« گفتگو با ابوالحسن بنی‌صدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش نخست | صفحه اصلی | از نوفل لوشاتو تا ورسای؛ گفتگو با ابوالحسن بنی صدر »

گفتگو با ابوالحسن بنی‌صدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش دوم

February 7, 2009 03:14 PM

بخش نخست این گفتگو را اینجا بخوانید.

 بخش دوم گفتگو را در ادامه ببینید...

یعنی شما فکر می‏کنید، آیت‏الله خمینی بین شناخت و علاقه‏اش نسبت به شما و آن‏چه که اسم‏اش را می‏گذاریم و می‏گذارند "مصلحت نظام اسلامی"، مصلحت نظام را انتخاب کرد؟


نمی‏دانم کسانی که عقل‏شان قدرت‏مدار است، اصلا می‏دانند محبت چیست؟! ممکن است نسبت به من محبت داشته است، نمی‏خواهم منکر شوم. می‏دانم که خودم به او خیلی علاقه داشتم.

یعنی می گویید هیچ نشانه‏ای از این که ایشان به شما علاقه داشته باشد، ندیدید؟


واقعاً نه. در نامه‏هایی که چاپ شده، در یک قسمت گفت‏گوی من با ایشان در یکی از روزها است. آن‏جا فریادم به آسمان رفته و خطاب به ایشان گفته‏ام: «از زمانی که به ریاست جمهوری انتخاب شده‏ام، جز کارشکنی از شما ندیده‏ام». بی‏طرف هم نبود که آدم بگوید، خُب کنار ایستاده و نگاه می‏کند.

شما یک بار قران را از اول تا آخر نگاه کنید، اگر کلمه‏ "مصلحت" در آن پیدا کردید، می‏توانیم بگویم آن چه که این آقایان مصلحت می‏نامند، سرسوزنی به اسلام ربطی دارد.

حق تعریف دارد و مشخص است، مثل حق حیات. مصلحت چیست؟ یا حق است یا چیزی خارج از حق.

اگر ما انقلاب کرده بودیم برای این که زیرعنوان مصلحت، حقوق انسان و حقوق ملی را نادیده بگیرم، رژیم پهلوی که بود، دیگر احتیاجی به انقلاب نبود.

یک روز این آقا به من گفت: «شما در دوره‏ جوانی در پاریس نشسته‏اید، مرتب خواند‏ه‏اید و نوشته‏اید. اما حالا رئیس جمهور هستید». یعنی این‏که این‏ها را ببوس، بگذار کنار. قدرت دیگر این‏ حرف‏ها را نمی‏فهمد.

به او گفتم: «عبدالملک اموی داشت قران می‏خواند، آمدند به او گفتند که خلیفه مرده است و شما خلیفه شده‏اید. قران را کنار گذاشت و گفت: "هذا فراغ بینی و بینک" بین من و تو جدایی افتاد. شما هم می‏فرمایید من هم با نوشته‏های‏ام که به نظرم حق می‏آید، وداع کنم و آلت فعل قدرت بشوم؟»

بعد از فشار زیاد و کتاب حقوق بشری که حدود سال‏های ۱۹۸۲ـ۱۹۸۳ انتشار دادم و در قم بازتاب پیدا کرد (البته خیلی هم به قم فشار آوردم) از بین روحانیون ایرانی، در طول تاریخ، اولین مرجعی که از حقوق انسان حرف زد، آقای منتظری است. ایشان در رساله‏اش از حقوق حرف زده است.


این خیلی اتفاق نادری در فقه شیعه است؟


بله، فقه شیعه، یک فقه تکلیف‏مدار است، نه حقوق‏مدار.


از این‏جایی که من ایستاده‏ام و سی سال پیش ـ سال‏های اول انقلاب ـ را نگاه می‏کنم، به نظرم تعداد کسانی که مثل شما فکر می‏کردند، حتی در سطوح مدیریتی هم زیاد بودند. شما و همفکرانتان می‏توانستید خیلی از حوزه‏های مدیریتی را در دست خود نگاه دارید. از طرف دیگر شما با رأی بسیار بالایی انتخاب شده بودید. می‏توانم بگویم، کسانی که می‏توان از آن‏ها به عنوان طبقه‏ی متوسط جامعه نام برد، پشتیبان شما بودند. چرا آن‏ها، پشتیبان شما نماندند؟

اولا، وقتی یک انقلاب انجام می‏گیرد، ساختار سابق جامعه همان روز از بین نمی‏رود. ایران قرن‏ها در نظام اجتماعی استبدادی زندگی کرده و انسان ایرانی یک اعتیاد به قدرت دارد. در نتیجه، جامعه‏ آن روز می‏دید که یک طرف قدرت را در اختیار دارد و طرف دیگر می‏خواهد که مردم جلوی آن قدرت بایستند.

