« رضا سیدحسینی، مترجم تلخ دوست‌داشتنی | صفحه اصلی | Viva italy »

باران تابستان

July 1, 2006 10:58 PM

دیروز گفتم خدا درجه دنیا را گذاشته روی جهنم و خودش توی بهشت سرگرم باغبانی است! حالا تهران دارد باران می آید باران تابستان اثری از مارگریت دوراس! که مرا به یاد تو می اندازد هم باران، هم دوراس، هم بهشت، هم جهنم، هم خدا!

یك عكس به غایت دیدنی از دیشب تهران - كسوف

masoome naseri | 10:58 PM

 

نظرخواهی

خيلي خيلي حال كردم با اين پست نمي‌دونم چرا؟؟؟

ارسال شده توسط: ليلا در ساعت July 9, 2006 10:16 AM

سلام
م.نون عزیز...به جان مادرم قسم اصلا باورم نمیشد پاسخگویی هم تو مرام شما چلچراغیها باشه والان از شدت خوشحالی که جواب دادی ،خواب از چشمم پریده!یعنی بالاخره به یه شبهه چواب داده شد(حالاگیریم چواب هم غلط باشه!)...اما منم میخواستم درچواب چوابت(چه جمله ای ساختم!)یه چیزی بگم که روم نشد راستش چون وبلاگت مودبانست!به جاش چوابت رو تو وبلاگ لولیان نوشتم چون نویسنده این وبلاگ خیلی بددهنه!و گفتن بعضی حرفها تو وبلاگش اشکال نداره!باز هم ممنون!امیدوارم قبل از مرگم سایت 40چراغ رو که مسوولشی ببینم(میم نون؟مسوولیت؟!!!)

ارسال شده توسط: مهدی محجوب در ساعت July 3, 2006 02:51 AM

عزیزم تنها چیزی که من رو یاد تو میندازه وب سایت چلچراغه که خودت مسوولشی وعمرا آپ دیت نمیشه...خدائیش هر وقت بهش سر میزنم مثل خودت که دیشب یاد نمیدونم کی کی افتادی!منم یاد تو می افتم و ...!!!

میم نون: برای اطلاع شما و دوستان چلچراغی دیگر عرض می کنم من مسئول سایت موجود نیستم. ما در حال راه اندازی سایت جدید هستیم که همین روزها استارت می خورد. من مسئول این دومی هستم.

ارسال شده توسط: مهدی محجوب در ساعت July 2, 2006 11:16 PM

کوبش ِ سرخ ِ هیجان،
بر بستر ِ قطره های زنده گی،
خاطره می آفریند.
صاعقه ای به وسعت ِ کویر،
قلب ها را بارانی می کند.
قطره های تابستانی ِ باران،
بر خشکی ِ تیر می چربد و
رود ِ هیجان می آفریند.

ارسال شده توسط: س در ساعت July 2, 2006 10:46 PM

سلام، روز به خير، خسته نباشيد... چند باري برايتان كامنت فرستادم، مثل اينكه نرسيد... بگذريم! به روز شدم، پيشنهاد مي‌دهم براي اولين بار كه ممكن است آخرين بار هم باشد (چون احتمال نفرت پيدا كردنتان از يك بچه‌ي 16 ساله‌ي پرروي سمج خيلي زياد است...) سري بزنيد و شايد هم نظري بدهيد!

ارسال شده توسط: كوروش ضيابري در ساعت July 2, 2006 04:23 PM

چند وقتی است دوباره شروع کردم به خواندن کتاب های مارگریت دوراس. امروز هم داشتم کتاب درد را می خواندم.

ارسال شده توسط: ری را در ساعت July 2, 2006 02:30 AM

در باره پست قبلي‌اتان در مورد استاد سيدحسيني مي‌خواستم بگم كه نقش او در گشودن چشم وذهن ما به روي انديشه ها و نگاه‌هاي ديگر انكارناپذير است. ولي ظاهرا اينك ايشان تا حدودي پشيمان است كه به موقع متوجه "ارزش‌" ها و "داشته‌هاي" خودمان نشده و لذا در گشودن چشم ما به روي آنها هم تاخير داشته است. اين كه ايشان در همين راستا، در اين سال‌ها به تدوين فرهنگ آثار ايراني - اسلامي مشغول بوده مم كاري است قابل تقدير و لايق دست مريزاد. ولي راستش اين بخش از مصاحبه ايشان با شرق را من هر چي زيرورو كردم نفهميدم كه چه استناطي بايد از آن بكنم. شما بخوانيد شايد شما معني آن را متوجه بشويد:


•مى دانم ولى دغدغه اى كه در واقع اسمش را مى گذاشتند «بازگشت به خويشتن» به طور كلى در كشورهاى آسيايى و نه فقط در ايران، شما به موازات آن نهايتاً رسيده ايد به اين پيشنهاد فرهنگ مستقل آثار ايرانى - اسلامى.
ببينيد، حقيقت قضا يا اين است كه ما آن وقت ها نمى شناختيم اينها را، نمى شناختيم و يك قدرى هم من افسوس مى خورم [كه] چرا زودتر نشناختيم… ما توى دنياى خودمان بوديم. مادر من مى رفت حسينيه ارشاد، بعد مى آمد مى گفت يك سخنرانى هايى شده [من] جا مى خوردم. ما واقعاً نمى شناختيم اينها را. ما خيلى دير شناختيم. توى دنياى خودمان بوديم.
•يعنى در واقع حدوث انقلاب يك مقدار باعث شد كه شما مواجه بشويد...
من هيچ فراموش نمى كنم. يك روزى من رفتم براى يك مجلس ختم؛ قبل از انقلاب. يك آقاى لاغرى داشت درباره ابوذر غفارى صحبت مى كرد. من براى مجلس ختم رفته بودم و اين آقا درباره ابوذر غفارى صحبت مى كرد. و من ديوانه شده بودم؛ ديوانه شده بودم. وقتى تمام شد دويدم اين آقا را پيدا كنم (و اين يعنى ما اين قدر عقب بوديم. يعنى ما خبر نداشتيم از اين ماجرا) كه آقا رفته بود... و اين خودش واقعاً تكان دهنده بود براى من. ببينيد، از اين بابت ها ما خيلى دور بوديم. توى غرب زدگى خودمان گرفتار بوديم. مطلب اين است و من هيچ يادم نمى رود، آن جلسه اى كه اين آقاى لاغر اندام درباره ابوذر غفارى صحبت مى كرد. من را ديوانه كرده بود... بعد يواش يواش خودم آمدم دنبال اين قضايا كه ببينم چه خبر است، ولى ديگر سال هاى نزديك به انقلاب بود، و پيش از آن نمى دانستيم.

میم نون: نظرم این است که این مصاحبه گویا خوب تنظیم نشده است. این معضلی است که الان نمی توانم با قطعیت بگویم این متن هم از آن رنج می برد ولی متن را که کامل خواندم نظر کامل هم می دهم.

ارسال شده توسط: احمد سمايي در ساعت July 2, 2006 12:16 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?