« جامعهای كه در آن ادبیات م?سدهای است شرمآور | صفحه اصلی | ترانه چلچراغ »
ما آدمهای ناسپاس!
January 12, 2006 04:44 PM
سهشنبه شب ساعت نهو نیم ده شب بود كه بالاخره تصمیم گر?تم بروم - یا بیایم- اص?هان. دو ساعتی از نص?ه شب گذشته بود كه اتوبوس از روبروی بهشتزهرا رد شد و لامپهای اتوبوس خاموش شدند و كتاب شب پیشگویی را گذاشتم توی كی?م و از دنیا ر?تم یعنی خوابم برد. اتوبوس پلیسراه شاهینشهر كه نگهداشت بیدار شدم.
گذاشتم یك راننده اص?هانی خوشبخت صبح زود سرم گول بمالد و بابت یك مسیر كوتاه هزار تومان بگیرد. البته خیال كرده بود خیلی زرنگ است با این هزار تومان تهران یك مسیر مستقیم هم نمیبرند آدم را! از پلهها كه میر?تم بالا دختر همسایه خواهرم اینها تروتمیز و مرتب داشت میر?ت تا سوار سرویس مدرسهاش بشود. خدا شاهد است از ته دل خدا را شكر كردم كه جای آن ط?ل معصوم نیستم. همیشه ?كر میكنم عجب احمقی بودم كه دوازده سال صبح زود بیدار شدم كه مدرسه بروم.
الان هنوز در س?رم و آمدم كمی در این ?ضای مجازی اكسیژن بگیرم و بروم كه چشمم خورد به این لینك مسابقه داستانهای كوتاه با جایزه سیگارپیچ استیل كه یك جملهاش به دل من خیلی چسبید. آنجا كه از قول وودی آلن میگوید: ما آدم ها انسان های ناسپاسی هستیم . چون هر روز صبح كه از خواب بیدار می شویم خدا را به خاطر آنكه دیگر به مدرسه نمی رویم ، شكر نمی كنیم !
بقیهاش یعنی مسابقه و اینجور چیزهایش به من ربطی ندارد بروید بخوانید ببینید جریانش چیست و اگر خواستید شركت كنید شاید برنده خوشبخت جایزهاش شوید. برای من خواندن همین جمله حكیمانه كا?ی بود!
نظرخواهی
ارسال شده توسط: حامد در ساعت January 21, 2006 08:31 AM
آخ که چقدر دلم می خواست توی وبلاگتون یه چیزی به این آقای شر? الدین می گ?تین.ا?سوس که هیچی نگ?تین.ا?سوس که از حق خودتونم د?اع نکردین
ارسال شده توسط: آساره در ساعت January 17, 2006 10:39 PM
nazaretun dar morede maghaleye aghaye sharafodin rajebe weblog nevisha ke tu 40cheragh neveshtan chie?
ارسال شده توسط: ali در ساعت January 17, 2006 08:59 PM
واي اسم مدرسه رو نيار كه حالم بهم مي خوره.
ارسال شده توسط: من در ساعت January 17, 2006 09:12 AM
?یلم سنگسار در ایران اگر قلبتان ضعی? است نبینید
http://khorzookhan.blogspot.com/2006/01/brutal-execution-in-iran.html
ارسال شده توسط: ssss در ساعت January 17, 2006 07:27 AM
خانم ناصری ..خوش اومدین ..اص?هان خوش بگذره ...البته این طور که پیداست خیلی از اص?هان خوشتون نمی یاد...و البته شاید به این به خاطر همان دعوای عروس و خانواده شوهره ..نه؟!
ارسال شده توسط: ن?یسه در ساعت January 16, 2006 12:37 PM
خانم ناصري عزيزمكدلم خيلي براون تنگ شده بود خيلي وقت بود كه تو چلچراغ نمينوشتيد منم ديگه خيلي وقته كه چلچراغ نميخرم . حر?اتون به آدم جرات ميده كه جلوي تموم اين وايسه .ولي نميدونيد هيولاي قاتل درونم چقدر دست و پا ميزنه كه بيرون بياد و تعداد كثيري از مردها رو بكشه تا زنها با خيال راحت يادشون بياد زندگي يعني چي.بين خودمون بمونه
ارسال شده توسط: سحر در ساعت January 16, 2006 10:13 AM
من هم این جمله را خواندهام. واقعن چرا همه ما اینطوری شدهایم و از مدرسه بیزاریم؟ نه واقعن؟
ارسال شده توسط: من در ساعت January 15, 2006 04:16 PM
راست میگی
تاالان دقت نکرده بودم اینقدر ناسپاسیم.
ارسال شده توسط: محمد در ساعت January 15, 2006 02:44 PM
هه! دلم تنگ میشه! زیاد... نمیدونم چرا... امّا از اون پستها بود که آدم بعدش دلش تنگ میشه. زیاد... و نمیدونه چرا!
شاید چون آدمو یاد مدرسه میندازه و ?ورثی که خاموش شدن چراغای اتوبوس میکنه...
راستی، ممنون که سایکو رو به ملّت توصیه میکنی!
ارسال شده توسط: آیدین در ساعت January 15, 2006 12:00 PM
مردی ایرانی همسر خود را با کیبورد به قتل رساند!?
تو را به خدا بروید ببینید ما توی ایران با چه آشغالهایی سرو کار داریم
http://khorzookhan.blogspot.com/2006/01/iranian-guy-killed-his-wife.html
ارسال شده توسط: mihan در ساعت January 15, 2006 09:00 AM
chi fayda, bejaaie madrasa bayed kar berim!
aanham 6 sobh
ارسال شده توسط: habib در ساعت January 14, 2006 02:43 PM
:D
خیلی قشنگ بود واقعا منم هر وقت صبح زود بخصوص تو زمستونا بلند میشم خدا رو روزی 2هزار مرتبه شکر میکنم که دیگه مجبور نیستم برم مدرسه
ارسال شده توسط: arefe در ساعت January 13, 2006 02:36 PM
همين پست را ب?رستي جشنواره . . اول ميشي . . .
ارسال شده توسط: parviz در ساعت January 12, 2006 07:51 PM