از سوی دیگر جامعه، آن طرف را در قدرت می‏دید، وقتی می‏خواست گزینش کند، می‏دانست، اعتراض به معنای نبودن خمینی خواهد بود. سوال این بود که اگر خمینی نباشد، چه خواهد شد؟ در مرزها جنگ داریم، بالاخره خمینی با روحانیون دیگر، اداره‏ کشور را در دست دارند، اگر این‏ها هم کنار بروند، چه خواهد شد؟ این سوالی بود که جامعه‏ آن روز متاسفانه برای‏اش جوابی نیافت.

جواب ما به این سوال هم جامعه را قانع نکرد: «که نه، نگران نباشید، بهتر هم اداره می‏شود».

وقتی من در موقعیتی که داشتم این‏قدر دیر حاضر بودم تردید کنم، طبیعی است که افراد عادی دیرتر از من حاضر می‏شدند تردید کنند. یک ربع قرن با او (آیت‏الله خمینی) خو کرده بودند و او را محور استواری می‏دیدند که کشور بر حول او انسجام‏اش را از دست نمی‏دهد و بالاخره ایران برجا می‏ماند.

عامل سوم هم این است که مثل خود من، مردم هم فکر نمی‏کردند این آدم بتواند استبداد کند. به طوری‏که وقتی روزهای آخر به بحث نشستیم، گفتیم اگر برکناری پیش آمد، مهم نیست، به درون مردم می‏رویم، با آن‏ها عمل می‏کنیم و وضعیت را برمی‏گردانیم. خیلی از دوستان آن‏جا گفتند: «این حرف‏ها چیست، او مردم را به گلوله خواهد بست». گفتم: «خمینی؟! محال است».

یعنی حتی روزهای آخر هم به آیت‌الله خمینی معتقد بودید؟

بله، می‏گفتم: «او مردم را به گلوله ببندد؟! غیرممکن است. این ‏‏‏‏آدمی که مردم او را از گوشه‏ انزوا در نجف، با ‏آن شکوه به ایران آوردند، مگر می‏شود بر روی مردم گلوله ببندد؟!»

از بچه‏گی تصویری از مرجع تقلید داشتیم و خیال می‏کردیم این آقا، عین آن تصویر است. حالا می‏دیدیم آن تصویر در واقعیت شکسته است، اما خیلی دیر. حتی وقتی نوه‏اش روزهای ‏‏آخر پیش من آمد و گفت : «پدرم (آقا مصطفی) دائم دعا می‏کرد که خدا نکند شاه برود و پدر من به‏جایش بیاید، او بدتر از شاه است». به او گفتم:« چرا حالا این را به من می‏گویی؟ خُب زودتر در نوفل لوشاتو می‏گفتی، حداقل فکری می‏کردیم و کار به این‏جا نمی‏کشید».

تصویر آیت‏الله خمینی برای شما شکست و فروریخت یا تصویر مرجعیت؟

به سلامتی شما، هردو، متاسفانه. می‏گویم متاسفانه، چون این یک تاسیس ایرانی است. این تاسیس از دوره‏ موبد موبدان بوده است. بنا بر شاهنامه، از دوران اساطیری دعوای جمشید با روحانیون بود و تا امروز رسیده است. این‏ها طی چند قرن ـ بلکه ۱۴ قرن ـ با از خودبیگانه کردن دین در بیان قدرت، نسل به نسل در ذهن‏شان دین یک روش قدرت‏مداری است، نه بیش، نه کم.

الان آقای سروش همه‏ی آن‏‏ها را به بازی گرفته اما یکی از آن‏ها نتوانستند به جز فحش، تهدید به کفر و ارتداد و… دو سطر جواب درست و حسابی به او بدهند.

حالا نگاه شما به اسلام سیاسی چگونه است؟ امروز به نظر شما می‏شود حاکمی مرجع باشد؟ یا مرجعی حاکم؟

خیر، هیچ‏وقت چنین اعتقادی نداشته‏ام. در همان مجلس خبرگان هم با ولایت فقیه مخالفت کردم. اسلام و آزادی را هم من پیشنهاد کردم. طی این سی سالی هم که در تبعید بودم، روی کمبودهای آن زیاد کار کرده‏ام و تکمیل‏اش کرده‏ام.

