صفحه اصلی | October 2005 »

آقای بيد مجنون نامه‌تان رسيد

May 10, 2004 02:34 AM

این عنوان نامه ای است که در جواب نامه آقای خاتمی نوشته ام. نامه ای که در شماره 97 چلچراغ چاپ شده است.


سلام آقاي بيد مجنون! 
نامه‌تان رسيد. اما بي تعارف ديگر از رسيدن يك نامه شگفت زده نمي‌شويم، حتي اگر فرستنده‌اش آدمي به اهميت رئيس جمهوري مملكت باشد! 
آخر در زمانه‌اي كه با كليك كردن روي send كمتر از يك ثانيه طول مي‌كشد تا نامه‌ات به دست رفيقي در آن سوي آب‌ها برسد، قبول مي‌كنيد كه هفت سال انتظار كشيدن براي يك نامه حتي اگر چهل و هشت صفحه‌اي باشد آدم را فرسوده مي‌كند. بله آقا! انتظار آدم را فرسوده مي‌كند. 
پيش از اينها گمان مي‌كرديم سر اين سكوت هفت ساله كه بشكند ديگر نمي‌شود جلوي تلوتلو خوردن آدم‌ها را گرفت، اما اين سركه هفت ساله امروز نه به كار گرم كردن سري مي‌خورد نه دلي! 
من و همه آنهايي كه پشت چراغ‌هاي قرمز مي‌ايستاديم، من و همه آنهايي كه به خط خطي‌هاي عابر پياده احترام مي‌گذاشتيم، من و همه آنهايي كه به سوداي فرداي بهتر آن قدر قلم زديم تا دستمان قلم شد، پيش از اينها نامه‌هاي بسياري به مقصد تو پست كرده‌ بوديم. 
هزار هزار نامه! گفتن ندارد آقا! اما دستمان قلم شد از نوشتن آن نامه‌هاي فدايت شوم و حالا تو جواب آن همه نامه هوايي و زميني را در چهل و هشت صفحه نوشته‌اي! تركاندني در كار نبوده آقا! ما هفتاد سال آزگار است پشت چراغ‌هاي قرمز منتظر نامه‌اي از تو بوديم و نمي‌رسيد. نمي‌رسيد آقا! نمي‌رسيد. 
و حالا نشسته‌اي و نامه‌اي نوشته‌اي كه تازه‌ترين حرفش آن تكه شاعرانه بيد مجنون و كوير است. شما هم اهل دلي آقا! اهل دلتنگي! من هفت سال آزگار بر سر عهدي كه با تو بسته بودم ماندم بي‌جا‌ر و جنجال! بي آن كه يك بار اين عهد قديم را به رخ تو يا ديگري بكشم. 
يكي دو بار از سر دلتنگي پاره پاره‌هاي آتش از دلم سرريز كرد، اما همه را فرو خوردم به انتظاري كه حالا مي‌گويي بعد از هفت سال به سر رسيده و من مي‌گويم نرسيده! 
آقاي بيد مجنون! 
در سالگرد تولدي كه پنجاه و چند سالگي‌ات بود نوشتم: 
روياهاتو از دست نده 
واسه اين كه اگر روياهات از دس برن 
زندگي عين بيابون برهوتي مي‌شه 
كه برفا توش يخ زده باشن 
در يكي از همين دوم خردادهايي كه ما جشن گرفته بوديم و تو مبتلاي زكام سياسي بودي، توي يكي از همين روزنامه‌هايي كه حالا به تاريخ مطبوعات پيوستند، نوشتم: 
با ترس يا ريش گرو گذاشتن 
دموكراسي دس نمياد 
نه امروز نه امسال 
نه هيچ وخت خدا 
من مث هر باباي ديگه 
حق دارم كه وايسم روي دو تا پاهام و 
صاحاب يه تيكه زمين باشم 
ديگه ذله شدم از شنيدن اين حرف 
كه هر چيز بايد جريانشو طي كنه 
فردام روز خداس! 
من نمي‌دونم بعد از مرگ 
آزادي به چه دردم مي‌خوره! 
آقاي بيد مجنون! 
تو اما آن روزها دور و بر صداي ما دور و بر علامت سوال‌هاي ما نمي‌پلكيدي! 
ما وقت و بي وقت نق زديم، تو وقت و بي وقت سكوت كردي 
ما وقت و بي وقت هوار زديم، تو وقت و بي وقت سكوت كردي 
ما وقت و بي وقت خون‌دل خورديم، تو وقت و بي وقت سكوت كردي 
و حالا آمده‌اي يك نامه چهل و هشت صفحه‌اي، يك مقاله طولاني نوشته‌اي كه اينك دليل! يعني پشت اين سكوت هفت ساله هيچ رازي نبود؟ يعني تو همه رازها را به ما گفته‌اي؟ من به عنوان يكي از همين ديوانه‌هايي كه از شمشير داموكلوس نمي‌ترسند، تأكيد مي‌كنم ما بر سر عهدي كه با تو بسته‌ بوديم مانديم و حالا تو آمده‌اي مشتت را باز كرده‌اي كه هيچ رازي دركار نيست؟! 
اصلاً و ابداًَ آن شعر فروغ حكايت روزگار ما و ما نيست كه مي‌گويد: تو هيچ گاه پيش نرفتي، تو فرو رفتي. در آستانه خرداد هشتاد و سه تأكيد مي‌كنم من و همه ديوانه‌‌هاي ديگر پله‌هاي بسياري بالاتر ايستاده‌ايم. كافي است بالا را نگاه كنيد. 
از شب و روز كوير نوشته‌اي و از تنهايي بيد مجنوني كه سرماي استخوان سوز و گرماي روزهاي كوير را تجربه كرده است. 
آقاي بيد مجنون! همه اين هفت سال، پيش از اين كه خسته و فرسوده شويم، اگر نگاهي به پشت سرتان مي‌انداختيد، صنوبرهاي فراوان و نهال‌هاي بسياري را مي‌ديديد كه پشت در پشت به هواي ستاره باران شب كوير، تب روزهاي آن را تاب مي‌آوردند و ايستاده بودند. 
آقاي بيد مجنون! با ما غريبگي نكن. باور كن ريشه‌هاي تنيده در اين خاك طاقت بريدن و دل بريدن ندارند. سبزي دلپذير لندن، هواي مطبوع كاليفرنيا، زيبايي تورنتو به مذاق شرقي‌ها نمي‌سازد. آدم‌هاي بي‌سرزمين‌تر از باد، آدم‌هايي كه از سفر دربه‌دري دور دنيا برمي‌گردند، مي‌گويند: هيچ كجا عزيزتر از وطن نبود. 
آقاي بيد مجنون! خلاصه آن كه جواب آن همه نامه فدايت شوم اين بغض و برآشفتگي و تنهانشيني پيدا و پنهان لابه‌لاي كلمات تو نبود. 
ما منتظر يك نامه فدايت شوم واقعي هستيم. از آنها كه با كلمه‌هايي از جنس دلتنگي‌هاي ما نوشته شده باشند. 
فوري فوري فوري. 
همين!

