« امان از حرف مردم! | صفحه اصلی | بیدار شو »

يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ فِي الظُّلَمِ

October 23, 2009 01:18 AM


اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي می بارد از آسمان و خیس می کند جهان را و این صفحه را و خیابان های پنج شنبه شب ایران را

وَ بِعَظَمَتِكَ الَّتِي مَلَأَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ
پنجره را باز کرد الپر رو به حیاط درندشت ساختمان میدان فردوسی، گفت این حیاط جان می دهد برای دعای کمیل، چادر می زنیم، با هزار متر موکت، خرجی ندارد. خرجی نداشت، فقط فکر کردیم این همه دعای کمیل خوان از کجا بیاوریم. نمی دانستیم این قدر زود پیدا می شوند، زیاد می شوند. کافی است چند سال صبر کنیم.

اللَّهُمَّ وَ أَسْأَلُكَ سُؤَالَ مَنِ اشْتَدَّتْ فَاقَتُهُ وَ أَنْزَلَ بِكَ عِنْدَ الشَّدَائِدِ حَاجَتَهُ
جمع شده بودیم که برویم دم سعدآباد غر بزنیم، مثل حالا نبود که ما همه با هم هستیم، می ترسیدیم، تنها بودیم، شهاب حساب کرده بود جلسه خیابان پاستور کی تمام می شود و رئیس جمهور و وزرا کی می رسند به در سعدآباد و ما، همین باهمان و تنهایان، رفتیم بست نشستیم، غر زدیم، شهاب هم بی خیال خط و ربط خانوادگی شد، آمد ایستاد کنار ما کنار چنارهای خیابانی که می رسید به آن در سعدآباد که می شد مقابلش ایستاد و غر زد. حالا نه، آن روزها که می شد غر زد.

إِلَهِي وَ رَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ؟ این تکه را دوست دارد محبوبه حقیقی که امشب اسمش بین بازداشت شده های مراسم دعای کمیل بود و چقدر در ستون دالان سبز چلچراغ درباره اش نوشته باشد خوب است؟ همان ستونی که مدت ها به اسم فاطمه ستوده بود.  این ستون ویژه خدا بود وسط آن همه کلمه های خسته دیگران. آن هم آن روزها که سبز جرم نبود.

إِلَهِي وَ مَوْلاَيَ لِأَيِّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَشْكُو
یکی دو تا نیستند زخم ها، یکی دو تا نیستند رفقایی که می شد در کافه ای چای خورد با هم و حالا سلول انفرادی را تجربه می کنند و یا جایی میان برهوت مرزهای زمینی و هوایی سرگردان اند.
کافه نشر چشمه اگر باز بود می شد قراری گذاشت به صرف کلمه و کتاب و چای مثلا اما این روزها شهر در دست ما و آنها دست به دست می شود، روز مال آنها و تفنگ هایشان، شب مال ما و الله اکبرهایمان.

 یا إِلَهَ الْعَالَمِينَ‏ أَفَتُرَاكَ سُبْحَانَكَ يَا إِلَهِي وَ بِحَمْدِكَ تَسْمَعُ فِيهَا صَوْتَ عَبْدٍ مُسْلِمٍ سُجِنَ
 رها که شدند/ شدیم می شود رفت کافه  نشست، می شود دعای کمیل خواند حتی، می شود بی ترس روی پشت بام ها خدا را صدا کرد که فعال لما تشاء است.

يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ فِي الظُّلَمِ! قول بده بی خیال ما نمی شوی.


masoome naseri | 01:18 AM

 

نظرخواهی

یا نور المستوحشین فی الظلم. قول بده بی خیال ما نمی شوی.

ارسال شده توسط: هادی نگارش در ساعت December 13, 2009 10:26 PM

آری؛ ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می رانم.
رنج است و درنگ نیست، می تازم.
مرگ است و شکست نیست، می دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار...

سلام و خسته نباشید
واقعا زیبا نوشتید

ارسال شده توسط: سید عرفان محتشمی پور در ساعت October 30, 2009 11:24 AM

یه شب مهتاب ماه میاد توخواب منومیبره با خودش بیرون مثل شب پره از توی زندون.

