« کلاس خبرنگاری | صفحه اصلی | خواندنی‌های یک روز گربه‌ای »

این روزها که می‌گذرد هر روز...

November 14, 2007 04:05 PM


الو سلام آقای امین‌پور! من این پایینم به اینها بگویید بگذارند بیایم بالا، حجابم درست است اما گیر داده‌اند به این دسته گل نرگس، چرا به خاطر یک دسته نرگس که برای آقای شاعر می‌برم باید توضیح بدهم؟

الو سلام آقای امین‌پور من این پایینم و چراهای بسیار دارم. نمی‌دانم از کجا پیداست که امروز شعر تازه‌ای در بساطم نیست، برای تماشای شما در کادر پنجره‌ای که منظره‌اش یک دیوار سیمانی است هم نیامده‌ام، امروز چراهای بسیار دارم.

چهارده روز است می‌خواهم به عموزاده خلیلی تلفن کنم و درباره یک موضوع مهم با او گریه کنم. این‌بار از من نپرسید "عموزاده چطوره؟ چکار می‌کنه؟" جوابم همان جواب همیشگی نیست، خوب نیست، مدت‌هاست به او تلفن نکرده‌ام اما می‌دانم این روزها حالش هیچ خوب نیست. دیشب از او در روزنامه اعتماد چیزی خواندم، از انگشت‌های کشیده و باریک و بلند شمانوشته بود، سراغ پیراهن چهارخانه شما را گرفته بود، سراغ جوانی‌اش را، سراغ تو را.

از این همه راه دور هم دیدم که گریه می‌کند از اتاق زدم بیرون، بله آقای امین‌پور او با آن قد و قواره‌اش همیشه ساده بغض می‌کند، ساده گریه می‌کند چنان که شما ساده می‌خندید ولی این‌بار تلاش نمی‌کرد گریه‌اش را پنهان کند.
الو آقای امین‌پور نگو نا امید نباش، دلداری نده، هی به اتفاق‌های خوبی که در آینده‌های نامعلوم قرار است بیفتد اشاره نکن، نگو شماها زیاد سخت می‌گیرید، سخت است آقای امین‌پور.

این روزها به شما زیاد فکر می‌کنم، گریه هم، گاهی تلفنی، گاهی تنهایی، گاهی حتی آن‌لاین با آنهایی که مثل من هنوز نمی‌فهمند چطور شد که بلند شدی رفتی ناگهان، مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی‌امان.

شادی صدر آن‌لاین است می‌گوید نوجوانی‌اش را با شما تشییع کرده است. ظهر است، همان حدودی که می‌رسیدم به تقاطع مفتح و مطهری، و باید از آن نگهبان همیشه عصبانی رد می‌شدم. به هم سلام می‌کنیم، از آن سلام‌هایی که مثل چای بدون قند شما تلخ است، حال هر دومان خوب نیست، من از او کلمه‌هایی می‌خوانم خیس، او از من کلمه‌هایی سرد و برای اولین بار، این‌بار به این فکر نمی‌کنم که همه، اشک‌هایم را می‌بینند، اشک‌های یک آدم سی و چند ساله که نوجوانی‌اش گم و گور شده است.

شما در نوجوانی گم‌شده من قدم نمی‌زنید چنان‌که در نوجوانی شادی و بعضی از دوستان تهرانی‌ام، آن وقت‌ها شما برای این نوجوان شهرستانی، که ظهرهای داغ را با کلمه می‌گذراند، یک اسم بزرگ بودید، در کنار اسم طولانی فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی، صفحه اول سروش نوجوانی که گاهی‌گداری به دستم می‌رسید. شما که بهتر می‌دانید به ما شهرستانی‌ها گاهی‌گداری سهمی می‌رسد از وفور پایتخت و به سودای همان وفور من فرار کردم به پایتخت و گمانم شما هم.

دیگر جوان بودم آن وقت‌ها که شعر تازه‌ای می‌گفتم و از آسانسور سروش نوجوان می‌آمدم بالا و شما آن شعر را پیدا می‌کردید ته چشم‌هایم و برای این‌که شرم شهرستانی‌ام بریزد خودتان شعر می‌خواندید. وقتی قبل از شعر می‌گفتید "می‌گه" شعر مال خودتان بود و وقتی می‌گفتید "می‌فرماید" شعر مال دیگری.