اسلام سیاسی، به معنای ولایت مطلقه واین‏ها، ابداً در ذهن من نبوده و به همین جهت هم دعوا کرده‏ایم.

آن چه که در ذهن‏ام بوده و در این سه دهه هم کامل شده، این است که اگر اسلام بیان آزادی باشد، اصلاً و ابداً با قدرت و سیاست به معنای روش دستیابی به قدرت نمی‏تواند هم‏گرایی داشته باشد. اگر هم اسلام بیان آزادی نباشد، بلکه بیان قدرت باشد، از لحاظ نظریه‏های قدرت که در جهان امروز هست، عقب‏مانده است.

شما با آیت‏الله خمینی به تهران رفتید. من روایت‏های‏ آن را خوانده‏ام، اما شما همه آن تاریخ را از نزدیک دیده‏اید. آیت‏الله خمینی کاریزما داشت، حمایت مردمی داشت، طیف وسیعی از مردم مؤمن و غیرمؤمن آن دوره را با خود داشت. چطور انتظار داشتید با این همه محبوبیت، کاریزما و قدرت، وقتی به تهران برمی‏گردید، آیت‏الله خمینی به قم برود و در آنجا بماند؟

عهد، عهد است جانم! اگر او آیت‏الله بود و طبق گفته‏ قران به عهداش وفا می‏کرد باید به قم می‏رفت.

آیا ایشان در این مورد هیچ‏وقت تعهدی کرده بودند؟

بله، صریح گفت: «ما به قم می‏رویم، به طلبگی مشغول می‏شویم. دخالتی در امور دولت نمی‏کنیم، بلکه نظارت خواهیم کرد».

در نوفل لوشاتو در مصاحبه با اشپیگل گفت: «ولایت با جمهور مردم است». بعد هم تکرار کرد: «میزان رأی مردم است».

یعنی یک رهبری در برابر دنیا متعهد شده که بعد از پیروزی انقلاب ، راه‏حل‏هایی که ایشان در پاریس می‏فرمایند، به اجرا درخواهد آمد: «برای اولین بار در تاریخ ایران، حاکمیت از آن مردم خواهد شد، آزادی‏ها برقرار خواهند شد و…». تعهد کرده بود و حق نداشت عهدش را بشکند.

بار اول درقم در مورد حجاب زنان با ایشان بحث کردم که: «مگر شما در پاریس نگفتید پوشش زنان آزاد است». گفت: «آن‏جا، از باب مصلحت حرفی زده‏ام. اگر لازم باشد، امروز یک حرف می‏زنم، فردا عکس آن را می‏گویم». در جواب گفتم: «هذا ماکیاول! این که شما می‏گویید، ماکیاول هم به این گل و گشادی نگفته. مردم شما را مرجع می‏دانند، حرف مرجع هم دوتا نمی‏شود. اگر اسلام به زن اجازه می‏دهد که در پوشش آزاد باشد و شما هم آن‏جا گفتید، این که الان می‏گویید، خلاف اسلام است. اگر نه، آن چه آن‏جا گفتید خلاف اسلام بوده، چرا گفته‏اید؟ این‏جا ایران است. این‏جا حرف شاه هم نمی‏توانست دوتا بشود. اگر حتی می‏گفت بیگناهی را بکشند، باید می‏کشتند و بابت آن به خانواده‏اش خون‏بها می‏دادند که حرف اعلیحضرت دوتا نشود و نظام کشور به‏هم نخورد. حرف مرجع که اصلا! کجا می‏شد یک ایرانی فکر کند امروز به نام دین می‏شود حرفی زد و فردا عکس آن را».

قبول کرد. گفت: «خیلی خُب». این بحث مربوط به بار اولی است که به خیابان‏ها ریختند و گفتند «یا روسری، یا توسری». اما ول نکرد، بار دوم هم بر سر قانون اساسی که مجلس موسسان بشود یا مجلس خبرگان، باز هم همین حرف را تکرار کرد. آن موقع حزب جمهوری اسلامی نظرش این بود که این مساله به رفراندم گذاشته شود که ای‏کاش همین کار را کرده بودیم.

