« October 2005 | صفحه اصلی | December 2005 »
شجریان را ول كن، هارد راك را بچسبNovember 29, 2005 05:24 PM
بلیت كنسرت استاد بزرگ گیرتان نیامدهاست؟ ناراحت نباشید همیشه راههایی برای جبران هست.مرغ سحر را با صدای جادویی استاد از دست دادهاید؟ خب راههای دیگر را امتحان كنید! این هم یك پیشنهاد:
فستیوال موزیك تهران اونیو، جاست فور یو!
فستیوال موزیك تهران اونیو یكی از نوستالژیهای اینترنتی من است. فكر میكنم اولین دورهای كه این مسابقه برگزار شد توی روزنامه نوروز كار میكردم. همانوقتها از شنیدن موسیقی متفاوت از آن چه در دنیای رسمی موسیقی وجود داشت ذوقزده شده بودم. داونلود كردن آن قطعههای موزیك با آن سرعت كذایی، خیلی كار سختی بود و هنوز هم هست ولی خوشبختانه حالا از بركت آشنایی با نرمافزارهایی مثل free download manager میتوانم همه را سفارش بدهم و منتظر داونلود شدنشان بمانم.
دوره تازه فستیوال موزیك تهران اونیو امسال هم برگزار میشود. برای شنیدن این آهنگها و رای دادن به موزیك دلخواهتان باید ثبتنام كنید كه اصلاً كار سختی نیست. برگزاركنندگان در بخش راهنمای شنیدار توضیحات خوبی گذاشتهاند خلاصه اینكه هم میتوانید بخشهایی از موزیكهایی را بشنوید كه در مسابقه شركت كردهاند هم از فهرست موزیكهای خارج از مسابقه میتوانید انتخاب كنید و بشنوید. حتی اگر حوصله شركت در مسابقه را ندارید (كه بهتر است داشته باشید) خوب است به بخش خارج از مسابقه بروید و حالشو ببرید.
این برنامه یك داونلود منیجر خوب است كه یك كلیك برای همیشه در بخش نرمافزارهای رایگانی كه هر روز معرفی میكند پیشنهاد كرده با استفاده از این داونلود منیجرها حتی اگر سیستمتان دیسكانتكت شد بعد از وصل شدن مجدد ادامه موسیقی یا برنامه را از آنجایی كه قطع شده میتوانید دریافت كنید به اضافه كلی مزایای دیگر.
از این یكی هم میتوانیداستفاده كنید.
masoome naseri | 05:24 PM | Comment(s)(11)
هویجوریاین موقع شب آمدهام بگویم:
1- بیسكویت دیجستیو(ساقه طلایی) اوژینال شركت مینو با اینترنت میچسبه یه رفیقی هم البته میگفت با نوشابه مشكی محشر میشه! مال نان قدس رضوی نخرید به من بدوبیراه بگیدا؟ با هم فرق میكنن!
2- من آخرش این فیلترینگو میكشم!
3-ساعت نزدیك دو و نیمه برو بگیر بخواب!
masoome naseri | 02:06 AM | Comment(s)(5)
جنبش دانشجویی و تب یونجه و مرگNovember 28, 2005 03:52 PM
من اصلا نمیدانستم در شمال اروپا چغندر به عمل میآید تا اینكه گوینده اخبار تلویزیون گفت كشاورزان آن منطقه تظاهرات راه انداختهاند و به تصمیمگیری دولت در زمینه قیمت چغندر معترضاند یا یك همچین چیزی.
بعدش هم اصلا فكر نمیكردم اهالی متمدن كشوری كه با آن زبان به قول سهراب بق بقویی حرف میزنند میتوانند شورش كنند و با همان زبان قشنگشان به دولت فحش بدهند?! خب از این اتفاقها همه جا میافتد ولی خواندن دفتر بیمخاطب باعث شد كمی بیشتر به این اتفاقها فكر كنم.
حنیف مزروعی در مورد غیرمدنی بودن رفتار بعضی از دانشجوها در جریان یك اعتراض مدنی وطنی چیزی نوشته كه البته من هم موافق این رفتار نیستم.
هرچند فكر میكنم ما در مبارزات مدنیمان كمی سوسول و اخلاقگرا هستیم و گرنه همه جای جهان هر روز از این اعتراضات اتفاق میافتد و زیاد نباید دلخور شد. ولی حنیف در جایی از نوشتهاش آورده : آیا پس فردا اگر موج برخورد با این دانشجویان از سوی کمیته های انضباطی در دانشگاهها شروع شود سر و صدای اینکه چرا از ما حمایت نمیکنید راه نمی اندازند؟ و ...
حنیف عزیز! فكر میكنی آنها در صورتی كه این اتفاق بیفتد از چه كسانی میخواهند حمایتشان كنند؟ نكند از همین الان نگران ناتوانی اصلاحطلبها و تردیدهایشان در انتشار یا عدم انتشار یك بیانیه در حمایت از آنها هستی؟ گفتهای انتخاب عمید زنجانی را باید به فال نیك گرفت.
چرا باید انتخاب یك آدم حوزوی را در یك مسند دانشگاهی( گیریم با مدرك دانشگاهی) به فال نیك بگیریم؟ چون همیشه به نسبت مرگی كه در انتظار روشنفكران و عموم مردم ایران بودهاست ما را به تب راضی كردهاند؟ فكر میكنی انتخاب یك چهره امنیتی در دانشگاه به خودشان بیشتر ضربه میزد یا به دانشجوها؟
من فكر میكنم جنبش اصلاحطلبی ایرانی بیش از هركس مدیون همین جماعت دانشجو بود. آنها سفیران اصلاحات در گوشه و كنار كشور بودند وگرنه فلان كارمند شهرستانی یا فلان زن خانهدار روستایی كه تنها منبع خبریاش تلویزیونی بود كه كس دیگری را توی بوق كرده بود سال 76یك ورق از روزنامه سلام هم به دستشان نرسیده بود كه بخواهند با مطالعه آن اصلاحطلب شوند و به یك اندیشه دیگر رای بدهند اما با رسیدن اصلاحطلبان به قدرت كسانی كه بیشتر از همه تنها ماندند هم آنها بودند.
روزی كه با فشار اصلاحطلبان در میان جنبش دانشجویی كشمكش درگرفت كه آیا همراهی با اصلاحطلبان به معنای نفی هرگونه نقادی است یا باید همچنان منتقد بود، آنها كه به سكوت رضایت دادند و با سران اصلاحات در سیاست همراه شدند، همانهایی بودند كه به تب ماندن در صحنه راضی شدند تا انگ ایستادن مقابل اصلاحات به مرگشان نكشاند.
روزی كه بخشی از جنبش دانشجویی مجبور شد نقادیاش را كنار بگذارد، مبادا انگ مقابله با اصلاحطلبی بخورد هم برای اصلاحطلبان روز بدی بود، هم برای دانشجوها و اگر عواقبش را در نظر بگیریم هم برای مردم ایران.
اگر مراد ازاصلاحطلبی مودبانه، همان است كه نمایندگان مجلس ششم مرتكبش شدند، گمان میكنم جواب نمیدهد. این اصلاحطلبی مودبانه باعث شد چهار سال، هر طرح و لایحه مصلحانهای به سد شورای نگهبان خورد لبخند بزنند و جز چند تا مصاحبه با روزنامههای خودشان دست به كاری نزنند.