وقتی روی آن مبل‌های سبز دفتر سروش نوجوان می‌نشستم، حواسم بود این مردی که این روبرو نشسته همان اسم بزرگ نوجوانی‌ام است. مثل وقتی که در صندلی کناری عموزاده خلیلی می‌نشینم و فکر می‌کنم میان آن چند نفری که کتاب‌های لاغر آن دوران گاهی‌گداری به دستشان می‌رسید من چه بخت بلندی داشته‌ام که حالا اینجا نشسته‌ام.

الو آقای امین‌پور! من این‌بار هم دیر می‌رسم، دورم از شما و از خودم، آخرین‌بار همین یک‌سال پیش در چله چلچراغ پرسیدی راضی‌ام از این دوری، از رفتن؟ گفتم شما از کجا می‌دانید من رفته‌ام؟ گفتید درست است ما مجله‌مان زیادی شاعرانه بوده اما خب هنوز گاهی خبرنگارها را می‌بینیم!

خندیدیم، این یکی از چراهای فراوانی بود که خیلی وقت پیش پرسیده بودم از شما، چرا سروش نوجوان این‌قدر شاعرانه است؟ چرا سروش نوجوان کلاسیک مانده است؟ چرا شعر کافی نیست برای این روزگار؟ چرا بیدل را همه دوست ندارند؟ چرا نمی‌توانم از قید غزل بیرون بیایم؟ چرا یک خط فاصله بزرگ نمی‌کشید بین خود امروزتان و خود انقلابی‌تان؟ چرا نسل شما اصرار می‌کند بر آرمان‌هایی که دیگر به درد امروز نمی‌خورند؟ چرا دعوت نشست شاعران را با رهبر پذیرفتید؟ خودتان گفتید هر چرایی که دلم خواست بپرسم، خب چرا بی‌خیال ما شدید؟

آقای امین‌پور! شهرستانی بودن بالاخره یک‌بار به درد خورد. من می‌دانم گتوند کجاست، راه را بلدم. یکی‌ از همین روزها مثل همیشه بی‌خبر، بی‌قرار قبلی می‌آیم.
پیشتر به بهانه شعرهای تازه‌ام می‌آمدم روبروی شما می‌نشستم. آن وقت‌ها شعر بی قرار قبلی می‌آمد. حالا اما مدتی است نشسته‌ام روبروی کوه کلمه‌ها و کیبورد تا پیراهن کبودم را شعر کنم اما هیچ‌کدام از شاعران، در این چند هزار سال، وزنی ابداع نکرده‌اند که بتواند این فاصله را این فقدان را این فصل مزخرف زرد را که در دل ما نشسته با خودش ببرد.

اما همین روزها اولین قصیده شکوائیه‌ام را تمام می‌کنم، خودتان گفتید که از شعرهای تجربه نکرده نترسم. می‌آیم می‌نشینم روبروی شما، این‌بار نه در قاب یک پنجره که منظره‌اش یک دیوار سیمانی است بلکه در پهنای یک دشت جنوبی آشنا.
مثل همیشه وقتی شعر می‌خوانم، روی کاغذ چند کلمه یادداشت کن، به بعضی از بیت‌ها که می‌رسم سرت را دو سه بار تکان بده که من از زیر چشم ببینم و ذوق کنم، یک کلمه را عوض کن، این جوری بهتر نیست؟ بهتر است آقای امین‌پور! هااا! حالا شد و به این اتفاق کوچک شاعرانه بخند.

الو آقای امین‌پور! همه جای اینترنت نوشته، شما "درگذشته‌اید"، به این فعل "درگذشتن" بخند، از آن خنده‌های معروف و بگو خب از شعر چه خبر؟ شعر تازه‌ات را بخوان، بگو عموزاده چطوره؟ خودت چطوری؟ کارا خوبن؟ هفتمین سیگارت را روشن کن، تا در این فاصله کمی حرف بزنم، شعر تازه‌ای در کار نیست، خیلی وقت است غزل از دستم می‌گریزد، عموزاده خوب نیست، خودم عکس‌هایش را دیدم که سرش را تکیه داده بود به دیوار و گریه می‌کرد، من خوب نیستم، کار و بار خوب نیست، روزگار هم.

