« شب بیداری | صفحه اصلی | نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم »
invisible
October 18, 2008 12:53 AM
امروز داشتم فکر می کردم آن قدرها دور نیست روزهایی که برای خودم دیوانه ای بودم. روزهایی که به بچه ها می گفتم می روم سر خیابان و از شهسوار سر در می آوردم. روزهایی که همه دنبالم می گشتند و من می گذاشتم و می رفتم درکه و آنجا هم که لازم نبود موبایل را خاموش کنم؛ مشترک مورد نظر همین جوریش هم در دسترس نبود.
الان مدام اویلیبلم، در دسترسم و از این متنفرم.
نظرخواهی
ارسال شده توسط: درمینه در ساعت October 19, 2008 01:16 PM
اون وقتا خيلي هم باحال نبودي لااقل ده دفعه خود من رو سر كار گذاشتي و غيبت زد حالا اگه ما خانومي مي كرديم دليلش اينه كه پذيرفته بوديم بايد تو رو همينجوري قبول داشت . حالا رفتي اون ور دنيا فكر مي كني همه مثل ماهستن؟
آخي بميرم ديگه نميتوني كسي رو سر كار بذاري؟
ولي اون معصومه اي كه من ميشناسم محاله عاقل بشه اصلا اگه ديوونه نباشه ديگه دوسش ندارم
................................
میم نون: حالا ما یه افه ای اومدیم تو باور نکن :) چاکریم
ارسال شده توسط: رارا در ساعت October 19, 2008 07:38 AM