masoome naseri | 02:34 AM | Comment(s)(0)

از کله اسب تا شاه کلید

May 7, 2004 02:23 AM

امروز روز نمایشگاه بود.مقدار معتنابهی کتاب خریدم و مقدار معتنابهی کتاب نخریده باقی مانده.

مجموعه آثار جعفر مدرس صادقی را خریدم تصمیم گرفتم اگر مزخرف بودند ببرم یکجا بگذارمشان دم در خانه مدرس صادقی زنگ بزنم و فرار کنم!
از کله اسب تا شاه کلید و تا تصحیح تاریخ بیهقی که از این آخری مطمئنم!کار من در نمایشگاه کتاب معمولا سخت نیست یعنی می دانم کجاها بروم و کجاها نروم.
معمولا به این چند جا سر می زنم : نشر نیلوفر،نشر نی،نشر مرکز و چشمه گاهی هم طرح نو!امسال خدارا شکر همه شان توی سالن های به هم پیوسته 14 و 15 بودند.
بعدا سر فرصت از کتاب هایی که خریدم تعریف خواهم کرد.می ماند فعلا غر زدن درباره سیستم حمل و نقل شهری که در روزهای نمایشگاه رسما به گل می نشیند! امشب نزدیک دو ساعت طول کشید تا از نمایشگاه به خانه رسیدیم.

masoome naseri | 02:23 AM | Comment(s)(0)

دوستت دارم ...

