« کلاغ و گیسو | صفحه اصلی | Junkie TV »

یک یاد ایام دردناک!

September 12, 2007 01:02 PM


دی‌شب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته! از آن سردردها که شب‌های صفحه‌بندی چلچراغ می‌گرفتم. شب‌هایی که برق می‌رفت و اینترنت قطع می‌شد و یکی دو نفر هم که من جزء‌شان نبودم! دو در می‌کردند و بین صفحه‌بندی می‌رفتند کافی‌شاپ و همه صفحه‌های بسته شده می‌رفت روی هوا و ساعت دو بعد از نیمه شب بود و این‌ور ساختمان برق داشت و آن‌طرف نداشت و باید کامپیوترها را از این ور می‌بردیم آن‌وری که برق هست و ... الی آخر!

بعد مجله به جای شنبه، یکشنبه بلکم! دوشنبه یا سه‌شنبه می‌آمد روی دکه و بروبکس خواننده زنگ می‌زدند ببینند این که مجله دیر آمده یک اتفاق معمول است یا چلچراغ کلاً پکیده؟!

امیدوارم حالا که چلچراغ جردن نشین شده و من هم نیستم که دودر کنم همان شنبه‌ها بیاید روی دکه ولی همه اینها را نوشتم که بنویسم دی‌شب سرم درد گرفت آهسته و پیوسته، از آن سر دردها که شب‌های صفحه‌بندی چلچراغ می‌گرفتم و هنوز ادامه دارد.

 


masoome naseri | 01:02 PM

 

نظرخواهی

پس سردردت از کار زیاده... زود خوب می‌شه. اون سردرد ? بیکاریه که درمون نداره:)
...........
میم نون:چاکرت بچرخم ر?یق!

ارسال شده توسط: زیتون در ساعت September 14, 2007 12:32 AM

این جا نباید چیزی اضا?ه بنویسم.

تمام صداهای آن سالها دیگر

از یادم ر?ته اند. و ?قط چیزی از سیگار و استکان

در یادم

مانده است.

و اينكه غروب بود ،

باران گر?ت

و كسي را د?ن مي كردند

...

ارسال شده توسط: آرش علیزاده در ساعت September 13, 2007 03:26 PM

راستي چي شد كه ديگه شما چلچراغ نيستي!! چرا چلچراغ اينقدر زرد و بي كي?يت شده؟؟؟
..........
میم نون: شماره های چلچراغی که من تا همین سه چهار ماه پیش دیدم نه زرد بودند و نه بی کی?یت! در این مورد من هنوز رگ گردنم می زند بیرون!

ارسال شده توسط: ماكان در ساعت September 13, 2007 01:47 PM

1.سلام خانم دودره باز چلچراغ ! خیلی وقته که کارهای چلچراغ ، منظم شده و نشریه صبح شنبه میاد به دکه های مطبوعاتی. د?تر بچه های چلچراغ رو هم نمی دونم دیدی یا نه ، تقریبا ته ته جردنه. من از سر جردن تاکسی گر?تم واسه گلشهر ، گمونم نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم. خلاصه که حسابی پولدار شدن و با طر?ای ونک به بالا ?قط حال می کنند.
2.راستی دیشب داشتم ?یلم شب چله رو تماشا می کردم. وقتی جایزه بابک بیات رو دادی به نیما مسیحا بدجوری هم عصبانی بودی. چرا؟
3. تو بخوای نخوای بخشی از خاطرات نوستالژیک مااز چلچراغ هستی معصومه ناصری ! می دونستی؟

............................
میم نون: من همیشه یک کمی به نظر می رسه عصبانی هستم اما نیستم باور کن! ولی کلا مرسی!

ارسال شده توسط: مهیار هادی زاده در ساعت September 13, 2007 11:17 AM

مگه جردن چي داره......؟!!!!!!!

ارسال شده توسط: وستا در ساعت September 13, 2007 09:01 AM

امیدوارم که سردردت زود خوب بشه!
........
میم نون: مرسی دیگه خوب شد!

ارسال شده توسط: لولو در ساعت September 13, 2007 04:48 AM

سلام...
سر دردهای من خوب شده...
از وقتی که چلچراغ رو گذاشتم کنار و وبلاگ شما رو میخونم...

ارسال شده توسط: آقا ساسان در ساعت September 13, 2007 12:41 AM

الان سر وقت میاد..هی هم مینویسن امکاناتشون خیلی خوب شده...جنس کاغذ وجلد هم توپّ توپ...اما نمیدونم چرا دیگه باحاش حال نمیکنم...احتمالا پیر شدم...شاید هم چون بعضی از نویسنده هاش دیگه نیستند...شما که نیستی(البته خیلی مهم نیست!!)،لیلی نیکو نظر هم که عشقی چند سال یه بارمینویسه...کاوه مشکات که شب بخیر شده...(اما متاس?انه شرمین نادری شروع کرده دوباره به تند تند نوشتن...سر درد که هیچی...آدم احساس درد میگیره!)

ارسال شده توسط: مهدی محجوب در ساعت September 12, 2007 08:27 PM

خوبه حالا سرت اهسته درد گر?ت!
اینجا خیلی عالیه مو?ق تر باشی...
...................
ممنون از احوالپرسی

ارسال شده توسط: آب رنگ در ساعت September 12, 2007 08:26 PM

سلام
چلچراغ خیلی وقته در کمال تعجب سر وقت در میاد! :دی جای شما هم خیلی خالیه :)
خو باشید

ارسال شده توسط: ثمین در ساعت September 12, 2007 04:04 PM

منم از اون سردردها می گیرم وقتی تنها دکه ی حاوی چلچراغ شهرمون خبر می ده که این ه?ته مجله نیومده

ارسال شده توسط: خزر در ساعت September 12, 2007 03:46 PM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?