیماری چو بیماری دل! ولی حالا چرا همه با هم دچار شدهاید؟
masoome naseri | 01:56 AM | Comment(s)(4)
لذت عكس و موسیقیJanuary 5, 2006 04:25 PM
این عكس مرتضی نیكوبذل عكاسی كه واقعاً متفاوت فكر میكند، در مجموعه بهترین عكسهای سال 2005 اولین عكسی است كه در بخش انتخاب خوانندگان میبینید. زنی كه زیر برج آزادی قدم میزند. روی لینك كلیك كنید و از دنیای عكس خوب كه موسیقی خوبی با آن هماهنگ شده لذت ببرید.
masoome naseri | 04:25 PM | Comment(s)(1)
تیریپتیریپ گوگلی وبلاگم تمام شد!
از همه همه آنهایی كه به اشكال مختلف مرا قرین رحمتشان كردند متشكرم.
masoome naseri | 02:01 AM | Comment(s)(0)
جنون و جهالت
ای هفت سالگی!
ای لحظه بزرگ عزیمت!
بعد از تو هر چه رفت
در انبوهی از جنون و جهالت رفت
راست میگوید فروغ همه آنچه بعد از هفت سالگی من دستكم گذشته، تركیبی است از این دو تا جیم! ولی آیا از گذشته خودم پشیمانم؟ یا به سبك این مصاحبههای كلیشهای یكبار دیگر اگر فرصت می كردم سیسال گذشته را طور دیگری میگذراندم؟
از بابت هشتاد درصد اتفاقهای زندگیام راضیام. از كودكیهای بیپایانم، از نوجوانی دیوانهوارم و همه آن رفتارهایی كه مامانم را پریشان كرده بود(مثلاً عروسی رفتن با كفش كتانی و كتاب خواندن در حمام و... ) و همه جوانیام كه به رفاقت گذشت و البته كه ازدواجم با یكی از بهترین آدمهای ممكن!
آیا اینكه این همه، صبحها خوابیدم پشیمانم؟ نه! من تنبل نیستم كمی متفاوتم. متفاوت بودن كه ایراد ندارد!
الان بعد از این همه سال از همه خانواده جالبم (مامان فوقالعادهام) كه باعث شدند من بچه خوشبخت و رهایی باشم سپاسگزارم.
از دانشگاه رفتنم (هرچند هنوز مدركم را نگرفتهام ) به خاطر آشنایی با پنج شش نفر رفیق فابریكی كه هنوز دارمشان و بعضیهایشان در همین فضای مجازی نفس میكشند سپاسگزارم.
از شغل پر از بیكاری خودم كه باعث شده چند تا دوست اساسی به دست بیاورم هم سپاسگزارم.
به خاطر داشتن این رفیق سودای مكالمهام كه خودش تصورش را هم نمیكند چقدر در من تاثیرهای خوب گذاشت و اگر نبود نمیدانم از داشتن چه چیزهای خوب و بزرگی محروم میماندم سپاسگزارم و از بهترین مردی كه میشناسم و سپاسگزار بودن در مقابل خوبیهایش كافی نیست و پنج یا شش سال است داریم با هم در حیاط زندگی قدم میزنیم هم سپاسگزارم.
ممكن است مثل تیتراژ پایانی سریالهای تلویزیونی شده باشد ولی خب بعد از سیسال آدم باید یك حرفهایی را بزند كه ممكن است تا سالها فرصت نكند دوباره بگوید.هر چند اینها را بیشتر مینویسم كه خودم یادم باشد حالم در زمستان هشتاد و چهار چقدر خوب بوده است!
masoome naseri | 01:38 AM | Comment(s)(5)
كامرواییJanuary 4, 2006 12:59 PM
تصمیم گرفته بودم به میمنت تولدم و اینكه امروز بعد از چند سال صبح زود بیدار شده بودم بروم كمی الواتی ولی از محل امتحان كه بیرون آمدم دقیقا به سوی سرنوشت راه افتادم! انتخاب بین الواتی و برگشتن به خانه و نشستن پای كامپیوتر مثل این بود كه یك گربه را بین شكار گنجشك از روی درختها و چرت زدن كنار بخاری مخیر بگذاری! خب مهلوم است نتیجه همینی میشود كه الان شده!
خداییش با این كه امروز سحرخیز شدهام هر چه توی آینه نگاه میكنم قیافهام به كامرواها نمیخورد!
