« دانشجوها رییس تازه را نمیخواهند | صفحه اصلی | هویجوری »
جنبش دانشجویی و تب یونجه و مرگ
November 28, 2005 03:52 PM
من اصلا نمیدانستم در شمال اروپا چغندر به عمل میآید تا اینكه گوینده اخبار تلویزیون گفت كشاورزان آن منطقه تظاهرات راه انداختهاند و به تصمیمگیری دولت در زمینه قیمت چغندر معترضاند یا یك همچین چیزی.
بعدش هم اصلا فكر نمیكردم اهالی متمدن كشوری كه با آن زبان به قول سهراب بق بقویی حرف میزنند میتوانند شورش كنند و با همان زبان قشنگشان به دولت فحش بدهند?! خب از این اتفاقها همه جا میافتد ولی خواندن دفتر بیمخاطب باعث شد كمی بیشتر به این اتفاقها فكر كنم.
حنیف مزروعی در مورد غیرمدنی بودن رفتار بعضی از دانشجوها در جریان یك اعتراض مدنی وطنی چیزی نوشته كه البته من هم موافق این رفتار نیستم.
هرچند فكر میكنم ما در مبارزات مدنیمان كمی سوسول و اخلاقگرا هستیم و گرنه همه جای جهان هر روز از این اعتراضات اتفاق میافتد و زیاد نباید دلخور شد. ولی حنیف در جایی از نوشتهاش آورده : آیا پس فردا اگر موج برخورد با این دانشجویان از سوی کمیته های انضباطی در دانشگاهها شروع شود سر و صدای اینکه چرا از ما حمایت نمیکنید راه نمی اندازند؟ و ...
حنیف عزیز! فكر میكنی آنها در صورتی كه این اتفاق بیفتد از چه كسانی میخواهند حمایتشان كنند؟ نكند از همین الان نگران ناتوانی اصلاحطلبها و تردیدهایشان در انتشار یا عدم انتشار یك بیانیه در حمایت از آنها هستی؟ گفتهای انتخاب عمید زنجانی را باید به فال نیك گرفت.
چرا باید انتخاب یك آدم حوزوی را در یك مسند دانشگاهی( گیریم با مدرك دانشگاهی) به فال نیك بگیریم؟ چون همیشه به نسبت مرگی كه در انتظار روشنفكران و عموم مردم ایران بودهاست ما را به تب راضی كردهاند؟ فكر میكنی انتخاب یك چهره امنیتی در دانشگاه به خودشان بیشتر ضربه میزد یا به دانشجوها؟
من فكر میكنم جنبش اصلاحطلبی ایرانی بیش از هركس مدیون همین جماعت دانشجو بود. آنها سفیران اصلاحات در گوشه و كنار كشور بودند وگرنه فلان كارمند شهرستانی یا فلان زن خانهدار روستایی كه تنها منبع خبریاش تلویزیونی بود كه كس دیگری را توی بوق كرده بود سال 76یك ورق از روزنامه سلام هم به دستشان نرسیده بود كه بخواهند با مطالعه آن اصلاحطلب شوند و به یك اندیشه دیگر رای بدهند اما با رسیدن اصلاحطلبان به قدرت كسانی كه بیشتر از همه تنها ماندند هم آنها بودند.
روزی كه با فشار اصلاحطلبان در میان جنبش دانشجویی كشمكش درگرفت كه آیا همراهی با اصلاحطلبان به معنای نفی هرگونه نقادی است یا باید همچنان منتقد بود، آنها كه به سكوت رضایت دادند و با سران اصلاحات در سیاست همراه شدند، همانهایی بودند كه به تب ماندن در صحنه راضی شدند تا انگ ایستادن مقابل اصلاحات به مرگشان نكشاند.
روزی كه بخشی از جنبش دانشجویی مجبور شد نقادیاش را كنار بگذارد، مبادا انگ مقابله با اصلاحطلبی بخورد هم برای اصلاحطلبان روز بدی بود، هم برای دانشجوها و اگر عواقبش را در نظر بگیریم هم برای مردم ایران.
اگر مراد ازاصلاحطلبی مودبانه، همان است كه نمایندگان مجلس ششم مرتكبش شدند، گمان میكنم جواب نمیدهد. این اصلاحطلبی مودبانه باعث شد چهار سال، هر طرح و لایحه مصلحانهای به سد شورای نگهبان خورد لبخند بزنند و جز چند تا مصاحبه با روزنامههای خودشان دست به كاری نزنند.
