« درس زبان هلندی | صفحه اصلی | آدم! عصبانی نشو! »

لطفا بی خیال من شوید!

April 3, 2008 12:05 AM


یک حلقه از دوستان من برای حرف زدن درباره دیگران اصطلاحی دارند که چون اختصاصی آنهاست نمی نویسمش اما این اصطلاح به حرف هایی گفته می شود که در مورد دیگرانی که آشنا هستند می دانیم و می تواند شامل خبرهای خوب باشد یا خبرهای ناجور و حتی خبرهایی در مورد زندگی خصوصی طرفین گفتگو هم شامل این می شود.

توی کافه، سر شام، موقع چت یا وقت گفتگوی تلفنی برای رونق بخشیدن به فضا خوب است چندتایی از این اطلاعات کوچک بی اهمیت اما مهم در چنته داشته باشی.

مساله هم کاملا یک نوع تجارت اطلاعات، به صورت پایاپای است. یعنی در صورتی اطلاعات می گیری که اطلاعات بدهی.

در این زمینه من کلا شوت هستم که البته گویا افتخاری نیست.

دوستی دارم که از جریان یک سویه اطلاعات ناراضی است و معتقد است به ازای اطلاعاتی که می گیرم اطلاعات پس نمی دهم بنابراین تصمیم گرفته تا وقتی در مورد کسانی که می شناسیم اطلاعات به درد بخوری ارائه نکنم حرفی به من نزند.
 البته آخر سر دلش به حال من که پرتم، می سوزد و باز در مورد دوست پسرها و دوست دخترهای دیگران در مورد عشق های مثلثی، در مورد روابط مشکوک، در مورد ازدواج های احتمالی یا طلاق های در راه و خارج رفتن و نرفتن دیگران برایم حرف می زند چون می داند تا دفعه بعد که ببینمش همه اینها را فراموش کرده ام و می تواند باز همه را برایم تعریف کند.

خب برای چنین آدم نسبتا پرتی که من باشم سخت است که ببیند دیگران در زندگی خصوصی اش وارد می شوند و اطلاعاتی در موردش رد و بدل می کنند که خودش هم خبر ندارد.

دو هفته پیش دوستی خبر داد از کسی که من در طول یک سال گذشته یک بار بیشتر ندیده امش شنیده من از کارم ناراضی ام، دارم از اینجا می روم لندن و ...

چند وقت پیشتر که تهران بودم مهدی، همسرم خواست که کمی با هم در انظار عمومی ظاهر شویم. چون شایعه هایی در مورد جدایی مان به گوش او رسیده بود و می خواست این طوری تکذیب شان کند! خب روزگار غریبی است؛ آدم جزییات اتفاق نیفتاده زندگی اش را از دیگران می شنود.

 گاهی کامنت هایی دریافت می کنم در مورد زندگی خصوصی ام که عصبانی کننده اند. آخرینش را همین چند ساعت پیش دیدم پای نوشته قبلی ام و خب بالاخره صدایم درآمد.

 خود کامنت به نظر شاعرانه است و پر از احساسات. اول دقیق نخواندمش، کامنت گذار را هم من اول نشناختم و تعجب کردم کسی که نمی شناسمش چطور همسرم را می شناسد و بعد فکر کردم خب گاهی من از مهدی در وبلاگم اسم برده ام و طبیعی است اگر کسی خواننده وبلاگم باشد او را بشناسد.
بعد که کامنت را به مهدی نشان دادم او دوستی را یادم آورد که بیش از ده سال است او را ندیده ام و همان سال ها هم سر جمع ده بار ندیدمش. حالا ایشان کامنت گذاشته که من ترجمه فارسی اش را اینجا می گذارم:

" دلم برای تو و کسانی مثل تو تنگ شده. چرا تو اینجا نیستی؟ چرا رفتی تا سی سالگی ات را بکشی و به تکرار این تدفین بپردازی؟
آنهایی که مانده اند گلی به سر خود نزده اند اما کسی را هم زجرکش نکرده اند.
کودکی، انجمن ادبی(دست کم چهارده سال است دیگر عضو این انجمن ادبی نیستم تازه این انجمن همان سال ها منهدم شده!)، آقای احمدی(همسرم)، همه را چطور در خودت کشتی؟ در اینجا آنهایی که مانده اند دلشان برای آنها که رفته اند می سوزد. احتمالا شما هم آنجا دلتان به حال ماندگان می سوزد اما گمانم دل شما به آتش گرفتن بیشتر نزدیک باشد. نه برای کسی دیگر، برای خودتان."

