« invisible | صفحه اصلی | شاعر »

نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم

October 22, 2008 02:12 AM


بازگشت به وطن و حتی سفر به آنجا هم از بیرون و هم از درون، گاهی ارزش است و گاهی ضد ارزش. دیده‌ام که گاهی برخی رفت و آمد به ایران رابه معنای رابطه صمیمانه با رادیکال‌ترین بخش‌های جمهوری اسلامی می‌دانند و تصور می‌کنند این آدم‌ها برای گرفتن حق و حساب جاسوسی‌هایشان به ایران سفر می‌کنند. 

گاهی هم چنان "ایول" و "احسنت" می‌گویند که انگار به خطرناک‌ترین نقطه جهان سفر کرده‌ای. در داخل هم این نگاه مثبت و منفی هست اما از زاویه دیگری.
 
الان به نظر من زندگی در ایران "تحت هر شرایطی" ارزش نیست، چنان‌که بیرون زدن "تحت هر شرایطی" و بازگشت "تحت هر شرایطی" ارزش نیست. گاهی این خروج و ورودها آدم‌ها را از اوج عزت به حضیض ذلت می‌کشاند و برعکس. می‌نویسم "الان این‌طور فکر می‌کنم" چون قبلا چنین فکری نمی‌کردم.
خیلی این شعر سعدی به نظرم جالب است که می‌گوید:
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم 

راستش را بخواهید برای خود من تا یک سال بعد از بیرون آمدن از ایران، سخت بود بپذیرم که جزء "ایرانیان خارج از وطن" هستم. احساس می‌کردم با نبودن در ایران ارزش‌هایی را از دست می‌دهم. مثلا درک واقعیت زندگی در ایران، درک شوخی‌های رایج بین مردم، درک طعنه‌ها و گوشه و کنایه‌های سیاسی، فرصت دم‌خور شدن با آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها، تجربه سختی‌های بسیار و قشنگی‌های گاه به گاه زندگی ایرانی را، تجربه فکر کردن، تجربه روی تیتر یک زندگی کردن، تصمیم گرفتن و گزارش کردن زندگی ایرانی.
هر چند با رئیس جمهور شدن آقای احمدی‌نژاد روزنامه ما توقیف شد اما من،شخصا، دست کم به خاطرهیچ اجبار سیاسی و اجتماعی مسافر خارج از ایران، نشدم چون توقیف روزنامه‌ها در ایران بخشی از "لایف استایل" ما شده است. 
بعدها فکر کردم خوش شانسی آورده‌ام که اول فصل بد ناامیدی به جاده زده‌ام و گرنه می‌شد ماند و تلخ و زهرماری روزها را سپری کرد. چنان‌که بسیاری چنین می‌کنند. 
روزگاری در وبلاگم در مورد زندگی جزیره‌وارمان می‌نوشتم. زندگی منزوی مردمی که تلاش می‌کنند با فرستادن حلقه‌های دود به آسمان، مردم دیگر را از وجود خودشان آگاه کنند. 
حالا بیرون از آن جزیره، کر می‌کنم باید این‌قدر در فاصله اینجا تا جزیره برویم و بیائیم تا راهی باز شود و جاده‌ای هموار شود برای این‌که رفتن و آمدن طبیعی شود. 
من دلم نمی‌خواهد خودم را هیچ جا زندانی کنم. نه در ایران و نه در اروپا. اگر جرات بازگشت و سفر و رفت و آمد را از دست بدهم یعنی خودم را زندانی توهمات خودم کرده‌ام یا زندانی تصورات کسانی که مرا جزء صادرات غیرنفتی به اروپا فرستاده‌اند، شاید هم جزء زباله‌های اتمی.

masoome naseri | 02:12 AM

 

نظرخواهی

عهههه مگه شما هم هنوز وبلاگ می نویسید؟
عهههه مگه شما ?یلتر نیستید؟؟؟؟؟؟
حالا ?ید وبلاگتون رو هم درست کنید که خیلی کی?ور بشیم !
.........................

این ?ید خدمت شما:
http://www.mimnoon.com/index.xml

ارسال شده توسط: یکی همین دوروبرا در ساعت October 22, 2008 08:28 PM

نوشتنه دوباره ام در همين مكان..در ارتش سایه ها ... از ضع? باشد يا ناتواني مهم نيست... برايش دلايلي دارم كه حتي اگر قابل قبول نباشند حداقل تحريك كننده اند.... از ناتواني ديگران شايد سرچشمه گر?ته است جوشش دوباره ايكه پيدا كرده ام و اظهار لط? بي شائبه ي دوستي كه به خيال خودش گند زده به سراپاي علي و ارتش سايه ها..... خنده دار است اما خوبيش اين است كه ترغيبم كرد براي دوباره نوشتن....
بماند.... اسمم را با اضا?اتش مي نويسم....
خوك كثي? و ... / ارتش سايه ها
خيلي مخلصيم

ارسال شده توسط: ارتش سايه ها در ساعت October 22, 2008 10:24 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?