الو آقای امین‌پور! من فارسی‌ام بد نیست اما چهارده روز است دارم این جمله را می‌خوانم و نمی‌فهمم، همه جای اینترنت نوشته قیصر امین‌پور درگذشت، بیا به این فعل "درگذشت" بخند، تا ما گریه کنیم.

masoome naseri | 04:05 PM

 

نظرخواهی

مي‌دانيد خانم ناصري من از اين مرحوم و شعرهاي‌اش زياد خوش‌ام نمي‌آمد ولي يك بار كه مي‌خواستم بروم ديدن? آقاي? م?تون? اميني ظاهراً پشت? ت?ن مرا به جاي? ايشان گر?ته بودند (تقي قيصري- قيصر امين‌‌پور). بعد كه صحبت‌مان گل انداخت اعترا? كرد كه انتظار داشته امين‌پور را به جاي? من ببيند و يك كتاب? شعر? تازه منتشر شده از او را نشان داد. هنوز هم يك جاي? احساسات‌ام درد مي‌گيرد وقتي يادم مي‌ا?تد مرا با آقاي? امين‌پور مرحوم عوضي گر?ته بودند.

ارسال شده توسط: تقي در ساعت July 16, 2008 10:37 AM

سلام. بسيااااااارررر زيبا نوشتيد .
خيلي تلخ بود .اشكهامونو روون كرد.
خوش به حالتون كه با چنين شاعري اينهمه خاطره داريد.
مو?ق باشيد.

ارسال شده توسط: سارا در ساعت February 26, 2008 11:17 PM

سلام معصوم جان. می دونم که مثل همیشه تحویل نمی گیری. از آخرین باری که کامنت گذاشتم خیلی میگذره اما بدون همیشه بهت سر میزنم. اما کامنت نمی گذارم! اما این بار خیلی تاثیر گذار بود. اشکام... منم تمام نوجوانیم رو با سهراب و قیصر گذروندم...بهانه ی شعر های من! از نزدیک نشد هیچ وقت ببینمش اما عجیب احساس غرابت میکنم.
کاش میدونستم کی میای جنوب. شاید وقتی! دیداری و... من اهوازم
..................
میم نون:مرسی از لط? و تحویل و اینا. این د?عه که بهت سر زدم رد پا هم گذاشتم که نگی تحویل نگر?ت.

ارسال شده توسط: سارا.ک.ب در ساعت December 17, 2007 09:53 PM

و اشک است که در چشمانم می رقصد ،سر می خورد و طعم لحظه هایم را شور می کند مثل حای و هوای غریبانه ی این روزها.?ضای صمیمی د?تر سروش نوجوان و من ? شهرستانی که لحظه های اندکی را با بزرگان قسمت کردم.

ارسال شده توسط: شقایق ا?شار در ساعت December 9, 2007 09:45 AM

پدرمان در آمد بس كه شما ... من چه بگويم ميان خلوت شما با استاد? شاعر ... آقاي امين پور چه حالي شده است با خواندن حر?هايتان ... خدايش مي داند ...

ارسال شده توسط: چهار ستاره مانده به صبح در ساعت November 30, 2007 01:38 AM

نخوانده بودم مدت ها بود دلنشین مطلبی به این تلخی نخوانده بودم . خدا کند از این به بعد تا همیشه مطالب بکرتان سر شار از قند باشد نه زهر خند.

ارسال شده توسط: محسن در ساعت November 29, 2007 01:20 PM

خیلی زیبا نوشتی...

ارسال شده توسط: ?اطمه در ساعت November 24, 2007 08:08 AM

درود
وبلاگ نويسان ايراني در يك حركت ملي ميخواهند كه اعتراض خود را به هر گونه جنگ ا?روزي و جنگ طلبي نشان دهند. سپاسگزار خواهيم شد شما نیز ما را در مخال?ت با جنگ ا?روزی تنها نگذارید و حمایت خودتان را از صلح طلبان ایرانی دریغ نکنید. آدرس:
http://hamava01.blogfa.com/post-135.aspx
منتظر راهنماييها و حمايتتان هستیم. ضمنا در صورت هر گونه همکاری اطلاع دهید تا به لیست حامیان صلح بپیوندید. سربلند و پیروز باشید

ارسال شده توسط: هم آوا در ساعت November 22, 2007 12:10 PM

چرا سودای مکالمه Feed دارد ولی شما ندارید؟
من اکثرا مطالب بلاگ ها را از ?یید ها می خوانم چون آدرس تمام وبلاگ ها در خاطر نمی ماند.
.................................
میم نون: پایین، سمت چپ، زیر جستجو را یک نگاهی بکنید. هست.

