« ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد | صفحه اصلی | خط »
خانه خانم و آقای نویسنده
September 30, 2007 02:58 AM
مدتی است دارم جلد دوم نامههای جلال و سیمین را میخوانم. جلد اول نامههای سیمین است به جلال در سفرش به آمریکا و زمان تحصیل در دانشگاه استنفورد و جلد دوم نامههای جلال است به سیمین در همان تاریخ.
گاهی حرص میخورم و کتاب را پرت میکنم کنار و گاهی احساس میکنم خواندن این نامهها سرک کشیدن به زندگی خصوصی این آدمهاست و گاهی فکر میکنم مرور زندگی آدمهایی که مهماند در لحظههای خصوصیشان مهم است بخصوص که یک طرف آن زنی است روشنفکر در زمانه خود که هنوز زنده است و داستانهایش زندهاند.
یکی نامههای سیمین و سبک زندگیشان برایم جالب است و یکی هم نامههای فروغ به پرویز شاپور در کتاب تپشهای عاشقانه قلبم. حقیقتش این است که از دست سیمین بیشتر حرص میخورم چون سن و سالش وقت نوشتن آن نامهها بیش از سی سال است و خانوادهاش روشنفکرند و خودش اهل قلم است و واقعا عصبانی کننده است که مثلا از دست خواهر و مادر جلال گله کند و از این حرفهای این چنینی بزند آن هم وقتی آن سر آمریکا نشسته و مثلا دانشجوی دکتراست اما فروغ به هر حال وقتی آن نامهها را مینوشته شانزده هفده سال بیشتر نداشته است.
مثلا سیمین وقتی در استنفورد تنهاست و گاهی کمی خوش میگذراند و به مهمانی یا جشنی میرود عذاب وجدان میگیرد و برای جلال مینویسد درست است من به این مهمانی رفتم ولی اصلا خوش نگذشت و چه فایده که تو نبودی و اینها.
از آنطرف نامههای جلال شامل گزارش لحظه به لحظه زندگی اوست. از غذا خوردن، رفتن به دفتر حزب، سینما رفتن، حمام کردن، سرما خوردن، سلمانی رفتن (با ذکر تعداد دفعات) و ...حتی اگر در خیابان به کسی برخورده این را هم در نامه مینویسد و وای که چقدر رمانتیک!
ساعت شش و نیم بعد از ظهر یکشنبه سوم اسفند 1331
"عزیز دلم سیمین جان، الان به انتظار کاغذت دارم کاغذ مینویسم. تا یکی دو ساعت دیگر باید برسد. و اگر نرسد؟"
ساعت یازده شب دوشنبه چهارم اسفند
"عصر رفتهام حمام و غروب هم سلمانی کردم. درست از وقتی که رفتهای تا به حال این چهارمین بار است که به سلمانی رفتهام"
ساعت هفت و نیم صبح پنجشنبه 13 فروردین 1332
"عزیز دلم، دیشب کاغذت نیامد. روز پست بود و من باز از ساعت هفت تا هشت و نیم منتظر کاغذت مثل سگ پاسوخته گاهی توی اتاق بودم، گاهی توی مهتابی و گاهی توی خیابان".
یک بخش از نوشتههای جلال در واقع گزارش روزانه مراحل ساخت خانهشان در شمیران است. از خرید مصالح ساختمانی و سر و کله زدن با عوامل شهرداری و وضع بارندگی و تاثیرش بر کار بنا و عملهها و غیره و ذلک.
جلال در نامه ساعت ده و نیم بعد از ظهر سهشنب دوازده اسفند 1331 مینویسد:
...الان تنها ناراحتی خیال من این است که نکند تو بیایی و خانه ناتمام باشد. البته قسمتهایی از آن را بخصوص ناتمام خواهم گذارد تا تو بیایی و به سلیقه خودت درستش کنی، بخصوص مبلمان و اورونمان (تزئین) آن را.
در مدتی که این کتاب را میخوانم به ماجرای ساخت این خانه علاقهمند شدهام و با نگرانی مراحل پیشرفتش را دنبال میکنم! امروز که این عکس را دیدم قبل از هر چیز فکر کردم که آیا این همان خانه است؟ خانه شمیران که جلال از ان مینویسد؟ نمیدانم.
