« دوباره خوانی یک متن: جمع شویم | صفحه اصلی | در ستایش یک کار خوب وبلاگی »

"آنها" از "ما" می ترسند، همین خوب است

September 17, 2009 09:14 PM


سه چهار روز بعد از انتخابات ، تهران مثل عصر جمعه بود. خستهِ، افسرده، بی کس. همه انگار دنبال جایی می گشتند که بنشینند با کسان آشنایشان برای هزارمین بار بگویند هفته پیش این موقع یادت هست؟ چی فکر می کردیم چی شد!؟ 

من هم مثل بقیه زنگ زدم با دو سه نفر رفتیم کافه باغ فردوس و توی ماشین و توی راه و وقت قدم زدن در باغ مدام همین حرفها بود.
 باید برای نشستن در حیاط مصفای کافه، اسم می نوشتیم و شماره می دادیم و منتظر می ماندیم. این قدر حرف زدیم که یکی مان صدایش درآمد که این قدر اسم این موسوی را نیارید آدم یاد عزایش می افتد و قرار شد اسمش را بگذاریم جکی چان برای این که اسمش داغ مان را تازه نکند!
بعد از تظاهرات بزرگ مردم در آزادی و بعد تجمع توپخانه و و بعد جاهای دیگر این احساس بی کسی جای خودش را به این حس تازه داد که بله، ما بسیاریم. و بعد حال مردم خوب شد. 

در تجمع های روزهای بعد از میدان توپخانه، کتک خوردن امری عادی به نظر می رسید. فضای شهر مثل جنگ داخلی بود. آنها هم فهمیده بودند که سه نفر خطرناک تر از دو نفر است و حتی نمی گذاشتند همان یک نفرها هم بایستند گوشه خیابان. 
من هر چه آن روزها را یادم می آید حتی وقتی که گلوله گاز اشک آور پرت می شد وسط جمعیت و وعده دقایقی از کار افتادن حواس آدم بود و وقتی که گروه باتوم به دست ها شانه به شانه هم می راندند وسط جمعیت باز هم مردم از مبارزه سرخوش بودند. آن وسط ها بهانه زیاد بود برای حس و حال گرفتن و برای خندیدن حتی. 
مثل وقتی که سر خیابان جیحون، گلوله گاز اشک آور پرت شد وسط جمعیت و شعاردهندگان به طرف ته خیابان دویدند، تماشای دختر لاغراندام ریزه میزه ای که مانده بود هاج و واج و رو به جمعیت داد می زد که نترسید نلرزید ما همه با هم هستیم!
منظره ای که خنده جمعیت فراری را درآورد و وادارشان کرد به خندیدن و برگشتن دوباره به خط مقدم جبهه. 

گاهی می بینم کسانی از افسردگی می نویسند من حال جامعه را این روزها افسرده نمی دانم. حال مردم از قضا خوب است. این روزها بعد سالها پنجره ای به سمت تغییر فضای موجود به سمت فضای مطلوب باز شده و گویا بگیر و ببندها هم از سرخوشی مردم در این مبارزه نمی کاهد.
 
روز جمعه هم آقای خامنه ای هشدار داده است که نباید جز از قدس گفت و سپاه هم خط و نشان کشیده است. اما از من می شنوید به خیابان زدن همان هیجان جوانی است که سی سال است می خواهیم تجربه کنیم  و نمی گذراند. 



masoome naseri | 09:14 PM

 

نظرخواهی

با نظرتون موافقم امروز ما کتک خوردیم فریاد زدیم در مقابل هجوم کسایی که وجودشون رو تو نبودن ما میبنن ایستادیم و مقاومت کردیم امروز اشک ریختیم و همه با هم که اشکای هم دیگه رو پاک کردیم انگار این ملت دره پوست می ندازه و تازه میشه همه چیز تو مردم ما داره تغییر می کنه یه حور شعور و بلوغ انسانی و سیاسی امروز همه کنار هم بودن امروز وقت برگشتن از راهپیمایی خندیدیم و این خنده یعنی شروع یه روز تازه برای ایران

ارسال شده توسط: ******* در ساعت September 18, 2009 04:04 PM

مامان من هم همین و‌ میگه... میگه مردم هنوز امید دارند... با هم مهربونتر شدند و خوب یک جوری هم سر خوشی‌ هست دیگه... "ما همه با هم هستیم"

ارسال شده توسط: maryam در ساعت September 18, 2009 03:04 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?