مردم ایران هم انقلاب نکرده بودند که این آقا بر آن‏ها حکومت کند. امید مردم ایران این بود که ایشان به قم می‏رود، نظارتی دارد که ثباتی می‏دهد. مصدقی‏ها و کسانی که در خط استقلال و آزادی هستند و مردم آن‏ها را می‏شناسند و به آن‏ها اعتماد دارند، کشور را اداره می‏کنند.

مساله این است که ایرانی‏ها چون نمی‏خواهند خطای خودشان را بپذیرند، می‏گویند همه‏ی این بلاها تقصیر انقلاب بوده. در حالی که انقلاب هیچ تقصیری نداشت. بعد از انقلاب، خود ما ـ کسانی که حکومت در دستشان بود ـ اسباب قدرت را ساختند، تحویل آقای خمینی دادند، آقا را کردند دیکتاتور و سوار کردند بر ایران. می‏توانستند این کار را نکنند. سرنوشت ایران هم چیز دیگری می‏شد.

banisadr08a.jpg

شما خودتان قائل هستید به این که اشتباهی کرده‏اید؟

در کتاب "خیانت به امید" ۱۲ اشتباه را شمرده‏ام. این یکی را که الان به شما گفتم، آن‏جا ننوشته‏ام، چون آن موقع که فکر می‏کردم رژیم دیگر آدم نمی‏‏کشد، دوستان من غالباً در زندان بودند و نمی‏خواستم بنویسم.

یکی از این اشتباها این بود که نباید تحمیل آقای رجایی را به عنوان نخست‏وزیر می‏پذیرفتم. نمی‏باید مجلس قلابی را که انتخابات غالب نقاط آن تقلبی بود می‏پذیرفتم. آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گفت که امام به ما گفت شما بروید مجلس را در دست بگیرید.

یعنی، شما هم در جاهایی با سیاست به آن معنای مصلحت عمل کردید؟

بله، متاسفانه عمل کردم. البته فقط در مورد آقای خمینی صادق است، نه در مورد دیگران. به همان دلایلی که توضیح دادم.

کسانی که می‏گویند، با او سخت گرفته‏ام، اشتباه می‏کنند. به نظر خودم زیاده از حد نرمش به خرج دادم.

اگر موفق می‏شدیم در همان خرداد ۱۳۶۰ جنگ را تمام کنیم، جنگ تمام می‏شد، آن‏ها حریف من نمی‏شدند و در استقرار استبداد موفق نمی‏شدند. یا احتمال‏اش خیلی ضعیف‏تر بود.

آن وقت‏ها معلوم نبود اما حالا دیگر علناً می‏گویند که آقای بهشتی، رفسنجانی و خامنه‏ای پیش آقای خمینی رفته و گفته بودند: «بنی صدر جنگ را که تمام کند، سوار تانک‏های‏اش می‏شود و به تهران می‏‏‏‏‏آید. آن وقت شما هم دیگر حریف او نیستید». این حرفی که امروز آقای شمخانی می‏گوید که بنی‏صدر سوار تانک‏های‏اش می‏شد، از خودش نمی‏گوید، حرف آن‏ها را تکرار می‏کند.

تصمیم‏گیری برای خروج از ایران خیلی سخت است. شما با موقعیت و شرایطی که داشتید و با امیدی که به آینده‏ ایران داشتید، قطعا این خروج برای‏تان خیلی سخت‏تر بوده است. کی تصمیم گرفتید همه‏ امیدهای‏تان به آینده‏ ایران را کنار بگذارید و ایران را ترک کنید؟

اگر می‏خواستم امیدهای‏ام را کنار بگذارم، ایران را ترک نمی‏کردم.

خب، با حفظ امیدهای‏تان به آینده‏ی ایران، کی این تصمیم را گرفتید؟

بعد از این که دیدیم این آقا مردم را به گلوله هم می‏بندد، اجحاز هم می‏کند (زخمی‏ها را می‏کشد)، رفتن به میان مردم و آن‏گونه عمل کردن، غیرعملی بود. به‏خصوص که آقای گیلانی هم اعلام کرد، من هفت بار محکوم به اعدام هستم. حال چه باید می‏کردیم.

یک راه حل که آقای مهندس بازرگان پیشنهاد می‏کرد، این بود که پیش ‏‏‏‏‏‏‏آقای خمینی بروم و بگویم هرچه شما می‏فرمایید، صحیح است و امر، امر شما است.

آقای بازرگان این را از شما خواستند و پیشنهاد کردند؟

بله، گفت: بروید با او آشتی کنید، وگرنه قضیه بزرگ می‏شود و برای‏تان عواقب دارد.

