« نشریهای روی دکه اینترنت | صفحه اصلی | گفتگو با ابوالحسن بنیصدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش دوم »
گفتگو با ابوالحسن بنیصدر، اولین رئیس جمهوری ایران بخش نخست
February 7, 2009 05:25 AM
دیدار با ابوالحسن بنیصدر، چیزی بیش از یک کنجکاوی ژورنالیستی بود. برای ایرانیها او نه فقط معروفترین سیاستمدار تبعیدی ایران که بخشی از تاریخ انقلاب ایران است.
ابوالحسن بنی صدر گرچه تحصیلکرده سوربن است اما "آیتالله زاده" ای است که به واسطه سابقه خانوادگی مذهبی و نیز دوستی پدرش آیتالله نصرالله بنی صدر با آیت الله خمینی، مناسبات حاکم بر فضای مذهبی ایران را میشناسد.
به خاطر همین آشنایی و اعتماد بود که آیت الله خمینی یک ماه پس از پیروزی انقلاب، نه یکی از روحانیون انقلابی سرشناس، که این تحصیلکرده سوربن را که در نوفل لوشاتو هم با او همراه بود به ریاست شورای انقلاب منصوب کرد. سپس حکم فرماندهی کل قوا را نیز به او داد.
این اعتماد و اطمینان با یازده میلیون رایی که مردم در نخستین انتخابات ریاست جمهوری به او دادند، تحکیم پیدا کرد. اما این ریاست جمهوری، این طور که ابوالحسن بنی صدر در موردش میگوید "آن قدر دردسر داشت که چیزی از آن نفهمیدم" باعث آشکار شدن فاصلههای فکری و سیاسی او با روحانیون انقلابی شد.
او گرچه با محمدعلی رجایی اختلاف نظر عمیق داشت اما به فشارهای حزب جمهوری اسلامی او را به نخست وزیری معرفی کرد. انتخاب وزرا که طبق قانون بر عهده نخست وزیر بود به یکی از مهمترین نقاط مجادله بین آقای بنی صدر و حزب جمهوری اسلامی تبدیل شد. مجادلهای که نهایتا به عزل آقای بنی صدر در مجلس منتهی شد. و این بار چرخ سیاست به نفع مخالفان بنی صدر چرخید. چرخشی که هنوز ادامه دارد.
سی سال بعد از آنکه ابوالحسن بنی صدر با پرواز انقلاب از پاریس به تهران برگشت، اولین رئیس جمهور ایران را در خانهاش در ورسای، حومه پاریس ملاقات کردم. انگار از عکسهای زمان انقلاب، از کنار آیتالله خمینی بیرون زده باشد، همان ابوالحسن بنیصدر بود، اما شکستهتر، آرامتر ولی انگار هنوز همانقدرانقلابی.
گفتم "انقلابی"، او یکی از انقلابیترین آدمهایی است که تا حالا دیده بودم. وقتی به او گفتم بسیاری از همنسلهای من، شما و همنسلهای شما را سرزنش میکنند که چرا انقلاب کردید، برآشفت و گفت:" شما در استبداد پهلوی وضعی نه بهتر، که بدتر از این داشتید، قدر بدانید."
ابوالحسن بنی صدر که ششم مرداد 1360 از ایران گریخت، میگوید به اصول انقلاب 1357 معتقد و وفادار است.
بعد از این همه سال غبار زمان فقط بر چهره انقلابیونی که به قدرت رسیدند اما در قدرت ماندند ننشسته است، ابوالحسن بنیصدر هم کیلومترها دورتر از پایتخت ایران هر چند همچنان به گفته خودش انقلابی است اما دیگر جوان و چالاک نیست و حسرت زمان از دست رفته را میخورد. او می گوید:
من امیدوار بودم کارزار تبلیغاتیای که بر ضد بنی صدر از سال پیش شروع شده، بیست سال زودتر از این روی میداد. بیست سال دیر شده.عوامل داخلی و خارجی دست به دست هم دادهاند، تاخیر شده است.