امیدوار باش

ارسال شده توسط: محمد سرابی در ساعت October 27, 2009 04:08 PM

سركار خانوم ناصري سلام .از خوانندگان هميشگي وبلاگ و نوشته هاي زيبايتان هستم .مطلب "ايران چكارش ميكنه " روز منو عوض كرد با حال افتضاح و دپرس نشستم پشت ميزم سركار - شرايط گذشته و فعلي ادارات دولتي رو كه ميدوني چه جوريه - وقتي مطلبت رو خوندم شروع كردم به بلند بلند خنديدن .سريع لينكشو براي 2 -3 تا از كارمندايي كه توي جمع 300نفره ميشه باهاشون حرف زد فرستادم .خيلي عالي بود .ممنون .يه بلاگ كوچولو با 6-7تا خواننده ي ثابت هم دارم خوشحال ميشم نظرت رو راجع به هذيانهام بدونم .باتشكر مجدد.
.............................

میم نون: امیر مسعود عزیز ممنون از لطفت سرزدم و شعر هم خواندم خیلی عالی بودند مثلا هیچ زنی در هیچ شعری بی وزن نیست. باز هم ممنون

ارسال شده توسط: امير مسعود سپهرنيا در ساعت October 26, 2009 12:20 PM

من هم خیلی قشنگ بود! مگر خدا می تواند بی خیال کسانی مثل شما بشود!
..................
میم نون: مخ لس!

ارسال شده توسط: شادی در ساعت October 25, 2009 09:32 PM

بسم الله النور.بسم الله النور علی نور.دیروز تفال زدم به نام محبوبه.می دونی چی اومد؟"امید همان پایداری است که نیرومند تر از سرنوشت است".

ارسال شده توسط: شرمین در ساعت October 23, 2009 10:03 PM

هنوز صفحه کلاسورش پا نگرفته بود ...
هنوز طعم آزادی هم بند زندگیش ته نشین نشده بود !
...
.......
یعنی قول می ده ؟؟

ارسال شده توسط: مهتاب در ساعت October 23, 2009 05:52 PM

دارم گریه میکنم خانوم ناصری عزیزم. باور کنی یانه دارم گریه میکنم. اسم محبوبه حقیقی را که قاطی اسمها دیدم دلم هری ریخت. سخت است که با یکی به اندازه ی 7 سال -حتی اگر یک طرفه- دوستی کرده باشی، با او خندیده باشی و با او گریه کرده باشی و بدانی که چقدر پاک است و چقدر مومن، و حالا بفهمی همین الان معلوم نیست پشت کدام دیواری کز کرده، حالش چطور است و دارد گریه میکند یا نه.
من دارم گریه میکنم. به خاطر محبوبه و به خاطر 7 سالی که با نوشته هایش دوست من بود...
شب را و روز را پس میگیریم اگر بیخیالمان نشود.

ارسال شده توسط: نسیم در ساعت October 23, 2009 03:15 PM

فوق العاده بود معصومه.
فوق العاده.

...
يَا نُورَ الْمُسْتَوْحِشِينَ فِي الظُّلَمِ! قول بده بی خیال ما نمی شوی...

ارسال شده توسط: دانیال در ساعت October 23, 2009 02:59 PM

روزای دردناکی فقط ای کاش زودتر این کابوس های وحشتناک تموم بشه

ارسال شده توسط: ******* در ساعت October 23, 2009 02:20 PM

یاد اون وقتایی افتادم که تو چلچراغ مینوشتی و من نوشته هاتو قورت میدادم.
کاش منم به اندازه تو امید داشتم به این که روزامون برگرده به قدیما،به روزایی که فارغ از همه چیز جمع می شدیم دور هم.شعر می خوندیم.کتاب می خوندیم.روزنامه هارو مرور می کردیم.فقط جاهامون با هم فرق داشت.شما تو کافه نشر چشمه تو تهران.مامشهد و تو کافه 19.یعنی میگی میشه؟

ارسال شده توسط: عادله در ساعت October 23, 2009 12:46 PM

قاط زدی اساسی!

ارسال شده توسط: بنفشه در ساعت October 23, 2009 08:49 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?