حتی اگر سکوت هم می‏کردم، یعنی آقای خمینی را مطمئن می‏کردم که من سکوت خواهم کرد، می‏توانستم در ایران بمانم. سرسوزنی تمایل نداشتم به خارج از ایران بیایم. خیلی هم وسوسه داشت این که: سکوت را بپذیر و بمان. پیشنهاد پیش خمینی رفتن در ذهن‏ام مقبولیتی پیدا نکرد.

پیش خودتان تردید داشتید که آیا سکوت کنید یا نه؟

بله، این تردید را داشتم که سکوت کنم، گوشه‏ای بنشینم و به قول آقای خمینی به تألیف بپردازم.

ولی اصل قضیه این بود که این آقایان زدوبند محرمانه‏ای با دستگاه ریگان و بوش کرده بودند که بعد به افتضاح‏های "ایران گیت" و "اکتبر سورپرایز" تبدیل شد. این‏ها نمی‏گذاشتند من در گوشه‏ای ساکت بنشینم. کسانی را هم که مطلع بودند، سرشان را زیر آب کردند.

مساله‏ دومی که در گفت‏گو با دوستان پیش آمد و من قانع شدم که باید به صحنه‏ اصلی آمد تا بتوانیم مبارزه را ادامه بدهیم، این بود که با این زدوبند محرمانه و ادامه‏ جنگ، ماندن در ایران و سکوت کردن به این معنا است که عمری را که گذاشتیم برای این که جامعه به سوی استقلال و آزادی برود، هدر رفت. پس باید به جایی برویم که می‏توانیم این‏ها را افشا کنیم.

قضیه‏ "اکتبر سورپرایز"، "ایران گیت"، فسادهای بزرگ و ترورها، همه را من و دوستان‏ام افشا کردیم.

از دید من، پاریس سرزمین رویاها نیست، چهار راه برخورد آرا و عقاید در مقیاس جهان است. این‏جا جایی است که اگر شما اطلاعات درستی پیدا کنید و اعلام کنید، مطمئن هستید که این اطلاعات همه‏جا پخش می‏شود.

زندگی در این‏جا این خطرات خود را دارد. ولی این امکان را هم دارم که برای آزادی و استقلال ایران و موفق شدن تجربه‏ی انقلاب مبارزه کنم. امکانی که در ایران نداشتم. این راضی‏ام کرد که از ایران خارج شدم.

در مورد خروج شما از ایران، من همیشه روایت‏ دیگری را شنید‏ه‏ام. اما حالا به عنوان روزنامه‏نگاری که علاقه‏مند است روایت هردو طرف را بشنود، مایل هستم روایت خود شما را در این مورد بشنوم.

از آن‏ها شنیده‏اید که من با لباس زنانه سوار هواپیما شده‏ام؟ (با خنده)

بله این را شنیده‌ام.

من با لباس نظامی خارج شدم. با لباس زنانه که نمی‏شد وارد پایگاه نظامی شد. کسانی که ترتیب خروج را دادند، مجاهدین خلق بودند. همافری که قیافه‏اش کمی به من نزدیک بود، کارتش را توسط مجاهدین برای‏ام فرستاده بود. من در مخفی‏گاه مجاهدین خلق بودم. ماه رمضان بود با یک فولکس واگن به میدان آزادی آمدیم. آن‏جا نگاه داشت، ایستادیم تا مغرب شد، افطار کردیم و از آن‏جا به پایگاه هوایی تهران رفتیم. من عقب ماشین نشسته بودم. دو نفر دیگر هم جلو. دمِ در افسر دژبان آمد، کارت‏ها را نگاه کرد و اجازه داد که ما به داخل پایگاه برویم.

در حیاط پایگاه هم چهار نفری (فکر کنم چهار نفر بودیم) ایستادیم تا زمان پرواز هواپیمایی که باید در آسمان به هواپیماهای اِف ۱۴ بنزین می‏رساند، برسد که ساعت حدود ۱۰ شب می‏شد. یعنی ساعت ۸ تا ۸/۵ وارد هواپیما شدیم.

هواپیمایی که می‏گویید مال چه نیرویی بود؟

نیروی هوایی. بعد هم خدمه‏ هواپیما آمدند. سرهنگ معزی هم خلبان‏اش بود و پرواز کردیم.