علت این که کسی، سی سال پیش از ایران خارج شده و اینک بعد از سی سال، روزمره، مورد حملههای رادیو، تلویزیون، منبر، نماز جمعه، روزنامه و… قرار دارد، وحشت از بنیصدر نیست، بلکه وحشت از اصولی است که ملت برای آن انقلاب کرد ـ استقلال، آزادی، رشد بر میزان عدالت ـ که بنی صدر به این اصول وفادار مانده است.
شما و همسن و سالهای شما باعث و بانی انقلابی شدید که خیلی از همنسلهای من، الان به عنوان یک اتهام در مورد آن با شما و همنسلهایتان صحبت میکنند. گفتید که به اصول انقلاب وفادار هستید. به نظر خودتان انقلاب، کار درستی بود؟
کاملاً. اولاً ما باعث آن انقلاب نشدیم. شما زیادی در بستانکار من مینویسید (با خنده). وگرنه چیزی گرانبهاتر از این نیست که میتوانستم بگویم: "بله من انقلاب کردم".
میگویم شما و نسل شما باعث انقلاب شدید.
نمیتوان گفت نسل ما. نقش نسل جوانتر از ما در انقلاب بیشتر بود. آن زمان ما در خارج از کشور بودیم و به مبارزهای که با نهضت ملی شدن نفت، شروع شد، استمرار دادیم و آن را رها نکردیم. چنان که این تجربه را هم رها نکردیم.
این استمرار به جامعه جوان امکان میدهد که جهت را ببیند. اگر جنبش ملی کردن نفت رها شده بود، جنبشهای بعدی هم نبودند و الان شما در استبداد پهلوی وضعیتی بهتر از امروز نداشتید، اگر بدتر نبود. قدر بدانید.
آن موقع شما در خارج از ایران و در پاریس زندگی میکردید. پاریس، آنطور که در ادبیات و در سینما رایج است، شهر رویاها است. آن چه را که شما برای ایران میخواستید، یکی از این رویاها نبود؟
نه، مساله رویا نیست. رویا در کار ما نبود. کاملاً واقعبینانه بود و به عقیده من، ایران چند قرن عقب بود و حالا یک جهش چند قرنی به پیش کرده است.
به لحاظ این که الان یک اندیشه راهنما دارد که در کشورهای اسلامی یک قیراط از آن هم متاسفانه، پیدا نمیشود. غرب هم که الان در بنبست فکری و ایدئولوژیک است. اما ما این بنبست را نداریم. در صورتی که این مانع، یعنی استبدادی که حاکمان کنونی هستند، برداشته شود، ایران، تمام اسباب رشد شتابگیر را دارد.
در حالی که قبل از انقلاب چنین نبود. در رژیم شاه نیروهای محرکه امکان عمل پیدا نمیکردند.
قیمت نفت بالا رفته بود. رژیم شاه مدتی این سرمایه را ـ بدتر از آقای احمدینژاد ـ به اصطلاح خود شاه، آتش میزد. بعد هم آمد گفت: «ما دیگر پولهای نفت را آتش نمیزنیم».
این نیروی محرکه نه به عنوان سرمایه برای افزایش تولید بلکه به عنوان قوه خرید برای افزایش تقاضا، وارد بازار میشد. تقاضا را هم که تولید داخلی نمیتوانست برآورده کند، باید دروازهها را باز میکردند. این شرایط، امید به آینده جامعه جوان را کمتر میکرد. برای اینکه میدید امکان فعالیت تولیدی در جامعه کم شده است.
از سوی دیگر، دوره انبساط دو قدرت جهانی آن زمان تمام شده بود و وارد دوره انقباض شده بودند.
این حالت مجالی برای جامعههایی مثل جامعه ایرانی که مستقیم میان این دو قدرت قرار داشت (شوروی و غرب)، ایجاد میکرد. پس این جامعه میتوانست بدون احساس خطر از بیرون، به حرکت دربیاید.
آقای خمینی به عنوان یک مرجع دینی، کار مهمی انجام داده بود و با اسلام منفعل و تسلیمپذیر قطع رابطه کرده بود. او به جامعه گفته بود: "تقیه حرام است"، "دفاع از حق واجب است"، "قیام بر ضد قدرت ظالم واجب است" و… اینگونه فتواها طرز فکر دینی مردم عادی را تغییر داده بود. در مجموع، جامعه آن اندیشه راهنما را پذیرفته بود.
