« از عشق تو متشکرم! | صفحه اصلی | خانه خانم و آقای نویسنده »

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

September 28, 2007 10:52 PM


تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
 باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرفهای عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر

عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!

آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما

شاید یک روز به جرم حرفهای غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرفهای عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود


masoome naseri | 10:52 PM

 

نظرخواهی

ساده، صریح، تکان دهنده

ارسال شده توسط: سیاوش در ساعت March 12, 2008 07:13 AM

دلنشین بود :)

ارسال شده توسط: ایمان در ساعت October 25, 2007 07:40 PM

زیبا بود

ارسال شده توسط: حسین در ساعت October 9, 2007 03:52 PM

خانم ناصری عزیز خوبین؟کجایید؟ این شعر پرونده خاکستری برای ما ها که معمولا تل?نمان کنترله خیلی قشنگ بود. میشه بگید شاعرش کیه؟

...............
میم نون: ممنون از احوالپرسیتون. این که البته شعر نبود ولی هر چی بود اثر طبع میم نونه که تل?نش کنترل بود!

ارسال شده توسط: محمد علی ابطحی در ساعت October 8, 2007 01:53 PM

سلام... چقدر دوست دارم اين پرونده هاي خاكستري را...

ارسال شده توسط: ك?ترچاهي در ساعت October 6, 2007 07:16 PM

دلم هواي پوشه‌اي خاكستري كرد با داستان تل?ن‌هاي كنترل شده‌اي كه گ?تي.
خيلي شيرين بود.خيلي خيلي وقت بود كه دلم مي‌خواست يكي اين قصه را بنويسد!

ارسال شده توسط: محسن.ال? در ساعت October 1, 2007 03:23 AM

عالی بود!

ارسال شده توسط: روزهای بی خاطره در ساعت September 29, 2007 09:22 PM

مرسی...
..............
میم نون: خواهش

ارسال شده توسط: پدرام در ساعت September 29, 2007 05:51 PM

این نوشته خوب بود. خیلی. اینقدر که مجبور می کنه به شکوندن سکوت. پرونده خاکستری ات قطور باد!

ارسال شده توسط: دخترک بارانی در ساعت September 29, 2007 01:40 PM

به سادگی زیبا بود.

ارسال شده توسط: روژ در ساعت September 29, 2007 01:37 PM

سلام مامان بزرگ
تحویل نمی گیری
یه روز بهم گ?تی لینکت رو توی لیستم می ذارم.
هنوز اون روز نرسیده؟
الان مشهد هستم. کلی دعات کردم.
کجای این دنیایی؟ من ایران هستم، مشهد و امشب راه می ا?تم به سمت تهران.

ارسال شده توسط: آدم در ساعت September 29, 2007 01:26 PM

آن ها چه کسانی بودند...؟!

ارسال شده توسط: یک آرش در ساعت September 28, 2007 11:17 PM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?