خدمه‏ی هواپیما شما را می‏شناختند؟

بله، وقتی که دیدند، شناختند. معزی ظاهرا از این آقایان (مجاهدین) بود، اما همه‏ خدمه نه. برای این که بقیه‏ خدمه اعتراضی نکنند‏، گفتند که ایشان رئیس جمهور است. آن‏ها هم دیگر حرفی نزدند. نزدیک‏های مرز ایران، با بیسیم ازدفتر آقای رجایی به آقای معزی دستور بازگشت داده شد و گفتند اگر برنگردید، می‏زنیم. گفتم، بی‏خود می‏گوید، آن‏ها امکان این را ندارند در شب هواپیما را ردیابی کنند و بزنند. بعد هم وارد قلمرو هوایی ترکیه شدیم. در مدیترانه، نزدیک مرز فرانسه، آقای معزی با دفتر نخست وزیری فرانسه تماس گرفت و گفت که حامل رئیس جمهور ایران است. فرانسه اجازه داد، هواپیما در یک فرودگاه نظامی فرود بیاید و به این ترتیب به فرانسه آمدیم. من در لباس همافری بودم.

برای‏تان سخت نبود؟

بسیار. چهارده سال در زمان شاه در تبعید بودم، دوباره به تبعید برمی‏گشتم. هنوز هم که این‏جا هستم.

وقتی که از مرز ایران می‏گذشتید، فکر می‏کردید کی دوباره از این مرز برگردید؟

والله، فکر نمی‏کردم زود برمی‏گردم…

ولی فکر می‏کردید، برمی‏گردید؟

الان هم فکر می‏کنم، برمی‏گردم. همان‏طور که گفتم، کاملا مطمئن هستم که جهت عمومی تحول ایران مشخص شده. تحول در این جهت انجام خواهد گرفت. امیدوارم هم زنده باشم و هم سرحال و به قول ایرانی‏ها دماغ چاق، و به وطن بازگردم با ایران پیروز.

ایران پیروزی که از آن حرف می‏زنید، یعنی چه؟ چه ویژگی هایی دارد؟

یعنی ایران آزاد و مستقل که بتواند راه رشدی را در پیش بگیرد. چرا که نه، بسیاری از متفکران می‏گویند یکی از جوامعی که در آن‏ اندیشه‏ راهنما پیدا می‏شود، ایران است و بیشترین شرایط در ایران جمع است.

الان کسانی دارند در این جوامع تصدی پیدا می‏کنند که وقتی به فرنگ آمدم، محال می‏دانستم روزی کسی مثل آقای سارکوزی یا برلوسکونی، در کشورهایی مثل فرانسه و ایتالیا متصدی امور بشوند، یا آقای بوش رئیس جمهور امریکا باشد.

ابوالحسن بنی‏صدر در ایرانی که تصورش را می‏کند، با چه لباسی برخواهد گشت؟

با همین لباسی که این‏جا نشسته‏ام (با خنده).

به قول علما فکر می‌کنید درچه "کسوتی" برمی‌گردید؟

با همین کسوت که الان می‏بینید. در صورت که این است. در سیرت یک مبارز برای آزادی در میان مردم. قصد تصدی مقام اجرایی و غیراجرایی را ندارم. همان یک‏بار که تصدی کردم برای هفت پشت‏ام کفایت می‏کند. چیزی هم از آن ریاست جمهوری نفهمیدیم. banisadr05a.jpg

فکر می‏کنید اگر برگردید، نگاه مردم ایران به شما بعد از این همه سال، چطور خواهد بود؟

خود من به وطن‏ام فوق‏العاده علاقه دارم و به مردم ایران هم همین‏طور. از دید من مردمی با عاطفه هستند. و برخلاف این‏که بسیاری می‏‏گویند، ایرانی‏ها نخبه‏کش هستند، از دید من این‏طور نیست.

در مورد شما فکر می‏کنید مردم از دست‏شان در رفته است؟

این کار را مردم نکردند، کار دشمنان مردم بود. مردم ایران قدرشناس هستند. نظر خوب داشتند که به من رأی دادند. هنوز هم نظر خوب دارند. به این دلیل که وقتی آقای خاتمی می‏خواست رییس جمهور شود، گفتند بنی‏صدر دوم است. حالا هم که اصلاح‏طلب‏ها دنبال بنی‏صدر دوم دیگری می‏‏گردند.