اتفاقا، دو محقق فرانسوی و ایرانی اوایل انقلاب تحقیقی تحت عنوان "آنتروپولوژی انقلاب ایران"، انجام دادند. آنها در این تحقیق با افراد عادی، کارگر، کشاورز، کارمند و… گفتگو کردهاند. در این گفتگوها مشخص است که این افراد چه نوع اسلامی در ذهنشان بوده، چه نوع آزادی میخواستند و چه امیدهایی به ترقی داشتند.
نتیجه، انقلاب رخ داده است. وگرنه میتوانستم بگویم که بله همهکاره انقلاب من بودم. کسی جز مردم ایران، صاحب انقلاب نیست.
دو چیز را با هم اشتباه نکنیم؛ یکی انقلاب ایران است که در آن گل بر گلوله پیروز شد، قطعا انقلاب منحصر به فردی است که تمام ملت در آن شرکت کردهاند و یک رژیم فوقالعاده خشن را بدون این که امکان دخالت به هیچ قدرت خارجی بدهد، از پای درآورده است. ولی بعد از انقلاب، به انقلاب چه مربوط است؟! بار اول هم نیست ـ در انقلاب مشروطه و در نهضت ملی کردن نفت هم همینطور شد ـ که در ایجاد یک دولت مردم سالار ناتوانی بهخرج دادیم.
بعد از دوم خرداد عبارتی در فضای سیاسی و اجتماعی ایران به اسم "تساهل و تسامح" مد شد. …
این عبارت را آقای خاتمی مد فرمودند.
فکر میکنید آن چیزی که باعث شد ایدههای شما و گروهی که از نظر تفکر سیاسی نمایندگی میکردید، برای آینده ایران موفق نشود، فقدان این "تساهل و تسامح" در میان شما بود؟
نه، اولا، آن زمان همین آقای تساهل و تسامح آن طرف تشریف داشتند. یادتان بیاید که ایشان مدیر کیهان بودند، وزیر هم بودند. حالا اگر متحول شده و دست از بازی بردارد،(خوب است) چون الان یک حرف میزند، بعد از آن طرف فشار میآورند و درست عکساش را میگوید. ایشان در ایتالیا با خانمها دست داد. در ایران گفتند چرا با خانمها دست داده و باید عمامهاش را بردارد، آنوقت مُنکر شد.
این سیاست نیست؟
این گند هست، هرچه هست. انسان درخور این عنوان، به این کارها دست نمیزند. بگوید دست دادهام، این کار را صحیح میدانستم و انجام دادهام. آدم وقتی کاری کرد، پایاش میایستد.
چگونه میخواهید جامعهای تحول کند؟! وقتی که میبیند آنهایی که میخواهند ادارهاش کنند، با کمترین فشار جا میزنند.
نه جانم، ایران سرزمین رستمها است. تا بوده، تاریخاش اینگونه بوده. در طول تاریخ همیشه از هر طرف در محاصره قوای مهاجم بوده، چنین جامعهای نمیتواند با کسانی زندگی کند که نمیداند چند لحظه روی حرفشان میایستند.
منظورم این است که آیا تحمل شما آن زمان، با توجه به فضای انقلاب، کم نبود؟
تحمل من زیادی هم بود، آن طرف تحمل نداشت. من که نمیخواستم با چماق سر دخترها روسری کنم و اصلا مخالف حجاب اجباری هم بودم (با خنده). بنابراین از نظر من، هرکس آزاد بود هرجور میخواهد زندگی کند. هنوز هم همین نظر را دارم.
تساهل و تسامح در برابر آنسوی دیگر قدرت منظور من است. بعد از سی سال در ذهن ما کلی "شاید و اما و اگر" هست.
