« هیچ | صفحه اصلی | کتاب‌های ۸۹ »

لحظه

March 19, 2011 04:41 PM

پارسال موقع تحویل سال تنها بودم. مهدی توی مترو در راه بود. از هشتاد و هشت گذشتم و به هشتاد و نه رسیدم. معمولا این جور وقت‌ها کسی هست که تبریک بگویی و ببوسی و از این حرف‌ها اما این بار نبود. سکوت بود. چیزی کم بود. نشستم روی صندلی و به درخت پشت پنجره نگاه کردم. خشک بود هنوز. 


 بعد صدای چهچه آمد. یک بلبلی چیزی که بلد بود قشنگ چهچهه بزند آمده بود نشسته بود روی یکی از شاخه‌های خشک درخت پشت پنجره و محوطه را گذاشته بود روی صدایش. از این چهچهه‌هایی که توی فیلم‌ها هست و بعد صدای آب می‌آید و دوربین می‌چرخد روی شکوفه‌ها. بعد رنگ ایرانی شروع می‌شود. 
هنوز حس آن لحظه، حالم را خوش می‌کند. 

masoome naseri | 04:41 PM

 

نظرخواهی

نظر شما چيست؟










Remember personal info?