May 5, 2004 02:11 PM

دوست دارم می دونی که این کار دله 
گناه من نیست
تقصیر دله
عشق تو دیوونه ام کرده
دل ای دل
بی آشیونم کرده دل ای دل!
سوسن خواننده باحال هم جایی خیلی دور تر از لاله زار از دنیا رفت.درباره اش
 اینجا را بخوانید.
برای تماشای فیلم مارمولک هم خودتان را اذیت نکنید سی دی کیفیت خوبش را همه جا می فروشند از دم نمایشگاه بگیر تا زیر پل کریم خان!خلاصه مارمولک از درودیوار شهر بالا می رود.

masoome naseri | 02:11 PM | Comment(s)(0)

تاجیکستان دات کام می گوید ...


اطلاعات سایت تاجیکستان دات کام می گوید پانزدهم اردیبهشت روز تولد گوگوش بوده که خب تولدش مبارک!با این حساب الان گوگوش پنجاه و چهار ساله است.
چله نشین تو شدم نبض زمین تو شدم
مرده بی دین همه زنده به دین تو شدم

این هم یک تکه کوچک از آلبوم آخرین خبر یا 
last news


masoome naseri | 01:08 PM | Comment(s)(0)

آخرین خبر


دو سه هفته پیش که اهواز بودم خانم گوگوش شب در یکی از تلویزیون های فارسی آن ورآبی مشغول مصاحبه اختصاصی بود!در مورد آلبومش حرف زد و ترانه های آن و این که آلبوم جدید یعنی آخرین خبر پانزدهم آوریل منتشر می شود آن وقت هنوز اوایل آوریل هم نبود به گمانم.
فردا وقتی برای خرید سری به خیابان نادری اهواز زدم با ابروهای به شدت بالا رفته می شنیدم که کنار خیابان دارند خیلی واضح و مبرهن می گویند :گوگوش 83!در این که ما کلا خیلی باحالیم که حرفی نیست چون هنوز مراسم اسکار برگزار نشده بود که نسخه ای از فیلم خانه ای از شن و مه به دستم رسید که در زیرنویس فیلم تذکر داده بودند این نسخه فقط برای تماشای اعضاء آکادمی اسکار تکثیر شده!به لطف نپیوستن به کپی رایت و البته به خاطر شرایط خاص کشور ما که محصولات فرهنگی آن ور آب به طور قانونی برایمان قابل دسترسی نیست اوضاع اینجا کویت است!

می خواستم تمامش کنم که گفتم بگذار از عشق مردمان تاجیک به خانم گوگوش هم بنویسم.چند وقت پیش در جریان وبگردی های معمول برخوردم به سایتwww.tajikestan.comا اگر به این سایت سر بزنید می بینید که سایت اختصاصی کشور تاجیکستان فقط به گوگوش،ترانه ها و عکس هایش اختصاص دارد جالب نیست؟
می گویند آن وقت ها که گوگوش هنوز تهران زندگی می کرد یکی از مقامات بلند پایه (حالا رییس جمهور یا نمی دانم وزیر امور خارجه شان )در دیدار با همتای ایرانی اش خواسته بود فرصتی به او داده شود تا به دیدار خانم گوگوش نائل شود نمی دانم خواسته اش اجابت شد یا نه ولی آنها هم مثل خودمان هلاک گوگوش اند!این زن پنجاه و چند ساله ای که وقتی می خواند از دل ما می خواند.

masoome naseri | 12:00 PM | Comment(s)(0)