بله، میگویند آن موقع باید با آقای خمینی کمی کنار میآمدیم. من میگویم زیادی، بیخودی در برابر ایشان کوتاه آمدم. در "خیانت به امید"، یکی از اشتباهاتی که نوشتهام، همین است. به لحاظ اینکه اسطورهای در ذهنام ساخته بودم که قضیه مصدق و کاشانی تکرار نشود. اما تکرار شد. درست این بود که روی خطوطی که میباید، استوار میایستادم. در برابر بقیه استوار بودم اما با ایشان ملاحظه میکردم. فکر میکردم شاید خبر ندارد، مرجع تقلید که نمیتواند دروغ بگوید، خُب به او بد اطلاع میدهند.بارها هم دوستانام میگفتند که: «شما اشتباه میکنید، همه چیز زیر سر خود این آدم است». اما من به خاطر علاقه زیادم به او، نمیپذیرفتم.
خیلی به آیتالله خمینی علاقه داشتید؟
بسیار. حتی از پدرم بیشتر. در مورد پدرم، فکر میکردم که او روحانی پولداری است و مزه فقر را نچشیده و مثل بقیه هنگام طلبگی در حوزه با نان و پنیر و نان و خرما سر نکرده اما خمینی دردها را میفهمد. به خصوص که بعد هم پسر او که همسن من بود، مرحوم شد و در نجف در کنار پدرم هم دفن شده است. در ذهن من اینطور بود که پدر و پسری جایشان را به دیگری دادهاند، حال او پدر است و من پسر. فوقالعاده به او علاقه داشتم.
کی این علاقه برایتان تمام شد؟
از زمانی که شروع کردم به نوشتن گزارش کار روزانه در روزنامه انقلاب اسلامی با عنوان ("روزها بر رییس جمهور چه میگذرد؟"). این آغاز تردید من نسبت به او است. فکر کردم نمیشود گفت که ایشان خبر ندارد، بقیه میگویند خود او دستور میدهد.
بعد هم که جریان اعدامها پیش آمد. یک روز به ایشان گفتم که این اعدامها را به پای شما مینویسند. گفت: «من راضی نیستم، در قیامت شکایت خواهم کرد». گفتم: «خب دو کلمه بنویسید که اینها به شما مربوط نیست. اگر از امروز به بعد کسی را اعدام کردند، در این دنیا و آن دنیا من پاسخ میدهم». حاضر نشد بنویسد.
در این شرایط، من علاقه را قطع نکردم، اما شک کردم. گفتم خُب با این کارنامه شروع میکنیم. طوری گزارش روزانه میدهم که اگر او همراهشان باشد، بقیه هم میایستند و معلوم میشود توپشان پرزور است و کسی پشت سرشان است. اگر او نبود، جا میزنند و ما مانع بسیاری از این فسادها میشویم و ممکن است کارهایی هم در خیر مردم انجام دهیم.
آن کارنامه به شما میگوید که این آقا چه وقتهایی مجبور شده، خود را بروز دهد. اطلاع یعنی همین. بهترین روش است. مجبور شد پشت سر هم خود را بروز دهد تا این که دیگر در ۲۵ خرداد آشکار آمد و گفت: «سی و پنج میلیون بگوید، بله، من میگویم نه».
گفتید که شما خیلی به آیتالله خمینی علاقه داشتید. با توجه به اختلافات سیاسی من این میزان از علاقه را گمان نمیکردم. تصویری از رابطهتان با ایشان به ما میدهید؟
حال شما میتوانید بفهمید چقدر مشکل است که آدم با چنین علاقهای ببرد؟ از ریاست جمهوری هم ببرد، جانش را به خطر بیاندازد و در وضعیتی زندگی کند که الان شما میبینید. در واقع سه دهه است که ما در شرایط ترور زندگی میکنیم.
چندین نوبت این آقا ابراز ندامت کرد، اما عمل نه. دو نوبت آدم پیش من فرستاد. سه ما پیش از پایان جنگ کسی را فرستاده بود که ویزا نداشت. من به وکیل دادگستری فرانسه تلفن زدم، او هم با وزارت کشور فرانسه تماس گرفت و با اجازه آقای میتران (رئیس جمهور وقت فرانسه) او را از فرودگاه به اینجا آوردند، پیاماش را داد و برگشت. از من میخواست برگردم ایران.