همان اصلاحطلبهای مودب اما به محض اینكه صلاحیتشان تایید نشد تحصن كردند و شلوغش كردند. خب در این گیرودار، دانشجوهایی كه از روی دست همین آقایان و خانمها سكوت را تمرین كرده بودند، این بار هم كنار ایستادند و تماشا كردند و با آنها همراه نشدند. راستی به نظرت دست زدن به آن تحصن نسبت به رفتار پیشین آنها كمی بیادبانه نبود؟
اگر همان پرخاشهای بیادبانه دانشجوها در 18 تیر نبود و همان چندتا عكسی كه دوستان اصلاحطلب در كوی دانشگاه با دانشجوها گرفتند نبود به نظرت حالا سند دیگری برای نمایش همراهیشان با جنبش دانشجویی در طول این هشت سال داشتند كه نشان بدهند؟
جنبش اصلاحطلبی یا هر حركت مصلحانهای به نظر من هم نیاز به شعار دارد هم نیاز به شعور دارد هم نیاز به شور دارد هم نیاز به شورا دارد همن نیاز به شورش دارد. و خرد جمعی میتواند تعیین كند در هر برهه زمانی با كدام سلاح باید دست به اصلاحطلبی زد. گاهی یكی از سلاحها كفایت میكند گاهی باید از همه آنها استفاده كرد.
فكر میكنم اگر در طول هشت سال گذشته، ما مدام به تب نوبه و تب یونجه و تب مالت و تب وزرای ناكارآمد و تب مدیران بیلیاقت و تب مدارا با شورای نگهبان رضایت نداده بودیم حالا به مرگی اینچنین نمیافتادیم كه چنان رییسجمهوری چنان وزیری انتخاب كند و چنان وزیری چنان رییس دانشگاهی و الی آخر!
وقتی حتی در فرانسه گل و ادبیات و موسیقی و فلسفه هم گاهی لازم است شیشهای شكسته شود و آتشی گیرانده شود تا حاكمان حساب كار خودشان را بكنند، حساب ما كه مملكت گل و بلبل و استبدادیم روشن است.
راستی برادر! من جایی خبری در این مورد نخواندم ولی تو هم ندیدی جبهه مشاركت و شاخه دانشجوییاش بیانیهای در مورد انتخاب نابجای عمید زنجانی منتشر كنند یا اعتراضی چیزی، مصاحبهای، حرفی؟ نه؟ دوستانمان كه نامزد ریاستجمهوریشان زمانی وزیر علوم بوده نباید حرفی میزدند؟
در مورد آن بخش كه نوشتهای این دولت طی یك فرایند دموكراتیك البته ناقص انتخاب شده و حق دارد هر طور مایل است عمل كند هم فعلاً حرفی نمیزنم و فقط یادآوری میكنم تنها عمل سیاسی دموكراتیك شركت در انتخابات نیست. كارهای دیگری هم هست كه ما معمولاً از دموكراسی همان انتخابات نصفه و نیمهاش را فهمیدهایم.
همه اینها را نوشتم كه بنویسم برادرجان! قصه رضایت دادن به تب از ترس مرگ، انتخاب نسل ما نیست.ما به قول مشهدیها باید فكر دیگری برداریم. ناسلامتی از چغندركارهای اروپایی كه كمتر نیستیم!
پ.ن.
چون طبق یك قاعده ملی هر كس از نظرات كسی انتقاد كند دشمن اوست لازم است یادآوری كنم حنیف مزروعی از همكاران و دوستان خوب من است و نوشتن این حرفها فقط به بهانه نوشته او بوده و اینطور نیست كه من بخواهم سر به تن او نباشد!
سلام آقای رییس جدید نوشته آرش غفوری در همین موضوع
masoome naseri | 03:52 PM | Comment(s)(16)
دانشجوها رییس تازه را نمیخواهندNovember 27, 2005 03:14 PM
دانشگاه تهران بازهم شلوغ شده ماجرای اعتراض دانشجوهای دانشگاه تهران به انتخاب عمید زنجانی پشت درهای سالنی كه امروز صبح مراسم معارفهاش آنجا برگزار شد بالا گرفته و بعد از پایان برنامه گویا دانشجوهای معترض شلوغ كردهاند و دوستی كه در دانشگاه دارم تلفن كرده میگوید عمامه عمید زنجانی هم در این بین از سرش افتاده ولی بالاخره از آن وسط بیرونش كشیدهاند و نجاتش دادهاند. بعد هم بسیج دانشجویی وارد عمل شده و گویا در این درگیریها بعضیها كتك مفصلی خوردهاند. از جمله پسر محسن كدیور كه دانشجوی همین دانشگاه است.
دانشجوها میگویند فرجی دانا رییس سابق دانشگاه تهران منتخب شورای دانشگاه بوده و این برای اولین بار است كه در یك روند غیردموكراتیك رییس دانشگاه تهران با حكم وزیر علوم منصوب میشود.
زاهدی وزیر علوم كه شاهكارهای قبلیاش در دادن ایمیل یاهو و غیره نیازی به یادآوری ندارد گفته این انتصاب حقش است واز در پشتی كتابخانه دانشگاه بیرون رفته تا چشم دانشجوها به او نیفتد.
گزارشگر ایسنا گفتهاست اعتراضها تمام شده اما دوستی كه از دانشگاه تهران با من تماس گرفته میگوید همه چیز درهم و برهم است و اعتراضها ادامه دارد.
گزارش ایسنا از اصل مراسم و اعتراضهای حاشیه آن
گزارش فارس-عمید زنجانی گفته حاضر است با معترضین گفتگو كند
یك گزارش وبلاگی از ماجرا- ممنون از پرستو
این را هم در گوگل پیدا كردم جالب است
در این صفحه هم میتوانید بخشی از دیدگاههای عمید زنجانی را در مورد بازنگری قانون اساسی در مشروح مذاكرات شورای بازنگری قانون اساسی ببینید.
حنیف مزروعی رفتار دانشجوها را غیرمدنی میداند و میگوید عمید نسبت به بقیه مدیران دولت جدید بهتر است و باید خدا را شكر كنیم كه اطلاعاتی و سپاهی نیست.
معنای نمادین ریاست یك روحانی بر دانشگاه از نگاه برادرمان در هنوز
masoome naseri | 03:14 PM | Comment(s)(13)
چهار نكته و یك تشییع جنازه!November 24, 2005 01:00 AM
1-چند شب پیش تلویزیون باكلاس شده بود. شبكه سه اول یك سریال نشان داد كه توی آن هی فمینیسم فمینیسم! میگفتند و از قضا موج فمینسم ساختمانی را كه داستان در آن میگذشت تكان داده بود!
بعدش هم یك سریال پخش كردند در مورد اكس و اكسپارتی و این حرفها! ماجرای سریال اول درباره این بود كه چطور یك زن پر روی فمینیست آرامش اهالی یك ساختمان را به هم میریزد. او هم برای خانمهای ساختمان فال قهوه میگرفت و هم به جلسات فمینیستی میبردشان و هم شورشیشان میكرد! و هم نرمش صبحگاهی برایشان گذاشتهبود و هی سوت میزد و نمیگذاشت مردها بخوابند. منتظر بودم ببینم خب آخرش چه میشود و همه آن مصیبت را تحمل میكردم كه بالاخره صدای صاحب كافه سایبر درآمد كه میگفت تو واقعاً میخواهی این مزخرفات را تماشا كنی؟ و من فكر میكردم خدا كند تلویزیون امشاسپندان اینها خاموش باشد چون طفلك اگر اینها را ببیند یا یك كاری دست خودش میدهد یا دست تلویزیون!
البته همانطور كه میدانید حرف زدن درباره فمینیسم در تلویزیون به تنهایی كلی اتفاق مهمی است! بقیهاش دیگر فرع ماجراست. بدی ماجرا هم این است كه اینقدر نگاه به هر دو ماجرا سطحی است كه هی آدم حرص میخورد. حتی اگر برای نوشتن سناریوی اینها تحقیقی هم صورت نگرفتهباشد به هر حال سازنده و نویسنده و كارگردان كه از مریخ نیامدهاند همینجا زندگی میكنند دیگر!