پس معلوم می‏شود این بنی‏صدردر جامعه‏ی ایرانی کسی نیست که مردم در او خدای‏ ناکرده، سوءنظری نسبت به استقلال وطن دیده باشند یا به آزادی‏های آنان تجاوزی کرده باشد، به اموال‏شان هم که خدا نکند. آن مختصر ارثی هم که به من رسیده بود، این آقایان ضبط کردند.

عمرم هم که در راه وطن‏ام گذشته است. از زمان مصدق که در دبیرستان بودم، تا همین امروز در خط استقلال و آزادی بوده‏ام. انشاالله از این به بعد هم تا پایان زندگی بر همین خط خواهم بود.

به قول حضرت علی، ما دیگر پشت به این جهان کرده‏ایم و رو به آن جهان داریم. آن چه اهمیت دارد، آزادی مردم است و این که در وطن‏شان، وطنی مستقل، سرافراز زندگی کنند.

چون آزادی که باشد، حقوق هست. از جمله، حقوق معنوی که یکی از آن‏ها خدای رحمان است و انسان‏هایی که نسبت به هم رحمان هستند.

.....................

این گفتگو با همکاری و همراهی همکارم سراج الدین میردامادی ممکن شده است.

 

masoome naseri | 03:14 PM

 

نظرخواهی

با سلام و تشکر
در صورت امکان فایل صوتی این مصاحبه را جهت دانلود بگذارید.

ارسال شده توسط: حامد در ساعت April 17, 2009 01:40 AM

سلام. خانم ناصری متاسفانه اصلا مصاحبه خوبی نبود. خیلی یک طرفه شده . شما خیلی منفعلانه با بنی صدر رو به رو شده اید. البته امیدوارم از انتقاد من دلخور نشوید.ولی وقتی قرار است این مصاحبه به منزله بازخوانی تاریخ باشد باید دیالوگ دو طرفه در کار باشد نه تریبون یک نفره. این را حتما شما هم می پذیرید. در وبلاگم یادداشتی در همین باره نوشته ام که امیدوارم این دعوت به خواندن را به حساب تفاخر نگذارید.

ارسال شده توسط: اشارات و تنبیهات در ساعت February 16, 2009 04:46 PM


سلام. مصاحبه خوبی بود. دستتان درد نکند

ارسال شده توسط: احسان در ساعت February 16, 2009 12:39 AM

سلام به نظر من الان ما صورت مسئله رو داریم درسته اما سند و مدرک شاید حرف های اقا مجتبی مبنی بر شواهد شفاهی مصداق خوبی برا ی قضاوت نباشه دلم میخواد بیشتر روی این مسایل به عنوان یه روزنامه نویس کار کنید

ارسال شده توسط: محمد در ساعت February 11, 2009 06:15 AM

معصومه جان خسته نباشی جدا دستت درد نکند.من نظرات استاد بنی صدر را از روی سایتش هنوز دنبال میکنم با کلی دردسر و فیلتر شکن.اسلامی که وی به نسل ما معرفی کرد و هنوز میکند اسلام آزادی و مروت و انصاف و عدالت به معنای واقعی است . همان که در اول انقلاب میخواستیمش ودر هیچ کشور اسلامی نظیرش یافت نمیشود.امثال تو معصومه جان باید زیاد شوند و سانسوری را که علیه وی بکار میرود را بشکنند و به مردم چهره واقعی وی را بشناسانند.

ارسال شده توسط: شاهسوندیان در ساعت February 10, 2009 09:33 PM

معصومه جان جدا دستت درد نکند.
من تنهاافتخار زندگیم که به آن میبالم رای دادنم به بنی صدر است.22 ساله بودم اون زمان . آخر یک بار یک نفر را ما مردم در کمال آزادی انتخاب کردیم اوهم بنی صدر بود.بقیه انتخابات که میدانی فرمایشی بود. این بزرگ مرد که هم تحصیلکرده جامعه شناسی و استاد اقتصاد است و نیز فیلسوف گرانقدری است مایه افتخار ایران است.قدر انسانهای فرهیخته کشورمان را ما ایرانیها باید در زمان حیاتشان بدانیم.