ارسال شده توسط: Mahyar در ساعت November 22, 2007 01:42 AM

به سرنوشت بينديش
كه چگونه تصوير گر جداييهاست
جبر زمانه
از آغاز هر سلام
به پايان بدرود مي رسد

ارسال شده توسط: mehdi در ساعت November 21, 2007 03:37 PM

معصومه جان
خیلی زیبا نوشتین و دیر دیدم این رو. چه یادکرد زیبایی و البته صد ا?سوس ...

ارسال شده توسط: از زندگی در ساعت November 20, 2007 05:50 PM

با سلام وعرض ادب خدمت شما هم وطن عزيز.براستي چرا بعضي از رسانه ها هد? اصلي خود را?راموش كرده به جاي اطلاع رساني صحيح وايجاد وحدت وارامش در كشور به دنبال ايجاد ت?رقه و ن?رتي كاذب بين ايرانيان هستند؟چرا مسئولين اين نوع رسانه ها ?كر مي كنند حقيقت ?قط نزد ايشان است و ايشانند كه درست ?هميده اند و در سراسر ايران كسي بهتر از ايشان قادر به درك حقيقت نيست و هيچكس حق بيان ود?اع از خود را ندارد؟
آيا چون جامعه بهائي در مجلس ويا ارگان ورسانه اي نماينده ويامدا?عي ندارد اين رسانه ها ازادند كه هرچه مي خواهند بنويسند ؟ ويك بهائي با مطالعه تهمت هاي روزنامه حق ندارد حر?ي بزند ود?اعي كند ؟ چرا رسانه ها به جاي چاپ مطالبي كذب وبي ريشه مثل جاسوسي ويا خيانت كه حتي «مسئولين اطلاعاتي» كشور نيز كوچكترين سند ومدركي دررابطه با اين تهمتها در دست نداشته وندارند، قسمتي از ص?حه خويش را به گ?تمان اختصاص نمي دهند كه جامعه بهائي نيزدر ان ص?حه به د?اع از نظرات واتهامات بپردازد كه اولا اين گ?تمان نشاني باشد بر ازادي مطبو عات.دوما مردم بهتر حقيقت راتشخيص بدهند.ايا اين عمل زشت يعني دروغ پراكني تقرقه ا?كني وايجاد اشوب در يك كشور اسلامي جرم نيست ؟ وچرا رسانه ها نسبت به تهمت هائي كه به جامعه بهائي مي زنند نبايد به قوه قضائيه پاسخگو باشند؟ به همين دليل با راه اندازي وبلاگ ناقص خود سعي دارم پاسخي هرچند مختصروساده به آن اتهامات تكراري رسانه ها بدهم ودر واقع اين ?اصله را كمتر كنم . لط?ا بي هيج پيش داوري، مطالب وب را مطالعه ب?رمائيد منتظر نظر و راهنمائي هاي شما مي مانم
http://jooyya.blogfa.com/

ارسال شده توسط: جويا در ساعت November 19, 2007 06:11 PM

معصومه...چي مي شه گ?ت؟هر روز كه رد مي شم از سر م?تح و اون لوگوي عمودي سروش نوجوان را مي بينم ياد اون بوي مخصوصي مي ا?تم كه توي ساختمان سروش مي اومد و يك چيزي همه ي تنم و چنگ مي زنه...اون بو رو يادته؟ گيجم خيلي هنوز و مي ترسم كه برم چلچراغ و توي اتاق خليلي بشينم...كابوسم شده تصور روز مرگ آدم هايي كه دوستشون دارم...معصومه...

......................
میم نون: شعرت حر? نداشت.

ارسال شده توسط: حديث در ساعت November 19, 2007 10:53 AM

سلام بر خانم ناصری نازنین: مثه همیشه خیلی عالی و زیبا نوشته بودین... و خیلی غم انگیز! سلامت و پیروز باشین.

ارسال شده توسط: مرمر در ساعت November 19, 2007 05:29 AM

بد وقتی ر?ت!

ارسال شده توسط: هومن در ساعت November 18, 2007 06:00 PM

بسیار زیبا بود. دو سوال دارم: 1- شما همون میم نون رادیو زمانه هستید؟ 2- چرا سایت شما ?ید نداره؟! مو?ق باشید
...................
میم نون: ممنون 1- بله 2- منم همین رو پرسیدم جواب دادن به شما هم می گم!

ارسال شده توسط: afshin در ساعت November 18, 2007 06:41 AM

چه قدر دوست دارم این نامه به قیصر را... به نوجوانی ام ?کر می کنم که...