2-بدترین اتفاق در زندگی آدم این است كه كتابش تمام شود و كتاب نخواندهای نداشته باشد و بهترین اتفاق این است كه همان روز كتاب تازهای هدیه بگیرد. تازه دیروز خواندن كتاب سر هیدرا (مثل سر آدم ، سر گربه، سر مار خوانده میشود) را تمام كرده بودم كه دوتا كتاب تازه منتشر شده از مارگریت دوراس دوست داشتنی به دستم رسید. یكی ورا باكستر یا سواحل آتلانتیك و پلهای سنائوآز كه اولی مثل خیلی از آثار دوراس ترجمه قاسم روبین است.
3-پخش زنده بازی فولاد خوزستان و استقلال تهران است، نیمه دوم به خاطر یك خطا نادر احمدی بازیكن فولاد پخش زمین شده است دوربین میرود طرف تماشاچیها. یك گروه بیست- سی نفره دارند آن بالا روی سكوها همدیگر را به قصد كشت میزنند.گزارشگر برنامه میگوید خب تماشاچیها هم مثل اینكه به خاطر اختلاف سلیقهای كه دارند...(و ادامه نمیدهد، ادامه دادن ندارد!)
4-دوست عزیزی كه كلاه مرا دو ماه است برداشتهاید قبل از اینكه در موردت در روزنامه كیهان دست به افشاگری بزنم كلاهام را بردار بیار بگذار سرجایش.این تهدید بود! (بالاخره وبلاگ باید به یك دردی بخورد!)
+این ماجرای تشییع جنازه منوچهر آتشی هم از آن اتفاقهاست كه فقط و فقط در ایران میافتند.
masoome naseri | 01:00 AM | Comment(s)(12)
اهل جزیره، اهل جهانNovember 22, 2005 01:13 PM
كشتی حامل خانواده دكتر ارنست و دیگران در توفان بلایا درهم شكست و خوشبختانه همه اعضا خانواده آنها با كمك تختهپارهها به طرز معجزهآسایی نجات پیدا كردند و به یك جزیره رسیدند.
در آن جزیره نامسكون دلخوشیهایی هم بود مثلاً یك خانه درختی، میوه درخت نان، طبیعت زیبا ولی به هر حال جزیره تنها یك جزیره بود.
گاهی شانس در هیبت یك كشتی بزرگ میآمد و از آن دورها میگذشت و خانواده دكتر ارنست بالا و پایین میپریدند و خودشان را جرواجر میكردند تا مگر كسی از جانب آن كشتی نگاهی به این جزیره متروك بیندازد كه نمیانداخت.
مدتی هم خانواده محترم دكتر ارنست دستشان بند شد به ساختن یك قایق كه میتوانید حدس بزنید قایقی كه یك آقای دكتر بخواهد بسازد چهجور قایقی میشود. اگر آقای دكتر از جنس همین پزشكهای خودمانی بوده باشد كه نباید به قدر یك تزریق هم به او اطمینان كرد چه برسد به ساختن قایق.
باری به هر جهت الان هر چه فكر میكنم یادم نمیآید خانواده دكتر ارنست بالاخره با تكیه بر كدام استراتژی از آن جزیره بیرون زدند ولی یادم است كه در قسمتهای آخر كارتون رفتند یك جایی خانه یكی از فك و فامیلشان در دنیای متمدن و احتمالاً تا آخر عمر روزگار را به خوبی و خوشی گذراندند و دیگر سوار هیچ كشتی دیگری نشدند كه این هم طبیعی است چون طفلكیها خانواده یك دكتر بودند ولی دیوانه كه نبودند!
به قول عمران صلاحی حالا حكایت ماست. حوالی سه دهه پیش بر اثر یكی از همین توفانهای بی... (وجدان شیرفرهاد میگوید فحش نده!) كشتی ما هم شكست و الان سالهاست ما كشتیشكستگان سابق اسیر و عبیر یك جزیره متروك شدهایم.
برای این كه كفر نعمت نكرده باشم بگویم اینجا هم چیزهایی در حدود همان میوه درخت نان هست. كمی نان و چند متری مسكن و اندكی آرزوی آزادی ولی به اینها دلمان باز نمیشود.
گاهی احساس میكنم ما در این وبلاگستان شدهایم مثل همان فلونه و فرانس بچههای خانواده دكتر ارنست كه هر روز میرفتند كنار دریا مینشستند بلكه هنگام عبور یك كشتی بالا و پایین بپرند تا دیده شوند و نجات پیدا کنند. ما هم داریم اینجا در بلاگستان بالا و پایین میپریم و آتشی روشن میكنیم و دودش را به هوا میفرستیم تا دنیا ببیندمان كه هستیم، كه میخواهیم باشیم، كه میخواهیم یك تكه از بیكرانه دنیا باشیم ولی نه یك تكه جدا و جزیرهوار كه یك تكه زنده موثر و تاثیرپذیر.
اینروزها هم كه بر اثر حسن تدبیر! سیاستمدارانمان نزدیك است دزدهای دریایی هم به این جزیره بزنند دیگر وضعمان از آنچه كه بود بهتر و بهترتر میشود. داشتیم با درد جزیره بودنمان میسوختیم و میساختیم ولی حالا نمیدانیم این ماجرای دزدهای دریایی را كجای دلمان بگذاریم!
این روزها بیشتر از همیشه به این فكر میكنم كه بالاخره قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب ولی مطمئنم كابوس و رویای درهم این جزیره رهایم نمیكند تا ابد. آدمی كه اینقدر عمیق ریشههایش به ریشههای جزیره گره خورده باشد حتی اگر شهروند جهان شود در مورد اهلیتش مدام در تردید به سر میبرد.
حتی اگر جایی در دنیای متمدن، زندگی را طور دیگری بگذرانی. حتی اگر جایی كه شبیه این خانه درختی ما نیست شب بخوابی این رویا در خوابت راه میرود و روزها كه به خیابان میزنی كابوسش در خیابان با تو قدم میزند. الان دارم به عمق فاجعه جزیره ماندنمان فكر میكنم شاید باید توجه دنیا را به جزیره بودن این جزیره جلب كنیم. به این میگویند خودآگاهی جزیرهای!
masoome naseri | 01:13 PM | Comment(s)(7)
یك پیشنهاد بیشرمانه!November 21, 2005 06:49 PM
به همه دوستانی كه حیران و سرگردان گرین كارتاند و یا برای فرار از این مملكت گل و بلبل! هی فرم پذیرش این دانشگاه و آن دانشگاه را اپلای میكنند توصیه میكنم این یكی راه را هم امتحان كنند. به نظرم مطمئنتر و كارآمدتر است.احتمال موفقیتش هم بالاست.تا دیر نشده بروید خودتان را قاطی این جماعت كنید خدا را چه دیدید شاید نوامبر2006 چشمهایتان را باز كردید و دیدید در ایالت فلوریدا مشغول ترویج دین مبین اسلام با قرائت مدرسه حقانی بین جماعت موبور و چشم آبی هستید و آخر هفتهها هم در سواحل جذابش روزگار را به لهو و لعب میگذرانید كه طبق همین قرائت برای بندگان خاص پرابلمی ندارد! (به قصد تقیه البته) مگر خود جنابشان با لباس مبدل جشن هالووین تشریف نمیبرند؟! به هر حال لهو و لعب مومن هم گاهی عبادت است.
آدم آمریكا برود با رخت و لباس آخوندی برود!
masoome naseri | 06:49 PM | Comment(s)(11)
چه تلخ است این سیبNovember 20, 2005 05:14 PM
ببینید آقا! اینقدر آدم زلال در این دوره و زمانه كم شده كه فقدان یكیشان بهشدت توی چشم میزند.فقدان یكیشان كه مثلاً تو باشی آقای شاعر!