پ.ن.به اعتبار فرهنگ كلمات عامیانه ابوالحسن نجفی كلمه الواتی _ الواطی با هر دو املا درست است و من این ت را ترجیح میدهم. هرچند در معنای رسمی مفهوم خوبی ندارد ولی سالهاست بروبچس از آن به معنای خوشگذراندنی استفاده میكنند كه كاملاً مشروع است.
masoome naseri | 12:59 PM | Comment(s)(14)
وقتی سن آدم روند میشودیكی از دوستان همكار كه در امور زنانه به اجتهاد رسیده است میگوید سی سالگی اوج زنانگی است! البته مفهوم این زنانگی میان دوستان فمینیست و غیر فمینیست محل مناقشه است. اینها میگویند این نگاه به زنها نگاه كثیفی است و آنها میگویند این زنانگی همان انسانیت مؤنث است. البته كه ظرافت طبع، لطافت رفتار و اینجور قضایا منظور نظر دوستان غیر فمینیست است ولی خب پشت این كلمات قشنگ گاهی تاریخ ناخوشایندی وجود دارد كه توی ذوق میزند!
حالا غرض از این همه این بود كه بگویم من به قول آن دوستمان به اوج زنانگی رسیدهام ولی دریغ از عقل درست و حسابی چه برسد به لطافت و ظرافت و اینجور چیزها!
در شب سیسالگیام كمی دیوانگی كردم كه این بالا میبینید تا یادم باشد سن و سال مهم نیست مهم این است كه دل آدم دیوانه باشد.
مقدار قابل توجهی كیك صرف این دیوانگی شد تا سیسالگیام را دوستان به سبك فیلمهای كمدی جشن بگیرند كه یك كیك پرت میشود و پخش صورت آرتیست میشود! كنار این كیك شمعی نگذاشتهام چون با سیتا شمع كل كادر پر میشد.
البته كه باید بگویم كل این سیستم حاصل هنرنمایی هنرمند شهیر مملكت، عكاس خوشتیپ شادی قدیریان است كه این دیوانگی را با هم جشن گرفتیم.
خیلی ضایع است كه صبح سیسالگی آدم با یك امتحان مزخرف شروع شود.
masoome naseri | 02:01 AM | Comment(s)(20)
فرانسه فرانسهJanuary 2, 2006 10:36 PM
به علاقهمندان ادبیات فرانسه یادآوری میكنم روز سهشنبه فردا در شهر کتاب مرکزی در خیابان حافظ ، نبش زرتشت برنامهای برگزار میشود درباره كتاب 21 داستان از نویسندگان فرانسوی ترجمه ابوالحسن نجفی. آنطور كه در خبر مربوط به این برنامه خواندم قرار است رضا سید حسینی مترجم فوقالعاده خوب هم حضور داشته باشد.
یادم افتاد خبرش را كجا خواندم. آقای هنوز آبادی اینجا چیزی درباره این برنامه نوشته بود.
یك كامنتی هم برایم گذاشته شده كه آقا یا خانم دعوتنامه! برایم نوشته:اگه هنوز حس و حال گرد همایی های مطبوعاتی رو دارید پنج شنبه بعد از ظهر جای دیگه ای قرار نگذارید.
سمینار و جلسه پرسش آسیبشناسی هشت سال روزنامهنگاری دوران اصلاحات روز پنج شنبه از ساعت 14 تا 17 در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار می شود.
اگر این كار دوستان انجمن صنفی است كه باید عرض كنم: اوا چه صمیمی!
عجالتاً غیر از این كامنت چیزی در مورد برنامه دوم نمی دانم. امیدوارم باشد و برنامه خوبی باشد ولی خداییش پنجشنبه تنها روز تعطیل روزنامهنگارها وقت مناسبی نیست برای این كار.
masoome naseri | 10:36 PM | Comment(s)(4)
خواندنJanuary 1, 2006 09:51 PM
عزیزم!
میگویید چگونه فرا بگیریم؟ خیلی آسان است. بخوانید. من باز تكرار میكنم: بخوانید. هیچ چیز ما را نجات نمیدهد جز خواندن، در صورتیكه دریابیم و مطلب به كار و ذوق ما بخورد. ملت ما زیاده بر آنچه تصور میكنید به این كار احتیاج دارد. وضعیت ما عوض نشده و اگر رشد خود را نكرده یك راه برای فهمیدن هست: خواندن.
اگر بدانید چقدر این توصیه سودمند است. بعد از چند سال كه به كار ادامه بدهید و بر طبق آنچه میخوانید كار كنید و در كار و آنچه خواندهاید دقت كنید، خواهید دانست من چه میگویم. ولی اگر سرسری میخوانید، همان بهتر كه نخوانید...
امروز داشتم كتاب درباره شعر و شاعری نیما یوشیج را نگاه میكردم كه از نتایج تلاشهای سیروس طاهباز است. این كه نوشتم از حرفهای نیماست. انگار این مشكل نخواندن قرار نیست حالا حالاها حل شود.