بله، دو نوبت. دفعه اول که سه ماه قبل از پایان جنگ بود، گفتم:
«این که شما آمدهاید، نشان میدهد این آقا جنگ را باخته است. او میخواهد من را بابت پوشش قبول شکست، خرج کند. وگرنه معنی ندارد ایشان به فکر بازگشت من افتاده باشد. برو به ایشان بگو، آمدن من به ایران سودی ندارد. شما باید به تلویزیون بروید، از این ملت بابت استبدادی که حاکم کردی، بلاهایی که سر این مردم آوردی و جنگی که به این مردم تحمیل کردی معذرت بخواهی. اگر این کار را کردی، یک انفجار معنوی میشود و آنوقت آمدن من معنی پیدا میکند. وگرنه همینطور بگویم که ایشان دعوت کرده، فردا این را هم منکر میشود و میگوید کسی خودسر آمده پیش شما. سند و مدرکی، دعوتنامهای به خط ایشان همراه داری؟»
گفت: «نه»، گفتم: «خیلی خُب فردا منکر میشود. گفتم به او بگو اگر رفتی تلویزیون، عذرخواهی کردی و کنار کشیدی، میآیم. وگرنه نخواهم آمد. اگر اینجا از بین بروم و استبداد در ایران باشد، جنازه من هم به ایران نخواهد آمد. وصیت کردهام جنازهام اینجا بماند تا وقتی که ایران آزاد شود. در استبداد شما به ایران نمیآیم».
او رفت و یک ماه بعد برگشت. گفت: «ایشان میگویند، شما بیایید، هرچه بخواهید، انجام میدهیم».
گفتم: «من که چیزی نمیخواستم. همان یک ماه پیش گفتم که ایشان تشریف میبردند تلویزیون، میگفتند اشتباه کردهاند، از مردم پوزش میخواستند، آزادیهای مردم را به آنها برمیگردانند، تمام میشد». این بار رفت و دیگر هم برنگشت. یک نوبت دیگر همسر آقای خمینی زمانی که در مکه بود (زمان دقیقش را به خاطر ندارم شاید سالی بود که در مکه آن کشتار اتفاق افتاد) پیغام فرستاد که: بله، اشتباه شده و ظلم شده و شما گذشت کنید"
یعنی از طرف همسر آیتالله خمینی برای شما پیغام آوردند؟
بله، در پاسخ گفتم: «این را شما به گوش من میفرمایید، اما باید خطاب به مردم گفت. در تهران باید این حرفها را با صدای بلند بگویید که مردم بشنوند».
اینجا با شما ملاقات کردند؟
بله، فرستادهاش به اینجا آمد. گفتم: «هر وقت ایشان در رادیو تلویزیون، علنی و آشکار گفت، معلوم میشود که واقعا از آن چه کردهاند، پشیمان شدهاند. آنوقت من هم میتوانم بگویم، از حق شخصی خود میگذرم».
نظرخواهی
ارسال شده توسط: ali در ساعت March 14, 2009 06:02 PM
باسلام خدمت خانم ناصری که خیلی خیلی خانمید چرا بعد از 30 سال شما تنها کسی هستیدکه ابرهای سیاه سانسور را کنار زدید اکر چه حق مطلب در مورد ازاد مردی که در تاریخ ایران کسی نم تواند با دلیل بکوید مانند دارد چرا. بخاطر اینکه ایشان تمام پستهای مهم مانند رییس جمهور. فرماندهی کل قوا واقتصاد کشور را داشت و راحت میتوانست با ایادی قدرت ساختوپاخت کند به قدرت بخاطر مردم نه کفت و30 سال روی ان ایستاد حالا شما کسی را با این خصوصیات سراغ دارید بفرمایید اما مقام علمی ایشان همین بس که مسیمو کاچاری فیلسوف ایتالیایی وروزه کارودی فیلسوف فرانسوی وپروفسور ولز استرالیای نظرات ایشان را راهرستکاری دنیاوخانم فیلسوف المانی کتاب حقوق بشر ایشان را که به 6زبان ترجمه شده بی مانند می داند وبه شاهدت چپ وراست اول انقلاب هر شخصی را به بحت ازاد فرا میخواند وهم اکنون چندین مرتبه امادکی خودرابه بحت با اقایان سروش .شبستری وملکیان اعلام کرده وکتاب سترک زن وزناشویی را نوشته انوقت اقایی که قسم می خورم یک سطر از ان کتاب را هم نمی تواند بخواند از تشعشع دروغی موی زن مد کوید نمی داند که تاریخ بلاخره کار خود را می کند وازادهایی مانند خانم ناصری وناصری ها ابرها را می شکافند خانم من شما را نمی شناسم ولی خیلی سالاریی ومرتب به دنبال مقاله های شما هستم
