« زن | صفحه اصلی | اولین تظاهرات ضد جنگ زندگی من! »

آدم‌های تاثیر‌گذار در زندگی یک آدم تاثیر‌گذار!

May 19, 2007 11:21 PM


اولش می‌خواستم کمی در مورد بازی تازه بلاگستان غر بزنم بعد گفتم بی‌خیال بگذار یک‌بار مثل بچه آدم این کار را بکنم. این کار هیچ فایده‌ای نداشته باشد لااقل احساسات خوب آدم را نسبت به بعضی آدم‌های خوب رو می‌کند.

 اول تیریپ خانوادگی: با این که بچه سرکش خانواده بوده‌ام اما مامانم هنوز می‌تواند با یک نگاه بنشاندم سر جای خودم!

تیریپ غیر خانوادگی: یک آقایی به نام شهرام صانعی این‌قدر به من گفت تو شاعر خوبی هستی که من دست‌کم باور کردم شاعرم. یک آقایی به اسم مهدی گودرزی باعث شد من از ردیف و قافیه بیرون بیایم و ادبیات جدی‌تر را درک کنم.

خانم فروغ خزاعی باعث شد به مسائل اجتماعی علاقه‌مند بشوم و اصلا خوددرگیری پیدا کنم!

 مثل خیلی‌ها دکتر شریعتی باعث شد بگردم در ردیفهای دفترچه انتخاب رشته و کنار هرچه علوم اجتماعی در دانشگاه‌های ایران بود از زابل تا بابل تیک بزنم. آخر سر از میدان کتابی تهران سر درآوردم جایی که رشته‌های علوم ارتباطات یعنی روزنامه‌نگاری و روابط عمومی، از فرط بی جا و مکانی در آنجا چپانده شده بودند! (می‌گویم چپانده چون دانشکده کلا فسقلی است). آنجا متوجه شدم که گرچه اشتباهی آمده‌ام ولی درست آمده‌ام. بعد از آن سر خیلی از کلاس‌های خودم ننشستم و رفتم سر کلاس‌های روزنامه‌نگاری و چند تا از بهترین دوستان زندگی‌ام را از همان‌جا دارم.

 آن دانشکده کوچک با حیاطی که همیشه بنایی در آن جریان داشت مرا هم به درک دکتر خانیکی رساند و هم دکتر پیران و کور از خدا چه می‌خواهد جز دو تا چشم به این بینایی؟ حالا این‌که هیچی نشدم بماند!

 بعد از سال هفتاد و شش با یکی از بهترین آدم‌های عمرم یعنی فریدون عموزاده خلیلی آشنا شدم. او طولانی ترین رئیس عمرم بود. هم به لحاظ قد و قواره هم به لحاظ دورانی که با او کار کردم! او که خودش نوجوانی در هیبت یک بزرگسال است باعث شد در جهان بزرگترها، از وجود نوجوانی که در درونم شلنگ تخته می‌انداخت شرمنده نباشم. هنوز هم وقتی چیزی می‌نویسم که کمی شبیه نوشته‌های اوست ذوق می‌کنم از بس نوشته‌هایش با دل آدم کلنجار می‌رود.

در دوران روزنامه‌نگاری‌ام برای بچه‌ها در آفتاب امروز و سیب و چلچراغ، نوجوان‌های زیادی رفته‌اند و آمده‌اند که باعث شده‌اند تصورم از مخاطب به واقعیت نزدیک شود. آنهایی که برای دردل مثلاً می‌آمدند و فکر می‌کردند دارم لطف می‌کنم که به حرفهایشان گوش می‌کنم یا نامه‌هایشان را می‌خوانم اشتباه می‌کردند، این من بودم که یاد می‌گرفتم.

در اتاق کوچک قیصر امین‌پور در مجله سروش نوجوان، همیشه به روی همه باز بود و من هم تا وقتی از آن اتاق بیرون نزد یا بیرون زده نشد! سراغش می‌رفتم. او از آدم‌‌های خیلی مهم‌ زندگی من است.

شادی صدر، بدون شرح!

بیشتر از سیزده سال است که با مهرنوش، رفیقم. بخش بزرگی از سوادم، بخش بزرگی از مهارت‌های زندگی‌ام، بخش بزرگی از درک زندگی‌ام نتیجه سال‌ها قدم زدن او در کنارم بود.

 آخر سر هنوز هم آقای حافظ روی تصمیم‌های بزرگم تاثیر می‌گذارد. بعضی از غزل‌های او همه تردیدهایم را خط می‌زنند مثلاً همین د‌ی‌شب...

....

پ.ن: من زیاد آدم مبادی آدابی نیستم بنابراین همه تاثیرپذیرهای بلاگستان مهمون کافه من! از خودشون بنویسن! 


masoome naseri | 11:21 PM

 

نظرخواهی

hi

ارسال شده توسط: sony 52x در ساعت May 24, 2007 11:02 AM

ببخشید که من رک می گم این بازی های وبلاگی اصلا جالب نیست به نظرمن خیلی هم خسته کننده است این چند روزه به هر وبلاکی سر میزنم باید یه لیست طولانی از اسم آدما بخونم چرا وبلاگ نویسا ?کر می کنن برای خواننده ها جالبه شاید هم خواننده مهم نیست مهم از قا?له عقب نموندنه

ارسال شده توسط: حنا در ساعت May 22, 2007 04:07 AM

خودم بیشتر از همه روی خودم تاثیر گذاشتم!

ارسال شده توسط: بهمن در ساعت May 20, 2007 09:22 PM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?