پرنده مانده و این خیزران و تاباتاب خوابی كه كامل نمی شود
نمی نگرد به فراز
آبی ها آبی ها
خوابی كه به خاطر نمی آید
و
با جوباره ای نازك
به بیشه های تاریك می رود
گهواره اش همین جاست و گورش
این جا كه زاده شد
در آفاق تیر كمانی كوچك
این جا كه بر آشیانه خوابید و فرزند زاد
در قلمرو مار
و لحظه ی دگر
بر شانه ی مورچگان كه تشییع شود
باران خواهد بارید
و گوشه ای از آسمان آبی خواهد شد
masoome naseri | 05:14 PM | Comment(s)(6)
اتوماسیون در سرزمین گل و بلبل!بهجان خودم صبح میان خواب و بیداری داشتم فكر میكردم چرا این مردم هر وقت كارشان گیر میكند به مملكت بدوبیراه میدهند و هی میگویند بله! مملكت گل و بلبل است دیگر! بعد فكر كردم وقتی آنلاین شدم توی گوگل جستجو كنم ببینم چندتا «مملكت گلوبلبل» در فضای مجازی معلق مانده است؟!
بعدش چون هركار كردم خوابم نبرد بلند شدم احساس خود زرنگبینی كردم و گفتم بروم تا سر خیابان این یكیدو تا كار بانكی عقبماندهام را انجام بدهم و برگردم.طبق معمول همیشه باجه عابر بانك ملی و كشاورزی با كارت عابر بانك تجارت حال نمیكردند. آقایی كه قبل از من میخواست پول بگیرد و كارتش مال بانك سپه بود یكچیزهایی در وصف مملكت گل و بلبل گفت كه من با یادآوری افكار صبحگاهیام خندهام گرفت ولی بعد چون كارت من هم مورد قبول واقع نشد توی دلم همانها را تكرار كردم و سوار تاكسی شدم كه بروم به نزدیكترین بانك تجارت برسم.بانك تجارتی كه پیدا كردم دستگاه عابر بانكش از شتاب افتاده بود! و داشتند تعمرش میكردند رفتم از داخل پول بگیرم آقای متصدی محترم گفت ما كمتر از سیصد تومان نمیدهیم و باید از دستگاه بگیرید.گفتم اگر چشمهای باباقوریاش را باز كند میبیند آن دستگاه خراب است و من مرض ندارم بیایم اینجا مزاحم شیرینی تر خوردنشان بشوم كه چپ چپ نگاهم كرد و گفت خب برو یك بانك دیگر! انگار طبیعیترین كار همین است كه او میگوید.
دوباره تاكسی سوار شدم و در عین حال صدای این آگهیهای بازرگانی توی كلهام پیچیده بود كه بانك فلان بانك شما...میلیاردها ریال جایزه نقدی و غیر نقدی...تنها دو سه روز دیگر فرصت دارید...بشتابید....شبكه شتاب تاب تاب تاب.آخرش برای انجام یك كار كه اهالی ممالك دیگر از توی خانه و پشت كامپیوترشان انجام میدهند مجبور شدم نیمی از خیابان ولیعصر را طی كنم.
در راه برگشت داشتم فكر میكردم كه چه میچسبد الان آدم بگوید واقعاً مملكت گل و بلبلی داریما!! ولی گفتم بیخیال زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست! فقط نمیدانم چرا فقط پوستش همیشه گیر ما میآید.
masoome naseri | 02:57 PM | Comment(s)(3)
منوی امشببرو سیدی شعرهای مولانا را با صدای شاملو پیدا كن بگذار و از ابتذالت لذت ببر! این منوی ویژه من برای یك شب پاییزی مزخرف است!
من هم دارم میشنوم:
در وصالت چرا بیاموزم؟ در فراقت چرا بیاموزم؟
یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم...
پ.ن.این یك پیغام شخصی است و ابتذال ربطی به شاملو یا مولانا ندارد!
masoome naseri | 02:34 AM | Comment(s)(1)
ما و نویسندگان نامآشناNovember 19, 2005 11:00 PM
1-تازگیها نسبت به یك جمله حساس شدهام.«[...]برای ایرانیان نویسنده نامآشنایی است». منتقدان ادبی معمولاً اسم كسانی مثل میلان كوندرا، مارگریت دوراس،كارور و چندنفر دیگر را جای آن سهنقطه میگذارند.اگر حوصله كنید نگاهی به شناسنامه ترجمه كتابهای این نویسندگان محترم به فارسی بیندازید متوجه میشوید كه تیراژ آنها هم همان حدود دو سه هزار جلد است فقط تفاوتشان با بقیه این است كه عنوان كتابهایی كه بهفارسی از آنها ترجمه شده بیشتر است.به نظر من این معیار خوبی برای استفاده از عنوان «نامآشنا» برای این نویسندهها نیست.البته فكر نكنید اوضاع نویسندههای فارسیزبان بهتر است.آنها كه اصلاً برای ایرانیان عزیز نامآشنا نیستند!
2-چند روز پیش تلویزیون برنامهای را نشان میداد كه مركز پژوهش و سنجش رسانه صدا و سیما برای نقد و بررسی سریال برره برگزار كردهبود كه به نظر من اتفاق خوبی است. چنانكه انتظار میرفت یكی از سخنرانهای محترم پشت تریبون بهشدت درباره اینكه سریال برره به زبان و ادبیات فارسی ضربه میزند سخنراند. سخنران بعدی یكجوری حال آن یكی را گرفت كه حال دروكردم! طرف نقل به مضمون گفت:بیخود میكنند مسئولان فرهنگی كشوری كه دو سه هزار جلد تیراژ كتابهایشان است و سرانه مطالعه در آن حدود چند دقیقه است قیافه آدمهای نگران برای ادبیات فارسی را میگیرند. آنها بروند این سرانه درپیت مطالعه را به یك جایی برسانند كه بهمحض دمیدن یك فوت از جانب برره نگران تب و لرز زبان و ادبیات فارسی نشوند. واقعیت هم همین است. میلیونها نفر آدم آخرین متن فارسی كه مطالعه كردهاند مربوط به دوران تحصیلشان است و بعد از آن فقط متن صورتحساب و چك و از اینجور چیزها را خواندهاند.خب این جماعت كتابنخوان چطور باید پارسی را پاس بدارند؟
* پ.ن.این پستم سیاسی شد؟سیاسی نشد؟ سیاسی شد؟ سیاسی نشد؟
روشنفكری و لمپنیزم - گفتگو با رامین جهانبگلو- قسمت اول و دوم
masoome naseri | 11:00 PM | Comment(s)(8)
بیانیه یك آدم قاط زدهNovember 18, 2005 01:14 AM
لیدیز اند جنتلمن!
تا اطلاع ثانوی همین است كه هست.اگر به در و دیوار دلتان برنمیخورد بدجور زدهام به خاكی دیوانگی. از هیچكس معذرت نمیخواهم بابت اینكه از نكبت سیاست نمینویسم.از خودم معذرت میخواهم كه این روزها بدجور تماشای طبیعت نسبتاً بیجان جان میدهد و من سرنمیگذارم به یك جای پردار و درخت.الان مدراتوكانتابیله میخوانم...مدراتوكانتبیله میخوانم و به من چه كه آقای برادر تازگیها چه زرتهایی پرت كردهاست؟
masoome naseri | 01:14 AM | Comment(s)(11)
از كجا میدانستم دیوانه میشومNovember 17, 2005 02:02 AM
چه دانستم كه این سودا مرا زین سان كند مجنون؟
دلم را دوزخی سازد
دو چشمم را كند جیحون؟
masoome naseri | 02:02 AM | Comment(s)(1)
اراجیف پاییزهNovember 16, 2005 03:37 PM
نه این میخندیم كه فیلمهای بو كردن و میشویم و ترانه ما میریم سرگیجه پیشتر و عطر پیشتر نیست. خب اینجا حتی اگر كه میریزی پرنده خطرناك پنهانش از بس رسیدن به است برای آدمهایی كه سكوتها خط قرمز تا مرزهای بیچاره تنشان مدید موزون است.