 خب ببینید عزیزان من! من دلیلی نمی بینم که خودم را و زندگیم را برای شما توجیه کنم. وقت ندارم به قصه بافی های شما در مورد کسی که سال هاست ندیده اید و اگر در خیابان هم ببینیدش نمی شناسید جواب بدهم که کدام کشتن، کدام زجر، کدام آتش؟

 من آدم مزخرفی هستم که از زندگی شما هیچ چیز نمی دانم و نگرانتان نمی شوم، شما چرا به خودتان زحمت می دهید و نگران من می شوید؟ اصلا به شما چه که نگران من بشوید؟ نگران کسی که نمی شناسیدش و حتی اگر در خیابان ببینیدش تشخیصش نخواهید داد؟

می دانم که می گویید رفیق من هستید ولی خدا وکیلی اگر دقت کنید می بینید من رفاقتی در حق شما نکرده ام که حالا شما بدهکار من باشید. هزار هزار تا آدم به احساسات و عواطف پاک شما در آن مرز پرگهر نیاز دارند این احساسات شاعرانه را حرام آدمی مثل من نکنید، عواطف تان را صادر نکنید.

البته من که نمی توانم دیگران را ملزم کنم که بی خیالم شوند ولی لطفا اگر اطلاعاتی به دست تان رسید مثل یک ژورنالیست خوب، دست کم خبر را با خود من چک کنید. زندگی من چیزهای جذاب تری دارد که به درد دانستن می خورد دست کم اطلاعات راست و درست را مبنای تحلیل تان قرار بدهید.

لیدیز اند جنتلمن! من بی خیال شما هستم شما هم لطفا بی خیال من شوید. به قول آقای مسعود شصت چی، قهرمان سریال مدیری، خیلی ممنونم!

................................................
پ.ن. دلم نمی خواست بعد از مدت ها ننوشتن بیایم اینجا داد و بیداد کنم ولی مجبور شدم.

 

masoome naseri | 12:05 AM

 

نظرخواهی

سلام . چرا این قدر عصبانی و تحریک پذیر؟ ( مثل همیشه ) اصلاً زندگی تو به من چه ؟ من به باره ی زندگی تو کاری ندارم . من ?قط خواستم بگویم آن ها که ر?ته اند همان ها بوده اند که در باره ی « سرزمین کودکی هایم کجاست ؟ » کلی چیز نوشته بودند . ?قط خواستم بگویم شما ر?ته اید و ما مانده ایم اما ما (من و شما) (احتمالاً) نه در ماندن می توانیم ریشه بدوانیم نه در ر?تن. شاید هم شما در هر جایی ، آدم هایی ریشه دار باشید . در هر حال همین عصبانیت شما هم کلی برای من ارزش داشت لااقل این جوری مرا به یاد آوردید. من از ارادتمندان کا?ه ی شما هستم ، نباید یک جمله من صدای شما را در بیاورد. در هر حال خواهش می کنم حر? های مرا در ردی? دخالت در مسائل خصوصی و.. قرار ندهی . نه من از این آدم ها هستم نه تو آن قدر بزرگی که من علاقه مند به شنیدن شایعات و.... باشم (دوباره عصبانیت کردم؟) دلم برای همسایه ام می سوزد اما تو را هم دوست دارم . هیچ کس هم بدهکار هیچ کس دیگر نیست .... سین

ارسال شده توسط: سین در ساعت April 28, 2008 08:32 PM

سلام خاله بی و?ا
میبینم که تهران اومدی و به رضا و سارا سر نزدی!
به من هیچی ربط نداره که زری و پری چی گ?تند ?قط دیدم"چند وقت پیشتر که تهران بودم مهدی، همسرم ......"
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است!

امضا:مح?وظ!
...................................
میم نون: ای امضای مح?وظ! به این تازگیا که تو ?کر کرده بودی نیومدم!

