« خط فاصله جمهور و جمهوری اسلامی | صفحه اصلی | نفش ساسی مانکن در انتخابات »

صفحه حوادث کافه ناصری

April 22, 2009 02:21 AM


کوله پشتی ام را که محتویاتش بخش مهمی از زندگی ام بود دور سه تا کشور با خودم این طرف و آن طرف کشیده بودم. مگ بوک و دوربین و لنزهایم همه آن تو بود. سر جمع محتویاش همه زندگی تکنولوژیکم بودند. دار و ندارم.


 لندن، در آخرین مترویی که می رسید به خانه دوستان، کسی لطف کرد و کمک کرد و یکی از دو چمدانم را با خودش آورد و من از لطفش شرمنده شدم و هول شدم و کوله پشتی را توی قطار جا گذاشتم.
یک ساعت بعد که رسیدم خانه و خواستم لپ تاپ را روشن کنم دیدم کلا کوله پشتی نیست. الفاتحه مع الصلوات! 
بروبکس برای این که دق مرگ نشوم بلندم کردند و بردند رستوران و هی داستان تعریف کردند از این که خودشان هم از این بلاها سرشان آمده است و زندگی شان به باد رفته است.  
برگشتم خانه و لپ تاپ قدیمی را روشن کردم. یک ای میل داشتم از آقای آدام لاو که نوشته بود کوله پشتی ام را در قطار پیدا کرده و به محض این که این ای میل را دیدم با شماره تلفنش تماس بگیرم و قرار بگذارم برای گرفتنش.
فردا صبح دیدمش. یک جوان بریتانیایی بود. کوله پشتی سنگین را پس داد و گفت بازش کنم که مطمئن شوم همه چیز سر جای خودش هست. گفت خودش قبلا چنین بلایی سرش آمده و می داند چقدر سخت است.

 از گرفتن هدیه کوچکی که برای تشکر برایش آورده بودم چنان ذوق کرد که انگار در این دنیا هیج چیز طبیعی تر و معمول تر از این نبوده که یک غریبه در یک قطار کوله پشتی یک غریبه دیگر را پیدا کند و فردایش جلوی یک ایستگاه قطار دیگر پسش بدهد.
از من به شما نصیحت ای میلتان را یک گوشه ای روی یک کاغذی کارتی چیزی توی کیف هایتان بگذارید و روی وسایل تان بچسبانید. شاید آدمی که وسایل شما را پیدا کرده دلش می خواهد پسش بدهد اما نشانیی ندارد.

masoome naseri | 02:21 AM

 

نظرخواهی

این اتفاق برای من توی پراگ افتاد ... پاسپورت، بلیط، پول، دوربینهایم، و همه چیز دیگر...سوز دلم از این بود که مثل تجربه ی تو، حواسم به کمک کس دیگری رفت و خودم رسمن اونو اونجا جا گذاشتم، تو ایستگاه تراموا...

شبش یکی زنگ زد و گفت یه پاسپورت و بلیط کنار یک سطل زباله پیدا کرده، که البته محال بود چون این اقلام و شماره تلفن محل اقامت من توی قسمتهای مختلف کیفم بودند...

قرار گذاشتیم و اینا رو به من داد..من یه چشمم اشک بود از اینکه می دونستم اون آدم کیف منو داره ولی وجدانش فقط بهش اجازه می ده اینارو پس بده

تمام عکسهای جاهای مختلف سفرم و فیلمشون رو که هنوز وقت نکرده بودم آپلود کنم و دوربینی که با پس انداز کردن با لنزهاش خریده بودم به همین سادگی رفت

به آدمش بستگی داره هاجر جان

گاهی حتی تلفن و ایمیل هم کمکی نمی کنه

البته چه اون موقع و چه الان باز هم میگم دمش گرم که حداقل اون وجدان نصفه نیمه باعث شد کار من توی بلاد غربت به سفارت و پلیس مهاجرت و از این حرفا نکشه

سفرم رو کوتاه کردم و -به دلیل نداشتن پول - برگشتم و حالا هر کی از خاطرات گم کردن کوله پشتی که می گه، دلم فشرده می شه

ارسال شده توسط: ژاله سبکتکین در ساعت November 1, 2009 09:31 AM

تبریک میگم که به زندگی برگشتی !

یکی از شعرهای من توی وبلاگ رندانwww.rendaan.blogspot.com اومده خوشحال می شم بخونی و خوشحالتر اگر نظز هم بدی

شاد باشی

ارسال شده توسط: هاجر فرهادی در ساعت April 22, 2009 07:16 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?