اینجا كه ما هیچكس coldplay شعر ما درختهای میایستم روح را نمیبیند خیابان میروم چون چنین تمرین نكردهاند. آن كلماتی كه دنبالش تو میدانی را پس بگذار میدوانند! منظورت پوستر نیست. لذت سوپرانو اخوان چشیدن است كه بزرگتری كرده باشد. آدمهای قفسه این روزگار اراجیف زنی عاشقانه ندارند. در بیكرانه مدتهای كس دیگری نمیتوانند. به محض اینكه ولش نوشتهام و برای دیگری. از این عشقها كه در همه خیابانهای چای شعر ریختهاست. از جردن تا روح جوادیه.
من اما میایستم روبهروی كتابهای و تو را انتخاب میكنی. من روبهروی پر از و برای دیدن تو را انتخاب میكنی.تو میایستی روبهروی كه صدایش را انداخته در لابهلای شكلاتی پارك و من میشنوم. تو قدم میگذاری توی و من پر نمیزند میشنوم بوق میکنند.تو میزنی هماغوشی و من با بوی خوش تو به زیادت طلبد.تو تهران و من قهوه تخیل هگذر مینوشم.این شاعر است نمیگوید؟ به جهنم! به چه درد میخورد زندگی کنند وقتی توی نویسندههای چشمها اینجا مرا صحنههایی هم میشنوی؟ اینهایی كه ننویسم جهان بقیه عشقشان مدراتوكانتبیله ما ایستادهایم خارجی آن دویست موتورهای هرچی و نمیدانم چند نفر بگیرند از این كلمات میزنند درهم مثل اسب و بگویند هی از این معشوق سیدی فروشی درهم برگ خشك پاییزی جستجوی چه بود؟ آنوقت دیوار، خیس و میلرزیم.این نوشته مثل عشق جادویی با باران ابتذال سیب بند میآید آدمی كه عشقش بند نمیآید.
masoome naseri | 03:37 PM | Comment(s)(5)
یك روز معمولی پاییزیNovember 13, 2005 12:01 AM
اگر خوب و بد همه روزهای دیگر بستگی به این دارد كه از دنده چپ بلند شوی یا از دنده راست من از همین امشب دلهره خوب و بد فردا را دارم.
فردا صبح نمیدانم برای دیگران چطور شروع میشود ولی برای من با انتظار برای رای دو تا دادگاه شروع میشود.در یك دادگاه قرار است فریدون عموزاده خلیلی مدیرمسئول چلچراغ به جرم تشویش اذهان عمومی و تحریك و از این حرفها محاكمه شود و در یك دادگاه دیگر یكی از دوستانم باید برای به دست آوردن حق حضانت دختر كوچكش منتظر رای یك آقای قاضی بماند.
یكی از اتهامهای چلچراغ مربوط به مطالبی است كه سال پیش بعد از بازی تیمملی فوتبال ایران و آلمان در چلچراغ نوشته بودیم درباره تلاشمان برای ورود به ورزشگاه آزادی و برخورد نیروی انتظامی و حراست تربیت بدنی و غیره! در واقع باید بگویم تلاش ناكاممان هر چند چندماه بعد با قدرت بیشتر و هماهنگی بهتر بالاخره توانستیم وارد استادیوم آزادی بشویم.
راستش من امید چندانی به رافت اسلامی موجود در دادگاههایمان ندارم ولی خب به رافت الهی كه امیدوار میتوانم باشم!
گاهی فكر میكنم با وضع موجود و خط و نشانهایی كه برای مطبوعات در دولت جدید كشیده شده شاید حكم توقیف هم حكم بدی نباشد. ولی به بچههای جوانی فكر میكنم كه چلچراغ تنها نشریهای است كه دارند و میخوانند و میتوانند نشانههایی از خودشان و دلبستگیهایشان در آن پیدا كنند. تا اطلاع ثانوی نگرانیهای ما از این دست است.
masoome naseri | 12:01 AM | Comment(s)(4)
روشنفكرهای سانسورچیNovember 11, 2005 07:21 PM
چند ماه پیش كتابی درآمد به اسم «مرا به خانهام ببر» كه شامل یك گفتوگوی بلند با ایرج جنتی عطایی، گزینه ترانههایش و نقد و نظرهایی درباره او و ترانههایش میشد.
در این گفتوگو نكتههایی بود كه نمیدانم علاقهمندان به ادبیات چرا از كنارش گذشتند و یا اگر چیزی در موردش نوشته شد من بیخبر ماندم.
جنتی عطایی در این گفتوگو درباره سانسور حرف میزند و در جواب سوالی درباره جریان سانسور ترانه در دهه پنجاه میگوید: «...شما وقتی میرفتی به استودیوی صدابرداری باید اون شعر مهر شده ر نشون میدادین. من ترانهای به اسم بنبست ساخته بودم كه یك نامهیی آمد در خونهی ما كه ما ر دعوت كرده بودن به رادیو...رفتیم اونجا و راهنماییمون كردن به دفتر بسیار بزرگی و یك آقایی پشت میز نشسته بود و ...در هر صورت ما ر تشویق نكرد، ما ر تهدید به تنبیه كرد برای اون كار و ما وحشتزده اومدیم بیرون. این آقایی كه من میگم اسمش امیر هوشنگ ابتهاج شاعره.همون ه.الف.سایه!»
دو صفحه بعد میگوید: «...خیلی بانمك بود چون برخی از دوستان میگفتن كه حتی ادارات بررسی و سانسور شعر هم مجاز نیستن شعر تو ر مجوز بدن و حتا حالا كه شهیار قنبری هم در اداره ممیزی استخدام شده و كار میكنه دیگه پارتیبازی هم نمیشه كرد.
*غیر از آقای قنبری دیگه چه كسانی در اداره ممیزی اون دوره بودن؟
ایشون كه فكر میكنم واپسین عضو بودن. از سالها پیش كه پژمان بختیاری بود، معینی كرمانشاهی بود، سیمین بهبهانی، نادر نادرپور، یدالله رویایی و فریدون مشیری بود و...»
یغما گلرویی به عنوان مصاحبهگر میپرسد:...« آخه چطور میشه عزیزانی كه خودشون شاعر هستن و با واژه و حس و تصویر در ارتباطن، شغلشون خط كشیدن روی شعر شاعران دیگه باشه؟»
جنتی عطایی در قسمتی از پاسخ بلندش به این سوال میگوید:«...در جامعه ما نه تنها شما باید اون ماجراها ر تحمل میكردین بلكه جان و آزادیتون هم به خطر میافتاد و با این شرایط پذیرش این كه آدم در چنین ارگانهایی كار بكنه جدا از این كه بگه تا چه حد مسائل سیاسی اون اثر ر مورد نظر داشته باشه، خودش یه مفهوم دیگهای پیدا میكنه كه طبیعیه با گوهر آزادیخواهی جور در نمیآد.
اما بعضی وقتا اینجوری تعبیر میشه كه شاعران با ارزش به این ادارات میپیوستند كه از تخصصشون برای جلوگیری از نفوذ ابتذال در اون نوع آفرینشگری و تعالیش استفاده كنن. به نظر من این هم میتونه به صورتی آگاهانهتر و آزادیخواهانه تر اعمال بشه و ...»
اگر حرفهای جنتیعطایی مستند باشد كه آنطور كه از ظواهر امر برمیآید هست باید از منظر سانسور نگاهی به تاریخ روشنفكری ایرانی انداخت و دید این قضیه چقدر جدی و چقدر عمیق بوده است.
برای من به عنوان خواننده و شنونده آثار برخی از بزرگانی كه جنتی عطایی از آنها نام میبرد شعر و ترانه آنها نماد شعر و ترانه آزادیخواهانه است.به هر حال برخی از این بزرگواران از جمله سیمین بهبهانی در شعر و شهیار قنبری در ترانه هنوز هم علیه سانسور مینویسند.شاید باید از گذشتهها و گذشت و همانطور كه در سیاست برخی، میزان را حال افراد میدانند در فرهنگ هم باید به همین منوال عمل كرد.