ارسال شده توسط: k,v,c در ساعت February 10, 2009 08:52 PM

سلام
اگر همه مثل شما مي توانستند جو سانسور را بشکنند و بجاي دروغ وتهمت جريان آزاد انديشه و نظر را جايگزين مي کردند ملت و کشور ايران فرصتها را از دست نمي داد و اين روزگارش نمي گشت که اکنون گشته است. اگر آن اصول اوليه را که ملت بخاطر آن قيام کرد، آنها که به آرمانهاي انقلاب خيانت و جنايت ورزيدندوضعيت سياسي و اقتصادي و اجتمايي ملت ومردم ايران را اين چنين به ويراني نمي کشيدند، امروز آن خيانت وجنايت پيشگان رژيم کوتاي پهلوي که در اوايل و قبل از وقوع انقلاب هر سوراخ مش و سوسکي را براي پنهان شدن در جستجو بودند، امروزه با وقاحت وبي شرمي سر از سوراخهاي خود در نمي آوردند و از ملت ايران ادعاي طلبکاري نمي کردند.
کاري بايسته کرديد با اين مصاحبه تان اما لازم به تذکر چند نکته است و آن اينکه آقاي بني صدر بلافاصله بعد از يک ماه رئيس شوراي انقلاب نگرديد و فرماندهي کل را نز به هنگام رياست جمهوري بدست گرفت که درست هم طبق قانون بود. اما در پاسخ به آن بزرگواري که عکس آقاي بني صدر را در کنار يک اتومبيل بنز ديده عرض کنم چون کنجکاو شدم با محل اقامت ايشان تلفني تماس گرفتم به من اطمينان دادند که آقاي بني صدر حتا يک دوچرخه هم ندارد چه برسد به اتومبيل و آن اتومبيل هم براي فروش است و اگر کسي مايل به خريد آن است مي تواند آنرا از صاحبش خريداري نمايد و جهت يادآوري مي گويم به اين آقاي محترم که گويا عقده داشتن يک اتومبيل را دارد، وآن اينکه در کشورهايي مثل آلمان وفرانسه وکشورهاي اروپايي مشابه از لحاظ اقتصادي ورفاه نسبي، هر دکه دار سوسيس فروشي برايش داشتن يک اتومبيل از نوع مرسدس بنز بسيار عادي است و اين در ايران تحت رژيم پهلوي و رژيم روضه خوانهاي

ارسال شده توسط: محمد شهابي در ساعت February 9, 2009 12:18 PM

نفرین بر آنان که با برکناری او امید ایرانیان را نا امید کردند.

ارسال شده توسط: ایرانی در ساعت February 9, 2009 06:34 AM

معصومه، پرینت گرفتم اوردم خونه بخونم.اون تکه هذا ماکیاول رو که خوندم، قاه قاه خندیدم. خوشبختانه جز خودم و تنهایی کسی نبود که بهم بخنده. مرسی از این‌که پس از مدت‌ها خندوندیم. مصاحبه‌ت خیلی خیلی خوب بود.

ارسال شده توسط: مجتبا در ساعت February 8, 2009 11:20 PM

خانم ناصری با سلام
من پیگیر نوشته های شما در هفته نامه چلچراغ و عد از خروج شما از کشور از طریق همین سایت بودم سئوالی که برای من پیش امده این است هدف شما از تطهیر رئیس جمهور خائن بنی صدر چیست؟ اگر من هم بگویم همسر فلام مقام از من عذ خواهی کرده شما بدون دلیل قبول می کنید ایا شما اصلاح طلب سابق به محض خروج ازکشسور ضد خاتمی شدید برای خودم متاسفم و برای افرادی مثل من که دل به نوشته های شما داده بودند

ارسال شده توسط: رضا ایرجی در ساعت February 8, 2009 08:06 PM

درودبرخانم ناصری گرامی.
این کارشما بسیارقیمت دارد.برای من ومانند من که آن روزهاوآقای بنی صدررا بیاد می آوریم، با این دل دردمند ودراین روزگارسیاه، این گفتگو پربها وامیدبخش است. همیشه موفق وسربلند باشی؛ سلام هم برسانید.

ارسال شده توسط: نوروز در ساعت February 8, 2009 09:18 AM

وقتي "خيانت به اميد" رو مي‌خوندم احساس مي‌كردم كه بني‌صدر آدم صادقيه. و صداقتش با كثافت‌كاري‌هاي سياسي جور درنمياد. به نظرم اين گفت‌وگو هم نشون مي‌ده اين ماجرا رو.
دستتون درد نكنه بابت گفت‌وگو.

ارسال شده توسط: پرستو در ساعت February 8, 2009 12:46 AM

دختر خوب و درست و حسابی به تو ميگن. هر کجا باشی کارهای مفيد و بدردبخور انجام ميدهی. آفرين!

ارسال شده توسط: محمود در ساعت February 7, 2009 03:55 PM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?