ارسال شده توسط: کورش ازاد در ساعت February 15, 2009 07:57 PM
سلام لطفا براي اينكه به حقيقت برسيد به راديو ازادگان رجوع كنيد ومصاحبه هاي اقاي بني صدر را گوش دهيد ضرر نمي كنيد با ارزوي سلامتي وموفقيت براي اولين رئيس جمهور منتخب مردم ايران اقاي سيد ابوالحسن بني صدر
ارسال شده توسط: kazem در ساعت February 15, 2009 10:49 AM
در پاسخ به نظر "كاساندرا" بايد گفت متاسفانه سي سال است كه آقاي بني صدر هدف انواع تهمت ها و لجن پراكني هاي ناجوانمردانه است كه به علت سانسور شدن پاسخهاي او به اين اتهامات به گوش كسي نميرسد. متن سخنراني آقاي بني صدر درباره حجاب در سالهاي اول انقلاب، كه تحت عنوان "سيستم هاي اطلاعاتي و مسأله حجاب" ايراد شده، همان زمان در كتاب "خانواده در اسلام" چاپ و منتشر شد و اگر دسترسي به آن كتاب نداريد مي توانيد به سايت آقاي بني صدر مراجعه كنيد و آن را دانلود كنيد و ببنيد كه سخنراني بني صدر در انتقاد از حجاب اجباري بوده است.
موفق باشيد
ارسال شده توسط: امير در ساعت February 14, 2009 10:29 AM
banisadr hanooz javan ast.bédooné àoo énghelabi dar kar nabood.Shariati ma javanané an doréh ra amadéh kard va banisadr khast va vavojdané tarikhyé ma iranian ra théorisé kard ta tavanestim rostamvar haghé tasmim ra az ané tak tak iranian az har noé an konim.faghat banisadr ast ké ba goftéhayash atash bé janéman mirizad.atash az éshgh,omid, inhamani ba khodash...doostash midaram va midanam ké tanha nistam.méslé arash shiréhé vajodash ra baryé iran arzani midarad.banisadr bé ma yad dad ké hamyé dinha va maramha ra napazirim béjoz azdi ra ké dar rojooé bé zaté khod yani haghé khod rahbari,haghé doosti,haghé jobran va haghé pishraft ta bynahayat.man natijéhé mirza hossen khan yar mirzayé jangal hastam.Banisadr ra bé passé bozorgdashté jadam aziz tar az janam midanam.bé khatéré jadam ba vasvas,tamamé siassyoon ra ziré zarbin géréftam .faghat banisadr hagh migoyad,tamamé hagh ra migoyad va gheyr az hagh namigooyan.ghadrash ra bédanim chéra ké ba àoo bé hoghé tak také iranian az har marmo rango ghomo ...éhtéram gozashtéim.
ارسال شده توسط: Mohamed-Réza Raï در ساعت February 13, 2009 02:52 AM
وقتی گفت « اصلا مخالف حجاب اجباری هم بودم» در مورد اشعهی موی زن نپرسیدی؟
ارسال شده توسط: کاساندرا در ساعت February 12, 2009 04:15 PM
جالب بود. ایشان بعد از این همه سال، هنوز هم حال و هوای خاصی دارند. به نظرم بیش از حد خودشیفتهاند. بیش ار اندازه خود را بزرگ میدانند.