راستش من به عنوان یك علاقهمند دلخور شدم از این حرفها هر چند شاید خود آنها توجیهاتی داشته باشند كه باید شنید و بعد قضاوت كرد.
*
پ.ن. رسمالخط آن بخشهایی كه درگیومه آمده رسمالخط كتاب است.در جاهایی هم كه سه نقطه هست من بخشی از متن را به نیت تخلیص حذف كردهام.
masoome naseri | 07:21 PM | Comment(s)(9)
كمی شعرNovember 10, 2005 07:56 PM
خدا نمیدانست؟
كه آن دو ساقه ریواس...
*
كدام فصل
كدام برگ
كجای صفحه چندم؟
نیست
نیست
نیست
حتی یك ورق
برای حكم شرعی عشق
آه ای رسالههای قطور!
*
خدا كه میدانست
كه آن دو ساقه ریواس...
با اینكه سالهاست نشستن در جلساتی را كه بهخاطر شعر تشكیل میشود بیخیال شدهام اما یكی دو روز پیش به خاطر رفاقت به جلسه نقد و بررسی اولین كتاب شعر یكی از رفقا رفتم.
راضیه بهرامی با اینكه خیلی غزلی است كتاب كوچكی به اسم نقلهای كوچك رنگی منتشر كرده كه شامل تعدادی از شعرهای سفیدش است.این شعرها آنقدر كه شعرهای سفید میتوانند زیبا باشند زیبا هستند یعنی خیلی زیبا!
چه با روسری
چه بیروسری
دستی كه گیسوان تو را شهرزاد!
از كرتهای چای به فنجان كشید
و پای مرا
از ارتفاعات «چه خواهد شد؟»
به سردابهای «چه فرقی میكند؟»
همان دستی است كه یك روز
تمام پنجرهها را بست
و هزار و یك حكایت نگفته دیگر
از همین دست.
masoome naseri | 07:56 PM | Comment(s)(2)
نخودچی خوران سیاسیبعد میگم چرا هیچكس كاری نمیكند! این همه كار كه جماعت اصلاحطلب انجام میدن از چشمم دربیاید!
امشب به سیاق ماههای بعد از انتخابات نخودچی خوران سیاسی داشتیم با برخی از بزرگان (در دو مجلس)كه البته من به اول و آخرش نرسیدم.
هی نخودچی خوردیم و هی گفتیم اه اه اه اه! این احمدینژاد رو دیدید توی كابینه چیا گفته؟(یك مشت نخودچی خوردیم!)!اه اه اه اه! این وزرای احمدینژاد رو دیدید چه شاسكولاند؟(یك مشت نخودچی خوردیم). اه اه اه اه! این وزیر نفت پیشنهادیشون چه بچه پولداریه(یه مشت نخودچی خوردیم)! حالی میكنیم ما واسه خودمون هااااا!
پ.ن. برای آنها كه این سریال برره را نمیبینند یا نمیتوانند ببینند توضیح میدهم نخودچی خوران یك رسم بررهای است كه طی آن چندین نفر مینشینند پشت سر چندین نفر دیگر حرف میزنند و در عین حال یك مشت نخودچی به سبك خاصی میخورند.توضیح این سبك خاص هم سخت است.
پ.ن. شكسته نوشتن هم عالمی دارد!
masoome naseri | 12:51 AM | Comment(s)(2)
خردهجنایتهای زناشوهریNovember 8, 2005 09:52 PM
معمولاً صفحه حوادث روزنامهها را نمیخوانم.رفتار كاراكترهای داستانهایی كه در این صفحهها زندگی میکنند و میمیرند اینقدر از طبیعت زندگی دور است كه سعی میكنم ماجراهاشان را همان دور از زندگیام نگهدارم.
آخرین بار كه صفحه حوادثی را خواندم زنی كشته شده بود و ازشیوه حرفهای تكه تكه شدنش به شوهر قصابش مظنون شده بودند و كاشف بهعمل آمده بود كه بله كار خودش بوده.
او با جسم همسرش طوری رفتاركرده بود كه در مغازهاش با سردست و ران و فیله رفتار میكرده است! ببخشید كه اینقدر غیرانسانی نوشتم ماجرا همینقدر غیرانسانی است.فقط چون من علیالقاعده به نشریاتی كه به مسائل جنایی كشورهای دیگر میپردازند طبق همین قاعده سر نمیزنم نمیدانم در آن بلاد فخیمه هم جنایتهای خانوادگی این شكلی شدهاند یا خیر؟ اگر كسی میداند به من بگوید تا تكلیفم روشن شود كه باید از همه دنیا ناامید شوم یا فقط از جامعه خودمان باید فرار كنم؟!
گفتم صفحههای حوادث را نمیخوانم ولی خب گاهی حوادث خودشان را میكشانند به صفحههایی كه من میخوانمشان.مثلاً همین ماجرای خانم شاعر افغانی را كه به قول این خبر براثر لت و كوب شوهرش كشته شده است در صفحههایی خواندم كه هر روز به آنها سر میزنم.
تازگیها كتاب كوچكی خواندهام به اسم «خرده جنایتهای زناشوهری» نمایشنامهای نوشته اریك امانوئل شمیت كه نشر قطره منتشرش كرده است.بعد از خواندن این كتاب راستش كلی فكر كردم به اینكه یك جنایت میتواند در بستر یك زندگی معمولی اتفاق بیفتد. یك زندگی كه بهنظر میرسد در آن همهچیز كاملاً طبیعی پیش میرود.
من و همسرم زندگیمان خوب و طبیعی است.خشنترین رفتارمان بیست و چهار ساعت حرف نزدن است ولی فكر میكنم آیا فشار عصبی ناشی از یك سوظن میتواند چنان در این جریان طبیعی اختلال ایجاد كند كه منطق انسانی حاكم بر این رابطه فراموش كه نه، نابود بشود؟! باور كنید دلایل احمقانه و انگیزههای نهچندان جدی كه باعث بعضی از این قتلهاست آدم را میترساند كه مبادا جنایت هم جز طبیعت زندگی است.
زنهایی كه توی صفحههای حوادث كسی(معمولاً همسرشان را) میكشند و جسدش را تكه تكه میکنند و قاطی زبالهها میگذارند دم در شاید وقتی توی آشپزخانهشان یك سوسك میدیدهاند جیغ میزدهاند و از همان همسر میخواستهاند بیاید با یك دمپایی كار سوسك را تمام كند چون خودشان طاقت كشتن سوسك را نداشتهاند!
نمیدانم شاید باید از دوستی كه خبرنگار صفحه حوادث است بخواهم از آنهایی كه مرتكب یكی از این خرده جنایتهای زناشوهری میشوند بپرسد در زندگی مشتركشان وظیفه كشتن سوسكها با كدام یكیشان بوده؟!آخر خردهجنایتهای زناشوهری زیاد شدهاند.
masoome naseri | 09:52 PM | Comment(s)(1)
افغانی بدل در رادیو فرهنگNovember 6, 2005 11:23 PM
شبهایی كه بیخوابی به سرم میزند از رادیوی گوشی موبایلم برای خوابیدن استفاده میكنم.پیشتر با شنیدن نوار شهرقصه میخوابیدم كه مدتی است به دلیل مشكلات فنی اینكار ممكن نیست.
تازگیها ایستگاهی كه گویندهای با صدای یكنواخت دارد انتخاب میكنم.یكی از ایستگاهها حوالی سه بعد از نیمهشب قصه هم میگویند.
همین دیشب خواندن رمان طاعون كامو با ترجمه رضا سیدحسینی را شروعكردند كه من به دلیل وجود موشها در این رمان نتوانستم بشنومش كما اینكه پیش از این هم به همین دلیل نتوانسته بودم بخوانمش..رمان طاعون را من تا موش دوازدهم خواندهام! میگویید خودم را از یك شاهكار ادبی محروم كردهام؟ خیالی نیست!