ارسال شده توسط: خبرنگار ا?تخاری نیویورک تایمز در ساعت November 18, 2007 04:52 AM

خيلي برام عجيبه كه كامنت?‌ من رو تاييد نكرديد!
...................
میم نون: احتمالا یه ات?اق احمقانه ا?تاده. من کامنت شما رو گر?تم و در ص?حه هم بود. احتمالا بعد کنار کامنت های اسپم که هر روز کلی دارم تیک خورده حذ? شده. من معذرت می خوام اگر باعث این حذ? شدم حتی ناخواسته و همچنان چشم به راه کامنت های شما هستم. باز هم سپاس

ارسال شده توسط: مونا در ساعت November 17, 2007 06:57 AM

حس می کنم قیصر دارد به "درگذشتن " می خندد چرا که ما داریم گریه می کنیم .

چند روزی بغض داشتم و حالا شکست . ممنونم که حست آن روزها و این روزهایت را با من سهیم شدی .

ارسال شده توسط: بیتا یاری - ?ریاد در ساعت November 16, 2007 03:20 PM

من 14 روز،هر روزاومدم اينجا تا ببينم شمابراش چه مي نويسين،امروز بالاخره خووندمش و دلم شيرين ?شرده شد.

ارسال شده توسط: مستوره در ساعت November 16, 2007 01:07 PM

معصوم تر از تو ، گل های نرگسی است که یک روز هم سر خاکش دوام نمی آورند.تسلیت.

ارسال شده توسط: ساناز اقتصادی نیا در ساعت November 16, 2007 11:03 AM

:(

ارسال شده توسط: رها در ساعت November 15, 2007 07:03 PM

حس ژر?ی توش بود. خیلی دوستش داشتم...چه پرخاطره ای از این مرد و چه بیان شیوایی داری...

ارسال شده توسط: یگانه در ساعت November 15, 2007 04:38 PM

چه خوب نوشته ای- اینکه عموزاده خلیلی و امین پور آدم های بزرگی برایت بودند که کار کردن باآنها را باور نمی کردی- می ?همم برای من هم همینطور بودند- شاید برای همین هیچ وقت به خودم اجازه ندادم وسوسه کار در سروش نوجوان را عملی کنم- با اینکه تهرانی بودم و بعضی دوستانم هم آنجا می ر?تند- کاری که باید در نوجوانی می کردم به جوانی کشیده شد و ...

ارسال شده توسط: مریم اینا در ساعت November 15, 2007 12:46 PM

از وقت ر?تن ش تا الان، با هیچ نوشته ی به اشک نرسیده بودم و حالا ...

ارسال شده توسط: مریم در ساعت November 15, 2007 12:09 PM

بغض کردم برای تمام حس های مشترکی که توی پستت است برای قیصر شاعر کودکی ها برای دلتنگی های شما و اقای عموزاده خلیلی که با 40چراغ با شما دوست شدم یک طر?ه
برای این شهرستانی بودن!!برای تمام ادم های قشنگی که بودنشان امید زندگی است و حالا ...

ارسال شده توسط: ننه سرما در ساعت November 15, 2007 09:08 AM

عااااااالییییییییییی بود معصوم. همینو می تونم بگم الان ?قط.

ارسال شده توسط: امیر در ساعت November 15, 2007 08:46 AM

استاد اشکمون رو در آوردی!

ارسال شده توسط: مرتضی ناعمه در ساعت November 15, 2007 07:29 AM

زیبا نوشته اید مثل همیشه.

ارسال شده توسط: کریم ارغنده پور در ساعت November 15, 2007 05:13 AM

):
:(

ارسال شده توسط: وحید در ساعت November 15, 2007 02:09 AM

لعنت به تو كه خراب تر از هميشه شدم با واگويه هات امشب... با كلماتي صميمي و حسي سرشار كه انگار سر خوردن دونه دونه اين كلمات رو از دهان معصومه ناصري مي ديدم...

ارسال شده توسط: مسيح علي نژاد در ساعت November 15, 2007 12:54 AM

از دل برآمده بود و بر دل نشست:×

ارسال شده توسط: زیتون در ساعت November 14, 2007 10:37 PM

نمي دونم چي بايد برات بنويسم معصومه عزيز. تا به حال كامنت گذاشتن براي يك دوست تا به اين حد سخت و مشكل نبوده است.?قط مي دونم با تو خوب گريه كردم. آسمانت پر ستاره و روزگارت آبي.

ارسال شده توسط: علي.د در ساعت November 14, 2007 10:20 PM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?