چند وقتی بود میخواستم در مورد این کتاب بنویسم و بهانهاش نبود که پیدا شد اما حرفهای دیگرم را در این باره میگذارم برای بعدتر.
..........................
.......................
دوره دو جلدی نامههای سیمین دانشور و جلال آل احمد را انتشارات نیلوفر منتشر کرده است به قیمت هشت هزار و پانصد تومان. این مجموعه دو جلد دیگر هم دارد.
نظرخواهی
ارسال شده توسط: Mehdi در ساعت October 9, 2007 10:09 AM
تيم اطلاعاتي عملياتي نيروي قدس در س?ارت رژيم
آخوند
در بغداد
........................
میم نون: دوستان عزیز! ببخشید که مطلبتان را پاک کردم. من کامنت می پذیرم ولی لط?ا مقالاتتان را جای دیگری منتشر کنید نه در کامنت دونی من. مرسی
ارسال شده توسط: sara در ساعت October 8, 2007 02:12 PM
بابا آپدیت کن دیگه،هر چی سر می زنیم و این برادر و جلال و همسرش در صفحه صدرنشین اند.
چاکریم
.................
میم نون: یه شاعر فرانسوی می گه حکم آنچه تو فرمایی چشم آپدیت می کنم!
:)
ارسال شده توسط: نوشا در ساعت October 8, 2007 02:53 AM
سلام خانم ناصری عزیر. یک سوال : سن آدم ها تا چه اندازه برای اندازه گیری درک و عقل اونها روایی داره ؟ به عبارت دیگه آیا با در نظر داشتن سن آدم ها،ما می تونیم درجه درک آدم ها رو از زندگی بسنجیم ؟. به نو? هم سری بزنید . تازه متولد شده . ممنون از نوشته های پربارتان
....................
میم نون: نمی دونم واقعا! ?کر نکنم...
ارسال شده توسط: هستی در ساعت October 6, 2007 12:48 PM
سلام عزیزم خوبی؟دل تنگت شدیم.
..................
میم نون: چاکریم! کی بریم شهسوار؟
ارسال شده توسط: ثمانه قدرخان در ساعت October 6, 2007 09:08 AM
سلام. من نتوانستم این عکس را ببینم چون ?یلتر بود . ولی خیلی برایم جذاب شد که ببینم چون من همیشه ?کر می کردم خانه جلال همانی است که توی اسالم داشته و گویا زیر باد و باران خراب شده تا حالا.
...................
میم نون: از این آدرس برو
http://www.radiozamaneh.biz/maroufi/2007/09/post_59.html
ارسال شده توسط: عطیه در ساعت October 6, 2007 12:26 AM
سلام و خسته نباشید
همیشه به اینجا سر می زنم و از نوشته های شما است?اده میکنم بسیار زیبا و تاثیر گذار است ولی متاس?انه تا به حال نتونستم پیغام بگذارم
به شما لینک دادم
باتشکر
..................
میم نون: کلی سپاس از کامنت و لینک و غیره.
ارسال شده توسط: سام در ساعت October 4, 2007 02:04 AM
نمیدونم سنگی بر گوری آل احمد رو خوندی یا نه ، تو اون کتاب این حس که آدم انگار تو زندگی خصوصی کسی داره قدم می زنه بیشتره
.....................
ارسال شده توسط: انوش شاپوری در ساعت October 1, 2007 01:38 AM
حسود!
ارسال شده توسط: مهدی محجوب در ساعت September 30, 2007 07:46 PM
سلام دوست عزيز
"پير ما" مي خواهد با شما در زمينه روش تحقيق و حا?ظ خواني
و خود وب اطلاعاتي رد و بدل كند.
تو رو خدا به وبلاگ "پير ما" بيايد و با نظرات كارشناسانه و وبلاگانه
خودتون ما را خوشحال و نزد استاد سر بلند كنيد. تو رو خدا بيا...
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
http://pirema.blogfa.com/
ارسال شده توسط: پير ما در ساعت September 30, 2007 04:06 PM
معر?ی خوبی بود. مرسی. به این دو ن?ر علاقمندم و حتما این کتاب رو می گیرم!
ارسال شده توسط: روزهای بی خاطره در ساعت September 30, 2007 02:41 PM