« "هضم حقوق ملت زخم معده می آورد" | صفحه اصلی | سیاست، تابستان و آدم های معمولی »

دموکراسی دینی، پیتزای قورمه سبزی

August 16, 2009 02:52 PM


خبرهای مدام از کشته شده ها و آسیب دیده های حوادث اخیر اعصاب و روان هر آدم سالمی را پریشان بلکه منهدم می کند. فاجعه در حد خبر نمی ماند روایت های نزدیکان کشته شده ها و تصاویری که از تن بی جان آنها منتشر نمی شود یا می شود زهر مطلقند. 


من اما گاهی نردبان تاریخ را زیر پا می گذارم و سعی می کنم کمی احساساتم را کمی کنار بگذارم و ببینم از آن بالا وضع از چه قرار است.
از بیست سال قبل تا همین یکی دو ماه پبش، علاقه مندان به سیاست در ایران سرگردان بودند که از نظر آقای خامنه ای و حلقه کوچک حاکمان سیاسی در ایران، آن دسته از مردم که معتقد به جمهوریت هستند، کجای معادلات سیاسی قرار گرفته اند اما از روزی که آقای خامنه ای در نماز جمعه تهران به طور آشگار از نزدیکی اش با آقای احمدی نژاد گفت پرده ها افتاد.

این حرف ایشان مردم عادی را هم از تصور بی طرفی رهبری ناامید کرد. دیده ام که بسیاری از همین آدم های معمولی با افسوس می گفتند همه حرف هایش خوب بود هم این طرفی ها را زد و هم آن طرفی ها را، هر دوجناح را نواخت اما کاش فقط آن جمله را نمی گفت که افکار آقای احمدی نژاد به من نزدیک تر است.
این اشتباه استراتژیک اما باعث شد معتقدان به جمهوریت کشف کنند کجای معادلات جمهوری اسلامی هستند. بسیاری از مردم این روزها دریافته اند که رهبری ایدئولوژیک نمی تواند در میانه بایستد. باید جایی باشد که بنا به اجتهادش یا اعتقادش به حق نزدیک تر است. و البته، حق از چشم اندازی که او به جهان نگاه می کند.

معتقدان به جدایی دین از سیاست سال هاست می گوشند ثابت کنند ایده حکومت مبتنی بر ایدئولوژی ایده ناکارآمدی است. اما بسیاری از سیاستمداران جمهوری اسلامی، در سی سالی که از انقلاب می گذرد کوشیده اند با بستن درها و دیوارها و رسانه ها و جزیره ای کردن شرایط، صورت مردم را با سیلی دموکراسیِ دینی سرخ نکه دارند.
من می بینم که زخم و خون و عفونتی که این روزها از اوین و کهریزک و شاپور و هزار جای ناشناخته دیگر به بیرون درز می کند چشم بسیاری از مردم را گشوده است که بله، رهبر دینی هم می تواند گاهی به آموزه های اخلاقی و عدالتخواهانه دین بی اعتنا باشد وقتی پای حفظ قدرت به میان بیاید. این را محمد مطهری هم یکی دو هفته پیش نوشته بود که مردم می بینند در جمهوری متصف به صفت اسلامی، بسیاری از مقررات شرع کنار گذاشته می شود اگر با امنیت نظام در تقابل نباشد.


من گمان می کنم این که مردم یا دست کم بخشی از مردم در جامعه مذهبی ایران به این نکته برسند که لزوما با به هم آمیختن دین و سیاست، سلامت سیاست تضمین نمی شود، می تواند دستاورد قابل توجهی باشد. این جمهور مردم هستند که باید سیاستمداران شان را اعم از با دین و بی دین چهارچشمی زیر نظر داشته باشند.
سودای جمهوری اسلامی سی سال پیش مردم را به ذوق آروده بود. از نظر آنها جمهوری اسلامی واحه ای بود که می شد در آشفته بازار دنیای مدرن و خالی از عدالت به آن پناه برد. من فکر می کنم آنها که رستگاری دنیا و آخرتشان را آن سالها در حاکمیت جمهوری اسلامی می جستند اشتباه نکردند بلکه آنها که اسباب حاکمیت "جمهور" مردم را دور ریختند و قرائت مطلق خودشان را از دین به تخت نشاندند باعث و بانی متراکم شدن این بغضی هستند که در خیابانهای شهرهای بزرگ ایران فریاد می شود.


سی سال بعد از انقلاب، احساس قدرِ قدرت بودن باعث شد در معادلات سیاسی، جمهورِ مردم چنان نادیده گرفته شوند و ضعیف به نظر برسند که احساس شود با یک سخنرانی به لانه های خودشان برمی گردند و نان و پنیر یارانه ایشان را سق می زنند اما این بار "جمهوری خواهان' سر به شورش برداشته اند. بسیاری از آنها تا روز جمعه ای که آقای خامنه ای به صراحت یک طرف ماجرا ایستاد امیدوار بودند که رویایشان راست باشد و بشود که باور آنها به اسلام باعث حاکمیتی شود که بر اساس اولین سرود ملی جمهوری اسلام، هم دین دهد هم دنیا به ما.
شکستن اسطوره حکومت دینی شاید سرنوشت دموکراتیک تری برای ایران به دنبال داشته باشد. مردمسالاری دینی رویایی بود که ما به خواب دیدیم.
من فکر می کنم در بن بست جمهوری اسلامی اگر بعد از این همه روزهای تلخ تر از زهر به جایی برسیم که سیاست زیر نورافکن نظارت افکار عمومی قرار بگیرد و دین از صحن جامعه، به خلوت دل آدم ها بازگردد اتفاق مهمی افتاده است.



masoome naseri | 02:52 PM

 

نظرخواهی

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت، تنها یک کلمه است:
می‌گذرد

ارسال شده توسط: بچه محل در ساعت August 19, 2009 03:38 PM

کافه ی گرامی، با این که بی ربط می زند با اجازه دو کلمه درباره ی دین اسلام نطق کرده بروم: فارغ از این که ما ایرانی ها اکثرمان مسلمان هستیم این دین هنوز که هنوز است کاملاً نتوانسته است هضم شود در روح ایرانی (البته آن جا که هنوز روحی هست). و دلیل اش تعصب و غرور الکی ایرانی نیست، بلکه همین تصادف کوچک که ما وقتی اسلام آوردیم اسطوره هامان شکل گرفته بودند. شاید از این نظر طرز زیستن مان تا حدی جمودیافته تر از نگرش انقلابی دوران اول اسلام بوده باشد، ولی به هر حال ما هیچ وقت نمی توانستیم حقیقت مکان مند اعراب را کاملاً از دیدگاه آن ها ببینیم. بنابراین در فرض می گنجد که روزی همه ی جهانیان به اسلام بگروند ولی به همان نسبت درک حقیقت این دین کم تر محتمل خواهد بود. به نظر من می رسد که در الگوی تعقل ایرانی روابط انسانی بر پایه ی فرجام تاریخ شکل نگرفته اند بلکه فرجامی وجود ندارد فقط مسامحه در آن جا که مدنیت شکل گرفته است و کارزاری درگیر میان خیر و شر به صورت ابدی

ارسال شده توسط: ا.ب. در ساعت August 19, 2009 12:32 PM

امیدوارم جمله آخر روزی محقق شود.

ارسال شده توسط: کاوه در ساعت August 18, 2009 10:33 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?