« اعترافات یک فیلسوف | صفحه اصلی | جنگ »
یک اسبابکشی ساده
September 11, 2006 11:31 PM
آدم همینطوری پیر میشود و جوان میشود وسط مرگها و تولدها، وسط توقی?ها و تعطیلها، وسط شروع دوباره و دهباره یک شغل تازه که همان شغل قدیمیاست. ?قط خیابانش ?رق میکند.
در طول دوران روزنامهنگاریام مدام از این سر خیابان ویلا میر?تیم آن سر، در همان خیابان نه چندان بلند پنج شش بار ?قط به علت توقی? جابهجا شدم، جابهجا شدیم. امروز هم یک جابهجایی دیگر را تجربه کردم، گیریم این خیابان کمی دورتر از خیابان ویلاست، گیریم اینقدر دور است که نمیتوانم به سرسلامتی دوستانم در روزنامه شرق بروم که مهر توقی? خوردهاند، آنهم همین امروز که من درگیر یک تولد تازه بودم.
نمیخواهم بغض کنم، نمیخواهم دلتنگیهایم را قورت بدهم، نمیخواهم بگویم خستهام از خبرهای تلخ مثل زهرمار، این خبرهای تلخ، برگ برگ آلبوم زندگی حر?های من هستند، حتی اگر برای ?رار از این خبرهای تلخ به این خیابان دوردست جهان اسبابکشی کردهباشم باز هم دلم نمیخواهد این آلبوم را دور بیندازم.
به همین زودی دلم برای خیابان ویلا تنگ شدهاست، اما این تصمیم تازهایاست که برای سی سالگیام گر?ته ام. تا اطلاع ثانوی اینجا هستم.