ارسال شده توسط: Mohammad Nazari در ساعت February 11, 2009 10:53 AM
BA SALAM VA DORUDE FARAVAN
BAR TAK TAKE MAST KE HADEAGHAL VAGHT RA GHANIMAT SHOMARIM VA RUYE ZESHTE SANSUR RA KE PATYAREGANE ZAMAN BAR CHEHREYE IN EMSANE SHARIF MOTAGHED VA IRANDUST YANI BANISADR KESHDEH BUDAND RA BEZODAIM. BANISADR YEKI AZ ASHEGHANE IRAN VA ENSANEYAT AST BARAYE SALAMAT VA SHADIYE U DOA KONIM KE BE ZUDI U RA DAR IRAN DARAGHUSH BEKESHIM. BANISADR MARDE TARIKH AST.
MASDU
ارسال شده توسط: masud در ساعت February 11, 2009 10:49 AM
alli bud . banisadr mosadeghe zamane mast.
ارسال شده توسط: sobhan در ساعت February 10, 2009 09:36 PM
درودبرخانم ناصری
این کارپربهایی است. برای ماکه با دلی آزرده آن روزها و آقای دکتر بنی صدر را بیاد می آوریم؛ دراین زمان تیره روزی ایران وایرانی، کاری پرقیمت وامید بخش است. درزندگی درنمانی و همیشه کامیاب باشی. سلام ما را برسانید. باز هم این کارهای خوب انجام بده. سپاس
ارسال شده توسط: نوروز در ساعت February 9, 2009 09:35 AM
خانم ناصری واقعا دست مریزاد
وقتی بنی صدر را با این صداقت ، شجاعت و عشق بوطنش میبینم و میبینم که هنوز بعد از بیشتر از 60 سال بر یک خط ایستاده و به معشوق وطن عاشقانه عشق میورزد، امیدم به سرنگونی این رژیم فاسد و جایگزینی آن با نظامی مردمسالار و مستقل صد چندان میشود.
من یکبار که هلیکوپترتان به بهشت زهرا آمد و زنده یادان فکوری، ظهیر نژاد و فلاحی همراهتان بودند، ولی ازدحام شدید جمعیت مانع نشستن هلیکوپتر شد، در آنجا بودم و در آنجا عشق شما بمردم را بواقع حس کردم. در این مصاحبه دیدم که همان عشق بعد از سی سال هنوز زنده است و نفس میکشد. صد سال دیگر زنده باشی بنی صدر. جاودان ایران سرزمین اهوراییمان
ارسال شده توسط: masoud goldoost در ساعت February 9, 2009 01:21 AM
بسیار حیف شد که از وجود او محروم شدیم .خدا دشمنان او را نخواهد بخشید.
ارسال شده توسط: محمد در ساعت February 8, 2009 08:26 PM
با تشکر فراوان از همه کسانی که در نشر این مصاحبه همکاری کرده اند .باید عرض کنم زمانی که ایرانیان متوجه شوند با برکناری بنی صدر چه لطمه ای به ایران و ایرانی خورد ، دیگر هیچ وقت خود را بخاطر کوتاهی که در این زمینه کردند نخواهند بخشید .هرچه هم که بخواهند خود را قانع کنند که در آن شرایط نمیشد کاری کرد ، وجدانشان آنان را رها نخواهد کرد . بر تمام کسانی که امکان افشای این ظلم بزرگ در حق ایران را دارند است که از هر موقعیتی برای افشاگری استفاده کنند . بلکه ایرانیان بخود آیند و دوباره برای گرفتن حق خود اقدام کنند
ارسال شده توسط: mohammad در ساعت February 8, 2009 07:56 PM
با سلام و خسته نباشید
معصومه جان مصاحبه ای جالب بود بخصوص برای کسانی که هنوز قسمت های از تاریخ معاصر ما را نمی دانند و یا زیر بمباران تبلیغات دروغ و جعل تاریخ به اسم تاریخ واقعی مردم ایران هستند.
برایتان موفقیت بیشتر و منتظر کارهای خوبی در این راستا هستم
به یاد روزهای خوب در زمانه
در هرکجا هستی خوش باشید
ارسال شده توسط: محمدرضا اسکندری در ساعت February 8, 2009 03:02 PM
Doktorin enghelabe eslami dar Iran taravosh shodeh az maghzhaii bood keh be viruse eslam va komonism aloodeh boodand. Va anche dar Irane emrooz mibinim - yek badane biimar ke ba marg mobarezeh mikonad- natiijeh mostaghime afkari bood keh az maghzhaii bimar be virushaye nambordeh taravosh kardeh boodand!