ارسال شده توسط: karimpoostkoloft2001 در ساعت April 16, 2008 04:33 PM

مث اين ستاره‌ها كه مثلا وقتي شايعه جدايي‌شان به رسانه‌ها مي‌رسد مجبورند جلوي دوربينها و انظار عمومي ظاهر شوند تا شايعات كمرنگ شود.اوووم شايد سخت باشد اين حر? را بدون شناخت از شما و روحياتتان بگويم بهتر است بي‌خيال همه حر? و حديثها و چيزهايي كه دوست نداريد باشيد بهترين كار است.
به هر حال اميدوارم كنار آقا مهدي بدور از همه اين شايعات و خاله زنكي‌ها خوش باشيد :)

ارسال شده توسط: Mehdi در ساعت April 15, 2008 05:59 AM

این واقعیت دردناک ?رهنگ ماست ولی اگه اونطور که میگی کاری به کار کسی نداری و داد میزنی که " لیدیز اند جنتلمن! من بی خیال شما هستم شما هم لط?ا بی خیال من شوید " پس واقعا بی خیال باش . اونوقت راحت تر زندگی میکنی و احتیاجی هم به داد زدن نیست ، چه اهمیتی داره دیگران چی ?کر میکنن !!! لااقل زندگی این سر دنیا این مزیت رو داره و به نظر من باید ازش است?اده کرد و خوبیهاشو یاد گر?ت ، و حالا اون سر دنیا مردم چی میگن و چی ?کر میکنن راحع به ما اصلا مهم نیست
خوش باش.......!
مو?ق باشید

ارسال شده توسط: تنها ترین در ساعت April 12, 2008 07:05 AM

سلام. این نوشته ات شبیه آدمای تازه به دوران رسیده است که می خواهند گذشته شان را انکار کنند. میدونم که لجبازی ولی به نظرم این رو از سایتت بردار. کلاست رو آورد پایین. لازم نیست اینایی که گ?تی اینجوری داد بزنی.

ارسال شده توسط: مهتاب در ساعت April 6, 2008 02:04 PM

سلوم آبجی
دیشب می‌خواستم بنویسم؛ خوابم برد.
مشکلت اساسی‌تر از این حر?‌هاست. باید بری یک دوره روزنامه‌نگاری زرد اصیل بگذرونی تا ب?همی واقعاً چه قدر یا?تن دوست‌پسر (یا حتی دختر) جدید بریتنی اسپیرز یا این‌که شب کدوم گوری بوده، مهمه و گر?تن یک عکس یا چند ثانیه ?یلم از این واقعه، چه قدر پرارزشه
اون وقت اصلاً متنبه می‌شی!
اوچیکتیم

ارسال شده توسط: داداش در ساعت April 3, 2008 11:28 PM

داستان آن پدر و پسر که با الاغشان س?ر می کردند و هرکسی نظری می داد و بالاخره الاغشان را از دست دادند را یادتان هست؟ زندگی طبق خواسته مردم این است. ولش کنید، حتی ارزش اعصاب خورد کردن هم ندارد چه برسد به عصبانی شدن. این عاقبت آمار ندادن است. بیخیال.

ارسال شده توسط: هزاران نقطه در ساعت April 3, 2008 10:34 AM

کلاً که نمی‌خوای منکر مزخر? بودنت بشی؟
توهمات شخصیتی و عوارضش (گندی دماغ)چیزی نیست که بشه مخ?یش کرد، پس همش نزن تا بوش بلندتر نشه!
«...صداااااش اینجووووریه...»

ارسال شده توسط: روانشناس حیوانات در ساعت April 3, 2008 01:24 AM

چی باید گ?ت گاهی... ?قط به عنوان یک خوانندهء معمولی، که دوست نیست و ربطی هم به‌ش ندارد، باید بگویم: به به ... به به ... {دست‌ راست بالا به طر? چانه} به به... {حالا هم‌زمان که این دست پایین می‌آید، دست چپ بالا } به به ... و دیگر هیچ!( به شیوهء همان آقای مدیری)
سلامت باشید.

ارسال شده توسط: حسین نوروزی در ساعت April 3, 2008 01:08 AM

بابا آبروی ما رو بردی که معصوم.
من دو سه روز پیش داشتم یه جایی (در حضور دهقانی مثلا) می گ?تم من عصبانیت این معصومه رو ندیدم.
البته الانم ندیدم. ولی ظاهرا عصبانی هستی.

ارسال شده توسط: آق بهمن در ساعت April 3, 2008 12:45 AM