البته الان میخواستم در مورد چیز دیگری بنویسم.رادیو فرهنگ برنامهای دارد كه چندبار همان حوالی سه نصفه شب شنیدهامش. این برنامه به زبان افغانی است.یك گوینده زن دارد و یك گوینده مرد ولی میتوانم قسم بخورم كه آنها افغانی نیستند چون افغانی حرف نمیزنند و فقط بهطرز تابلویی ادای افغانی حرف زدن را درمیآورند!
طوری كه فكر میكنم اگر به این میگویند افغانی حرف زدن خب من هم بلدم افغانی حرف بزنم.دو تا گوینده محترم همان ادبیات رایج در رادیو را بهكار میبرند فقط جای فتحه و كسره و ضمه را كمی عوض میکنند و چیزی در مایههای بررهای حرف میزنند.
مثلاً این جمله را ببینید:در تاریخ ادبیات ایران نیما یوشیج جایگاه ویژهای دارد.
آنها این جمله را اینشكلی میخوانند:
Dar toarikha adabioti iron neyma yoshij joaygaha vijaiee doarad.
خب الحمدلله در این دنیا ما هرچیزی كم دیده باشیم افغانی زیاد دیدهایم و گمانم افغانی اورژینال را از بدل تشخیص بدهیم. گویندههای رادیوهای افغانی زبان دیگری هم كه من شنیدهام (مثلاً بخش افغانی رادیوی بیبیسی) طور دیگری برنامه اجرا میکنند. با توجه به فراوانی افغانها در ایران اصلاً فكرش را هم نكنید كه دوستان رادیو فرهنگ گوینده افغان پیدا نكردهاند. مشكل باید جای دیگری باشد.
masoome naseri | 11:23 PM | Comment(s)(11)
با دنده خلاص در سرازیری دنیااین روزها احساس میكنم با دنده خلاص افتادهایم توی یك سرازیری كه انتهایش فروپاشی سیاسی و اجتماعی است.
دلم نمیخواهد سیاسی بنویسم.اینقدر خبر بد از سوتیهای سیاسی مقامات و دستهگلهایی كه احمدینژاد به آب میدهد و بیتدبیری در انتخاب مدیران منتشر میشود كه دلم برای مردمی كه از دق دلشان به او رای دادند میسوزد.
بدبختانه هیچ رسانهای هم نیست كه به آنها بگوید دستی دستی خودشان را توی چه هچلی انداختهاند.
تلویزیون آنقدر دروغ میگوید كه فكر میكنم دقیقاً كار اعضا تحریریه آنها تنظیم وارونه خبرهاست البته منظورم تنظیم بهسبك هرم وارونه نیست!
تلویزیون تا قبل از بیانیه شورای امنیت مدام میگفت درحالی كه همه كشورهای جهان یعنی كشورهای عضو جنبش عدم تعهد،روسیه و چین از حق مسلم ایران برای ادامه فعالیتهای هستهای دفاع میکنند آمریكا با تحت فشار قرار دادن آنها میخواهد حال ما را بگیرد!
حتی حالا كه تمام دنیا یك طرف ایستاده و سوریه و ایران و ونزوئلا یك طرف دیگر ایستادهاند باز هم از حجم دروغها كم نمیشود.بهطور مشخص بعد از انتشار این خبر كه بهقول یكی از دوستان ما در یكی از ده شهر زاغارت دنیا زندگی میكنیم خودم شنیدم كه گوینده اخبار تلویزیون گفت نتایج یك پژوهش نشان میدهد تهران جز ده شهر مطلوب دنیا برای زندگی قرار دارد!
شاید تا اطلاع ثانوی بهتر است خبرها را از روی نوشتههای طنز ابراهیم نبوی پیگیری كنیم. دستكم به این ترتیب مثلاً با خواندن انتصاب این سردار و آن سردار در پستهای سیاسی سكته نمیكنیم فقط دپ میزنیم.
خیلی تلخ است ولی باید اعتراف كنم كه تنهایی ما خیلی عمیق و خیلی جدی است و باعث این تنهایی سیاستمدارانمان هستند و گرنه مردم از هر روزنهای برای وصل شدن به دریای دنیا استفاده میکنند.
همه سیاستمدارهای دنیا در پرونده كاریشان چندتایی هم اشتباه دارند ولی این روزها ما باید بگردیم شاید وسط این همه اشتباه از سر تصادف اتفاق خوبی افتاده باشد.
میخواهم فكر نكنم ولی متاسفانه فكر میكنم و فكر كردن اذیتم میكند.وقتی میبینی كاری از دستت برنمیآید بهتر است فكر هم نكنی!
قاعدتاً فعالان سیاسی در این برهه زمانی باید كاری بكنند.من نه به عنوان یك فعال سیاسی (كه واقعاً هم نیستم) بلكه بهعنوان كسی كه زندگیاش بشدت متاثر از تغییر و تحولات سیاسی است ایدههای مبهمی در ذهنم دارم و گمان میكنم طبیعی است آنها كه دستشان به آتش سیاست نزدیكتر است باید ایدههای روشنتری داشته باشند و این روزها وارد عمل شوند.
راستی فعال سیاسی یعنی چه؟فعالان سیاسی اصلاحطلب وقتی در قدرت نیستند باید چكار کنند؟بیانیه دادن و مصاحبه كردن تنها راه فعالیت سیاسی در این برهه زمانی است؟ اینكه همه در برابر این همه اشتباه سكوت كردهاند از ترس جان است یا از انتظار فرج كه شاید بنیاد جامعه از هم بپاشد و یك نفر كه مثل هیچكس نیست بیاید و ماجرا را ختم به خیر كند؟
سوال واضحم این است كه حزب مشاركت و آقایان كارگزار سازندگی كه معتقدند در اندیشه و عمل با احمدینژاد مخالفاند الان دقیقاً در حال ارتكاب چه غلطی هستند؟آنها یعنی فقط وقتی در قدرت هستند میتوانند سد بسازند و حالا كه پرت شدهاند بیرون باید بروند به كسبوكار اقتصادیشان بپردازند و بنشینند تا شاید چهار سال دیگر كه ملت حوصلهشان از این جماعت سر رفت به آنها رای بدهند و دوباره بروند سد بسازند؟
masoome naseri | 04:42 PM | Comment(s)(7)
لینك-حرف1-من فكر میكردم خاورمیانه با داشتن این همه كشور سیاستزده و بحران خیز مهمترین كانون خبرهای دنیاست اما این نقشه خبری دنیا دستكم امشب میگوید اینطور نیست.
2-برای وقتایی كه دمغی یا فكر میكنی زندگی چیز مزخرفی است!
3-لطفاً در این مسابقه شركت كنید.من اهداء جوایز را تضمین میكنم.
masoome naseri | 01:27 AM | Comment(s)(2)
بنفش
سینی گل بنفشه مهرانگیز كار كلی از عواطف زنانه مرا به اشیاء برانگیختهاست.از پنجدقیقه پیش كه این یادداشت را خواندهام دلم برای گلدان شیشهای ازقضا بنفشی كه دارم تنگ شده آنطوركه مهرانگیز كار دلش برای سینی گل بنفشهاش تنگ شده است. خواستن چیزی،دوست داشتن چیزی با دلتنگ شدن برای آن فرق میكند.
من یك گلدان باریك بنفش دارم كه چندین سال پیش لای خرت و پرتهای بهدردنخور گلفروشی بالای سیدخندان دیدم و خریدمش.البته فروشنده كه تعجب كرده بود چطور من این آشغال را پسندیدهام میخواست پولی بابتش نگیرد كه آخرش با اصرار صدتومان دادم و گرفتمش.بعد گذاشتم مدتی خیس خورد تا گلهای چسبیده به آن قابل پاككردن بشود.