ارسال شده توسط: Ali در ساعت February 8, 2009 12:54 PM
pir chod o raft!yek mosahebe ham az jalal oddin Farsi dar siti dar iran bood ke raghib entekhabatiye Bani sadr dar aghaz enghelab bood.Farsi ham ta marz eedam raft vali mesle Bani sadr hanooz az jameeye tohidi migooyad.man ke on zaman 17 sale boodam va enghelabi! dar sokhanranihaye inha az jomle dar daneshgah Gilan sherkat kardam va dar entekhabat be Bani sadr ray dadam.inha omidha ra bar bad dadand;Bani sadr ba inke rohani zade ast vali makkar boodan rohaniyat ra nemidanest.hadaf ichan ham ghodrat bood.va bazi ra bakht.va ma gir oftadim;conclusion inke khatarnaktarin adamha hamin enghelabioon hastand.
ارسال شده توسط: Niknam در ساعت February 8, 2009 12:48 PM
خانم ناصری
از اینکه این مصاحبه جالب و هیجان انگیز را منتشر ساختید تشکر می کنم. برای خود من به عنوان یک بسیجی که سالها در زیر سایه تبلیغات و دروغ سازی های رژیم زندگی کرده ام واقعا آموزنده بود. آدم اگر در زندگی و سخن و کردار این مرد خوب دقت کند همه اش نشان از صداقت و پاکی و ایران دوستی و عشق به ملت و وطن دارد.
در ضمن تا آنجا که من از برخی کسان شنیده ام اقای بنی صدر در شرایط اقتصادی خوبی هم نیستند و زندگی ای زاهدانه در حومه پاریس دارند. حال با توجه به عکسی که از ایشان با آن بنز شیک انداخته اید برای من این سوال مطرح است که از دید شما که زندگی وی را دیده اید آیااین خبر درست است؟
ارسال شده توسط: صالح کلیایی در ساعت February 8, 2009 11:29 AM
خانم ناصری عزیز، همهء نسل جوان هم سن و سال ما همه انقدر ساده و سطحی نیستند که یک ملت و یک نسل را مثل یک بچه سرزنش کنند. آن هم به خاطر انقلاب. انقلابها فقط وقتی به وقوع می پیوندند که اجتناب ناپذیر شده باشند. به همین دلیل است که در هر کشوری دو قرن یک بار هم به زور اتفاق می افتد. نهایتاَّ اینکه اگر دنبال مقصر برای انقلاب بخواهیم بگردیم، همانا بزرگترین مقصر و کسی که بیشترین اختیارات و فرصتها برای جلوگیری از انقلاب را داشت خود شخص محمدرضا شاه بود و بس. اما تا ماه های آخر ملت شو تحقیر کرد و به هیچ آدم حسابی میدان نداد و در آخر وقتی گفت (آن همه زیر فشار اعتصاب نفت) که «صدای انقلابتان را شنیدم» و بعد دکتر بختیار رو منصوب کرد که دیگر کار از کار گذشته بود. اگه این کارها روحتی ۴-۵ ماه زود تر کرده بود، چه بسا انقلابی به وقوع نپیوسته بود.
ارسال شده توسط: yasi در ساعت February 8, 2009 10:16 AM
bani sadr ensane sharyfi ast.yek enghelabyeh vagheii va yek iran dooste vaghei
mamnon az in hameh agahi ressani
ارسال شده توسط: mehran در ساعت February 8, 2009 03:58 AM
خیلی جالب بود خانم ناصری
اولین رییس جمهور ایران به نسل من بعنوان یک خیانتکار معرفی شده اینجور گفتگو ها شاید منجر به یافتن حقیقت بشه. کاش درباره چگونگی مدیریت آقای بنی صدر در جنگ هم می پرسیدید. من خیلی شنیدم که به خاطر تعلل در ارسال ارتش توسط فرمانده کل قوا به جنگ در روزهای آغازین عراق موفق به پیش روی شد
ارسال شده توسط: Hamid Dezyan در ساعت February 7, 2009 07:50 PM