« من به یک خروجی رسیده ام | صفحه اصلی | نیویورک نیویورک که می گن خوب جائیه! »

زمانه کله خراب‌ها

November 8, 2008 05:35 AM


معنای این شر و ورهایی که توی پست قبلی گفتم این است که از زمانه زده‌ام بیرون. چرا و چطورش این‌قدری که در شهر پیچیده همه می‌دانند و بقیه‌اش را من نمی‌توانم بنویسم چون به چارچوب‌هایی معتقدم که ایجاب می‌کند ننویسم.

زمانه را دوست داشتم. اصولا جاهایی می‌روم کار کنم که دوستشان دارم و زمانه یکی از آن جاها بود. به معنای واقعی کلمه، نازک آرای تن ساقه گلی بود که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.

خیلی کار کردیم همه‌مان. شب‌های زیادی مسئول امنیت ساختمان که پایان ساعت کارش 12 شب بود می‌ایستاد بالای سرمان تا دل بکنیم از آن ساختمان. و وقتی یک آقای محترم هفته گذشته گفت تو بابت کاری که می‌کردی حقوق می‌گرفتی انگار کبریت کشیدند به فتیله‌ام.

اکثر همکاران زمانه بسیار بیشتر از آن‌چه دریافت می‌کردند کار می‌کردند. یکی دو نفر هم نیستند که اسم ببرم بیشترشان همین‌طور بودند.

بسیاری از آنها ایده‌هایشان را به زمانه آوردند که هر جای دیگری خریدارهای بسیار می‌توانست داشته باشد اما در زمانه بی‌مزد خرجش کردند.

رفتنم از زمانه دلایل بسیاری داشت اما مهم‌ترینش این بود که می خواستم خودم باشم، چموش و دیوانه.

در طول دو سال گذشته مهدی جامی، تلخ‌زبانی و شر و شور و دیوانگی مرا تاب می‌آورد اما آدم‌های تازه، ما را آرام و سربه راه می‌خواستند چیزی که من عمرا نمی‌توانم باشم.

در نامه استعفای خودم هم نوشتم که "تغییر" در ذات زمانه است و به آن معتقدم. طبیعتا خیلی ناراحتم. با زمانه نبودن برایم تلخ و زهرماری خواهد بود چنان که کام بسیاری از همکارانم این روزها چنین است.

رسانه‌ای دیگر؟ جایی دیگر؟ نمی‌دانم. این لحظه که در هیات یک ادیتور مستعفی روی کاناپه‌ام دراز کشیده‌ام و پیغام‌های تبریک و تسلیت دوستان را می‌گیرم و انگور می خورم، هیچ چاهی نکنده ام و این منار را دزدیده ام.

معمولا با حافظ مشورت می‌کنم برای تصمیم‌هایم این بار ولی قبل از استعفا سراغش نرفتم که مرددم کند. بعد از فرستادن نامه ام به خانه که رسیدم به حافظ سر زدم. این حافظ هم کم دیوانه نیست برایم نوشته؛

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

خودم هم باورم نمی‌شود که این حافظ این‌قدر کله خراب باشد.


admin | 05:35 AM

 

نظرخواهی

سلام به نسلی که کوله بار کلمه هایش را به دوش می کشد ، از این خیابان به آن خیابان . از این روزنامه به آن روزنامه ...

مهمان "یادش بخیر " می شود دلم . بانوی سیب های نوروز ./
.........................
میم نون: تو کی بودی؟... چقدر خودم را یادم آوردی...

ارسال شده توسط: سعیده در ساعت November 18, 2008 05:29 PM

مصاحبه های خوبی توی رادیو زمانه داشتید که جاشون خالی می مونه . اما کله خراب بودن هم مزیت های خیلی خیلی زیادی داره . امید وارم این دوران هم خوب بگذرد.

ارسال شده توسط: ماندانا در ساعت November 11, 2008 12:30 AM

من آمده ام ، وای ، وای ، من آمده ام !
ywi ko,v ! ایشالا همه وقتت رو می شینی تو کا?ه ناصری ، به رتق و ?تق امورات خوانندگان می پردازی.

ارسال شده توسط: مهیار هادی زاده در ساعت November 10, 2008 07:58 PM

حی? که تو این زمونه / عشقه که ر?ته از یاد /

ارسال شده توسط: ص?ا در ساعت November 9, 2008 12:58 PM

سلام معصومه جان
از ر?تنت دلگیر شدم اما برای خوشحالی ات خوشحالم
برایت بهترین ها را آرزو می کنم
انگور نوش جانت و شعر حا?ظ کله خراب گوارای وجودت
با مهر
مینو

ارسال شده توسط: آونگ خاطره‌های ما در ساعت November 9, 2008 01:47 AM

سلام
خواندنی است وبلاگ شما
خوش باشید
..............
میم نون: ممنون

ارسال شده توسط: arash kharrat در ساعت November 8, 2008 06:13 PM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?