حالا هروقت كه آن گلدان را دستم میگیرم دلم میلرزد.از ترس اینكه بر اثر یك اتفاق غیرمعمول بشكند از دم دست برشداشتهام و گذاشتهامش ته كابینت و گاهی مثل الان بیرونش میآورم،یكی دو روزی احساسش میكنم و دوباره برش میگردانم.فكر شكستهشدن این گلدان برای من مثل دلنگرانی بهخاطر احتمال از دست دادن عزیزی میماند كه با تكان دادن سر میخواهی از آن فرار كنی. خط آخر نوشته خانم كار خیلی غمناك بود:«... او دیگر بار تنها ماند با خاطره سینی گل بنفشهاش که معلوم نیست در انبار و زبالهدانی کدام دوست و آشنا خاک میخورد؟» كاش میتوانستم آن سینی گل بنفشه را پیدا كنم و برای خانم كار بفرستم.
*
پ.ن.علیرغم همه شواهدی كه نشان میدهد این یك مساله كاملاً زنانه است و آمارگیری من نشان میدهد مردها بهطور معمول اهل اینجور عواطف نیستند اما نخواستم پستی را كه با احساسات خوب نوشتم به بحث و تئوریپردازی بكشانم ولی میتوانم كه یك تیتر فمینیستی برایش بزنم!
masoome naseri | 12:09 AM | Comment(s)(0)
تابستانی كه پشت سرگذاشتمNovember 5, 2005 01:41 AM
در زندگی چیزهای كوچك و بزرگی هست كه معرفت ایجاب میكند از بودنشان سپاسگزار باشم.مثلاً مارگریتدوراس، مثلاً باران، مثلاً شربت عرق نعنا، مثلاً هندوانه، مثلاً اینكه میتوانی توی فتوشاپ بعد از خطا به حركت قبل برگردی، مثلاً عكس، مثلاًصدای گوگوش، مثلاً باران، مثلاً فرصت كوتاه نشستن روبهروی كسی بیآنكه متوجه رد شدن زمان بشوی.مثلاً كسی كه در فرصت نشستن روبهرویش متوجه رد شدن زمان نشوی! مثلاً چای داغ، مثلاً حس یك رگه نگرانی در صدای مامانی پشت تلفن وقتی سرفههایت را میشنود، مثلاً «من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را كنار جام بگذارم چه میگویی كه بیگه شد سحر شد بامداد آمد...» با صدای اخوان،مثلاً آپدیت شدن وبلاگی كه منتظری چیز تازهای در آن بخوانی، مثلاً فكر كردن، مثلاً همكف بودن آپارتمان، مثلاً فراموش كردن خوابها، مثلاً خیلی چیزهای دیگر
امشب یاد كافه كتاب نشر چشمه افتادم.كافهای كه یكی از فراوان داشتنیهایم بود و بهخاطرش سپاسگزار بودم. كافهای كه بد و خوب تابستان امسالم با آبهندوانه و شربت سكنجبین مخصوصش گذشت. حلكردن نكبت یك روز سیاستزده در یك لیوان آبهندوانه در این كافه وقت دید زدن تولیدات یونیسف یكی از چیزهایی بود كه دوست داشتم. از وقتی كافهكتاب تعطیل شد چیزی در این مورد ننوشته بودم.امشب یاد آب هندوانههای آنجا افتادم و اینكه چقدر حیف شد كه نیست.این سپاسگزاری باتاخیر فقط به خاطر یادآوری به خودم بود كه در این زمینه بیمعرفتی كرده بودم.سیما البته كسی است كه باید بهاین خاطر سپاسگزارش باشم.
masoome naseri | 01:41 AM | Comment(s)(2)
دو پست با یك كلیكNovember 2, 2005 02:37 PM
1-دیشب صاحب كافه سایبر دیرآمد.خب وقتی دیر میآید معلوم است كه رفته پیش آقای دات.اگر دستخالی آمدهبود كه الان كافهاش بیصاحب شده بود ولی چون این كتاب روزنامهنگاری سایبر را با خودش آوردهبود مورد بخشش واقع شد.
روزنامهنگاری سایبر كه تازه از تنور چاپخانه درآمده و یك جلدش به لطف آقای دات به ما رسیده حرفهایی دارد كه ما در عالم روزنامهنگاریمان كمتر شنیدهایم و اگر دربارهاش چیزكی هم خواندهایم به زبان فارسی نبودهاست.
آنلاین بودن دكتر شكرخواه كمك بزرگی به تند شدن جریان آموزش روزنامهنگاری در ایران كردهاست. برای انتشار این كتاب البته باید به خودمان تبریك بگوییم كه بالاخره كسی هست كه دانستههایش را در حوزهای مثل روزنامهنگاری سایبر به زبان فارسی با ما درمیان بگذارد.
مژده به بلاگرهای عزیز اینكه فصل هفتم این كتاب هم عنوانش این است:بلاگ چیست؟ كه اینجوری شروع میشود:به نظر میرسد نادیده گرفتن وبلاگها، دشوار شدهاست...
2-خوشبختانه این روای راه افتاد و ما جان بهدر بردیم و الحمدلله زندهایم هنوز.كارفرمای این كار چند تا از دوستانم بودند كه یكیشان همین چركنویس را مینویسد، پیمانكار صاحب كافهسایبر بود البته با همكاری abut:blank مهندس و كارشناس ارشد سدسازی! كه ایشان هم از رفقاست.
تصورش را بكنید یكماه تمام من این وسط گیر كردهبودم.كارفرما به خاطر عقب افتادن كار چقلی پیمانكارش را پیش من میكرد و امیدوار بود از مبادی خانوادگی این مساله حل شود!
پیمانكار عزیز به خانه كه میرسید دیگر رسماً من امكان استفاده از كامپیوتر را نداشتم و او هم چقلی about:blank را میكرد.
about:blank هم زنگ میزد و آی غر میزد آی غر میزد كه اینها زدهاند چشم امتی را كور كردهاند و اینترنت را از هم پاشاندهاند و من الان میروم خودم را از بالای یك دوربرگردان میاندازم پایین و غیره و ذلك!
خب میبینید برای انتشار راوی نه به كارفرما باید تبریك بگویید نه به پیمانكاران عزیز بلكه باید تبریكهایتان را برای من بفرستید كه از این مهلكه جان بهدر بردم! به هرحال راوی كار شیكان پیكانی از آب درآمده كه امیدوارم خواندنی و ماندنی باشد.
masoome naseri | 02:37 PM | Comment(s)(5)
كدبانوگری روشنفكرانه!November 1, 2005 05:36 PM
امروز زندگیام به كتابخانهتكانی گذشت یا بهتر است بگویم به نوستالژیبازی! آخر هفته پدر و مادر آقای همسر دارند میآیند خانهمان و خب اینها بخشی از تلاشهای یك عروس برای مرتب نشان دادن اوضاع است.
وسطهای كار یكدفعه خودم را رفتارشناسی كردم دیدم دارم كتابهای شعر و كتابهای آكادمیك را میگذارم دم دست و كتابهای سیاسی را در ردیف پشت و دور از چشم!
به یك نتیجه دیگر هم رسیدم و آن اینكه كتابهای جیبی از لحاظ چیدمان مزخرفترین نوع كتابها هستند چون چیدن یك ردیف كتاب جیبی توی كتابخانه مسخره بهنظر میرسد، مرتب هم نمیشوند چون قد و نیمقدند.
در این تكانش! كتابهایی پیدا كردم كه گمشان كردهبودم مثلاً مدایح بیصله شاملو و فیلم نامه لیلا دختر ادریس بیضایی كه بهزور از كسی هدیهاش گرفتهبودم.
در ضمن متوجه شدم كه ما علاقه بسیار زیادی به دانستن زبانهای خارجی داریم از اسپانیولی و فرانسه و ایتالیایی بگیر تا مثلاً سواحیلی ولی انگار ماجرا در حد همان علاقه باقی مانده است!
دیگر اینكه شمردم دیدم ما یازده جلد قران كریم و مجید توی كتابخانه خانواده هستهایمان داریم! این هم از شدت و حدت مسلمانی ما!