« های | صفحه اصلی | بوق »

so what

September 6, 2010 02:38 AM

مدت‌هاست به بیماری «سو وات» دچار شده‌ام. شروع می‌کنم به نوشتن چیزی برای وبلاگ بعد همان چند خط اول، یا حتی وسط نوشته و حتی گاهی وقت‌ها، بعد از تمام شدن یادداشت به خودم می‌گویم خب که چی؟ گیرم اینها را نوشتی و هفت هشت نفر خواندند که چی؟ 

این مرحله خیلی خیلی بدی در وبلاگ‌نویسی است. مدت‌هاست من مبتلای این مرحله‌ام. 
وقتی ایران بودم خیلی بیشتر می‌نوشتم. این طور نیست که الان شروع کنم به آه و ناله که چه روزگاری بود. منظورم این است که بیشتر حس و حال نوشتن داشتم یا بیشتر سوژه برای نوشتن داشتم. 
ما هنوز از نظر رسانه‌ای ملت جذابی هستیم ولی این جذابیت تا وقتی است که هنوز از داخل بنویسی و حرف بزنی. بیرون که می‌آیی تو هم می‌شوی یکی از همین آدم‌هایی که قطارشان سر ساعت می‌رسد و کارمند اداره فلان موقع راه انداختن کارشان لبخند می‌زند و هیچ مشکلی ندارند که به خاطرش بروند تظاهرات کنند حتی. 

بیرون که می‌نشینی به نظر من مشروعیتت را هم برای اظهار نظر در مورد مسائل داخلی به نوعی از دست می‌دهی. اما این بیرون نشستن باعث نمی‌شود که مثلا من نگران اجرای قانون هدفمند سازی یارانه‌ها نباشم. چون نمی‌دانم قیمت‌ها که آزاد شود و قبض آب و برق و گاز که چندین برابر شود خانواده من چطور زندگی خواهند کرد و خانواده های دیگر چطور. 
هفته پیش قیمت گوشت و میوه و بعضی از همین اقلام معمول زندگی را با مادرم چک کردم. گوشت و میوه و برنجی که می‌خرند گران‌تر از من، گران‌تر از اروپا است. 
این به جهنم باید نگران موشک‌هایی که منتظر شلیک‌اند هم باشم. شاید مثل آخر فیلم «سالت» کسی دستور شلیک به سمت تهران را متوقف نکند. نمی‌دانم. نگرانم. 
غیر این چیزها اگر از زندگی معمول اینجا بنویسم شاید بشود  «افه» خارج زندگی کردن که دلم این را نمی‌خواهد. 
چه اهمیتی دارد که مثلا بنویسم هفته پیش در یک بازار روز تره ایرانی پیدا کردم و برگ چغندر که به کار کوکو سبزی تازه و آش رشته پختن می‌آید. 
تجربه سفرهای تابستانه‌ام خوب بود. اینجا کنارم یک توپ قهوه‌ای بارسلونا است که از نیوکمپ خریدم. دیروز اینسپشن را دیدم روی پرده؛ رویا در رویا در رویا. 

اصلا من که نمی‌خواستم این چیزها را بنویسم. وقتی این صفحه را باز کردم می‌خواستم در مورد سخت بودن گرفتن عکس پاسپورتی برای زنان شهروند جمهوری اسلامی بنویسم با حجاب خیلی کامل. 
هشت تا عکس گرفته ام، هیچکدام‌شان شبیه خودم نیستند. 
قضیه این است که تار مویت هم نباید در عکس پیدا باشد. تنها راهش این است که من شال را بکشم روی پیشانی‌ام. نتیجه می‌شود عکس همین زنی که شبیه من نیست ولی می‌رود توی پاسپورتم می‌نشیند و همه به جای من به رسمیت‌اش می‌شناسند. 
همین


masoome naseri | 02:38 AM

 

نظرخواهی

خوب دیگه خواهر ، این هم مثل همان ماجرایی است که یک خانمی که آن موقع آمستردام کار می کرد رفت مشهد و از بد روزگار با مادر همسرش هم رفت و یک آقایی دست دراز کرد با آن خانم دست بدهد اما آن خانم دست نداد زیرا از مادر همسر ( همان مادر شوهر سابق ) می ترسید و در نتیجه در آن حرکت اصلا شبیه خودش نبود اما خوب دیگه ما ایرانی ها یاد گرفته ایم کارهایی بکنیم که شبیه خودمان نباشد حالا جمهوری اسلامی نبود مادر شوهر که هست...

ارسال شده توسط: seraj در ساعت September 10, 2010 10:39 PM

میم نون!

چه خوب گفتی!آدمی که شبیه من نیست و همه به جای من به رسمیت مشناسنش...

میم نون،این روزهاس دغدغه ی منه و دارم باهاش سروکله می زنم و نمی دونم باید باهاش چه کنم...


تو برزخم!

ارسال شده توسط: عسل در ساعت September 6, 2010 11:20 PM

نمیدونم که چند وقت است بیرون از ایران زندگی میکنی ,اما بعداز چندی کم کم فارسی نوشتن نم میکشد و ان رغبتی که اول بود ،بیرنگ و بیرنگ تر میشود و جایش را به چیزهای میدهد که قبلا نبوند. اما میشود هی رفت چلوکبابی ایرانی و از این کنسرت های دامبولی دارای و از مغازه ایرانی کنسرو قرمه سبزی خرید و...که بلکه بتوان جلوی این تغیر را گرفت .
بقیه را در فرصتی دیگر شاید نوشتم.
توی بالکون ام ریحون اهوازی کاشتم.سبز شدند .سرما در راه است.

ارسال شده توسط: ali pesar در ساعت September 6, 2010 07:28 PM

سلام
این تره که پیدا کردی خیلی چیز مهمیه ازش راحت نگذر!!!!
به غیر از مشکل عکس پاسپورت در همه موارد واقعا همدردتم همساده!

ارسال شده توسط: فرنوش در ساعت September 6, 2010 03:09 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?