« از استادیوم چه خبر؟ | صفحه اصلی | مصادیق فی قلوبهم مرضا »

فوبیای در ورودی دانشگاه

March 2, 2006 12:05 AM

در دوران دانشجویی هیچ وقت از آن تیپ‌هایی نبودم كه بشود به ریخت و قیافه‌شان گیر داد. آرایش نمی‌كردم- نمی‌كنم- و وقتی وارد دانشكده می‌شدم و از آن اتاقك ورودی خواهران رد می‌شدم بعضی از دوستان را می‌دیدم كه مشغول كمرنگ كردن یا پاك كردن آرایش‌شان هستند. آرایشی كه چند دقیقه بعد توی دستشویی تجدید می‌شد. نمی‌دانم این عمد در میان مسئولان دانشگاه بود كه خانم‌های مامور ارشاد خواهران را از بین زن‌هایی انتخاب کنند كه بهره‌ای از زیبایی نداشتند یا من تصادفاً هر جا رفتم به این خانم‌ها برخوردم. تنها نكته قابل گیر دادن به بچه‌های ورودی ما این بود كه با پسرها حرف می‌زدیم و وقتی این اتفاق در حیاط دانشكده می‌افتاد سنگینی نگاه هر كس را كه آن دور و برها بود احساس می‌كردیم.
چند سال پیش كه به مناسبتی رفته بودم همان دانشكده قدیمی تا مدت‌ها توی شوك بودم. بچه‌های دانشجوی دانشكده ‌ما، دختر و پسر، همدیگر را با اسم كوچك صدا می‌كردند.
این یكی به آن یكی كه داشت می‌رففت طرف بوفه گفت: پیام! من چای نمی‌خورم فقط برای نیلوفر بگیر! خب من هم كه گاهی پیام دوم خرداد یادم می‌رفت مات و مبهوت مانده بودم!
با همه این احوال من هنوز فوبیای دانشگاه دارم. سعی می‌كنم توی دانشگاه قرار نگذارم و هر وقت مجبورم بروم دانشگاه -مثل دیروز كه برای یك كارگاه حقوق بشری رفته بودم دانشگاه تهران- روسری مشكی‌ام را سفت و سخت می‌پوشم و سعی می‌كنم از جلوی نگهبانی با سرعت بگذرم و وقتی رد می‌شوم هنوز منتظرم كسی از پشت سرم صدا بزند: هی خانم این ریختی كجا می‌ری؟ آخر واقعاً تیپ استاندارد جمهوری اسلامی چیز دیگری است. ولی از در كه بگذرم آرام آرام در دل دانشگاه و بین دانشجوها حل می‌شوم و ترسم می‌ریزد.
این هم برای خودش مرضی است. فقط نمی‌دانم آن بیچاره‌هایی كه بارها در اتاقك‌های ورودی دانشگاه مورد بازجویی و بررسی آرایش قرار گرفته‌اند و بارها مجبور شده‌اند جلوی چشم مامور ارشاد دستمال كاغذی را با قدرت روی لب‌شان بكشند تا رژلب قرمز و نارنجی‌شان پاك شود چقدر از در ورودی دانشگاه می‌ترسند.

masoome naseri | 12:05 AM

 

نظرخواهی

سلام . سایتت جالبه ولی من درباره ی اون قسمت سیاسیش هیچ نظری نمی دم !!! ?قط می خوام یه چیزی بگم !!! دنیا چیزی نیست جز عمل و عکس العمل ما آدم ها !! خوبی کنی ... خوبی می بینی وبلعکس !!! همین ... ?قط یه کاری کن هر جا می ری هرکس دیدت ته دلش احساس خوشحالی کنه !!! هر چند تو نبینی این یعنی عشق به دنیا ... به منم سر بزن ... مرسی بای

ارسال شده توسط: مهدی در ساعت August 31, 2007 10:28 AM

انقدر از در ورودی دانشگاه می ترسیم که همیشه قلبمون تند تند میزنه.با این که قبلش شلوارهامونو کشیدیم تا روی ک?شو موهامونو کردیم زیر مقنعه و سرمونو انداختیم پایین، ولی همیشه قلبمون تالاپ تولوپ می زنه. این حراست هم بد دردیه !

ارسال شده توسط: reyhaneh در ساعت May 2, 2006 01:37 AM

انقدر از در ورودی دانشگاه می ترسیم که همیشه قلبمون تند تند میزنه.با این که قبلش شلوارهامونو کشیدیم تا روی ک?شو موهامونو کردیم زیر مقنعه و سرمونو انداختیم پایین، ولی همیشه قلبمون تالاپ تولوپ می زنه. این حراست هم بد دردیه !

ارسال شده توسط: reyhaneh در ساعت May 2, 2006 01:37 AM

البته ویژگی های متحجرانه 10 سال پیش هنوز هم در بسیاری از دانشگاه ها من جمله دانشگاهی که من در اون درس میخونم(امام رضا مشهد)وجود داره و از بین نر?ته که بیشتر هم شده...

ارسال شده توسط: اميرحسين در ساعت March 10, 2006 03:20 AM

manam ino tajrobe kardam va mifahmam chi migi. fekr mikardam behtar shode ama emsal ke raftam Iran baz dame dar ba khanume davaam shod!

ارسال شده توسط: man در ساعت March 3, 2006 05:27 PM

Sorry to hear that

ارسال شده توسط: Winston در ساعت March 3, 2006 01:48 PM

اینجا آبادان با اینکه بهتر شده اوضاع اما گیر هم میدن..
جالبه که بعد از ان?جار اخیر محتویات کی? ها هم بررسی میشه!

ارسال شده توسط: آسیه در ساعت March 3, 2006 03:23 AM

الان پزشکی و دندانپزشکی دانشگاه ملی(بهشتی) پر از دوربینه. کنترلت میکنن. چند تا تذ کر میدن و بعدش کمیته انضباتی ...البته اینا رو سال بالایی ها میگن!

ارسال شده توسط: harun hzb. در ساعت March 3, 2006 02:02 AM

با همه ی این سخت گیری ها که بوده و البته الان کمتر شده ...چه دوران خوبی بود ...دوران دانشجویی ...
دلم برای اون روزها که الان پنج سالی ازشون گذشته سخت تنگه ...

ارسال شده توسط: رضا در ساعت March 2, 2006 10:20 PM

دانشگاها همه همین جوری شدن هنوز گیر می دن ولی دیگه کسی ازشون نمی ترسه روابطه دخترا و پسرا هم از اسمه کوچیک صدا زدن ?راتره نمی دونم تا کجاش درسته ولی انگار هیچ حرمتی وجود نداره و هر دختری بخواد یه کم سنگین باشه و به همه سواری نده امل خطاب می شه. روزگار غریبی ست نازنین...

ارسال شده توسط: mina در ساعت March 2, 2006 01:46 PM

معصومه عزیز من هم کاملا این حس رو تجربه کردم . دانشگاه تهران دانشکده ?نی 11 سال پیش قابل قیاس با امروز نبود. من هم دیگر نمیتوانم آن احساس تلخ و گزنده را از سرم بیرون کنم. بچه های امروز و جو امروز دانشگاه هم برایم ملموس نیست. تقصیر خودمان هم نیست. اینطوریه دیگه...

ارسال شده توسط: golmaryam در ساعت March 2, 2006 01:44 PM

آخ جون! آخ جون نیلو?ر! آخ جون چای نمی خوره! آخ جون صمیمیت! آخ جون ر?یق پیام!

ارسال شده توسط: Shark در ساعت March 2, 2006 01:54 AM

نظر شما چيست؟










Remember personal info?