همان اصلاحطلبهای مودب اما به محض اینكه صلاحیتشان تایید نشد تحصن كردند و شلوغش كردند. خب در این گیرودار، دانشجوهایی كه از روی دست همین آقایان و خانمها سكوت را تمرین كرده بودند، این بار هم كنار ایستادند و تماشا كردند و با آنها همراه نشدند. راستی به نظرت دست زدن به آن تحصن نسبت به رفتار پیشین آنها كمی بیادبانه نبود؟
اگر همان پرخاشهای بیادبانه دانشجوها در 18 تیر نبود و همان چندتا عكسی كه دوستان اصلاحطلب در كوی دانشگاه با دانشجوها گرفتند نبود به نظرت حالا سند دیگری برای نمایش همراهیشان با جنبش دانشجویی در طول این هشت سال داشتند كه نشان بدهند؟
جنبش اصلاحطلبی یا هر حركت مصلحانهای به نظر من هم نیاز به شعار دارد هم نیاز به شعور دارد هم نیاز به شور دارد هم نیاز به شورا دارد همن نیاز به شورش دارد. و خرد جمعی میتواند تعیین كند در هر برهه زمانی با كدام سلاح باید دست به اصلاحطلبی زد. گاهی یكی از سلاحها كفایت میكند گاهی باید از همه آنها استفاده كرد.
فكر میكنم اگر در طول هشت سال گذشته، ما مدام به تب نوبه و تب یونجه و تب مالت و تب وزرای ناكارآمد و تب مدیران بیلیاقت و تب مدارا با شورای نگهبان رضایت نداده بودیم حالا به مرگی اینچنین نمیافتادیم كه چنان رییسجمهوری چنان وزیری انتخاب كند و چنان وزیری چنان رییس دانشگاهی و الی آخر!
وقتی حتی در فرانسه گل و ادبیات و موسیقی و فلسفه هم گاهی لازم است شیشهای شكسته شود و آتشی گیرانده شود تا حاكمان حساب كار خودشان را بكنند، حساب ما كه مملكت گل و بلبل و استبدادیم روشن است.
راستی برادر! من جایی خبری در این مورد نخواندم ولی تو هم ندیدی جبهه مشاركت و شاخه دانشجوییاش بیانیهای در مورد انتخاب نابجای عمید زنجانی منتشر كنند یا اعتراضی چیزی، مصاحبهای، حرفی؟ نه؟ دوستانمان كه نامزد ریاستجمهوریشان زمانی وزیر علوم بوده نباید حرفی میزدند؟
در مورد آن بخش كه نوشتهای این دولت طی یك فرایند دموكراتیك البته ناقص انتخاب شده و حق دارد هر طور مایل است عمل كند هم فعلاً حرفی نمیزنم و فقط یادآوری میكنم تنها عمل سیاسی دموكراتیك شركت در انتخابات نیست. كارهای دیگری هم هست كه ما معمولاً از دموكراسی همان انتخابات نصفه و نیمهاش را فهمیدهایم.
همه اینها را نوشتم كه بنویسم برادرجان! قصه رضایت دادن به تب از ترس مرگ، انتخاب نسل ما نیست.ما به قول مشهدیها باید فكر دیگری برداریم. ناسلامتی از چغندركارهای اروپایی كه كمتر نیستیم!
پ.ن.
چون طبق یك قاعده ملی هر كس از نظرات كسی انتقاد كند دشمن اوست لازم است یادآوری كنم حنیف مزروعی از همكاران و دوستان خوب من است و نوشتن این حرفها فقط به بهانه نوشته او بوده و اینطور نیست كه من بخواهم سر به تن او نباشد!
سلام آقای رییس جدید نوشته آرش غفوری در همین موضوع
نظرخواهی
ارسال شده توسط: reza در ساعت December 7, 2005 10:00 AM
بسیار تحلیل منسجم و منطقی بود .
ممنون
ارسال شده توسط: yahya در ساعت November 30, 2005 02:22 PM
ای ناصری باهوش... ای عاشق مدهوش!!!
ای راحت الحلقوم... ای شکلات... ای پامادور ... ای آبنبات .... ای آلبالو... ای شفتالو!!!
ای اهل تهران... ای خانه ویران... ای آونگ ... ای تفنگ ، ای زرنگ ، ای قشنگ ، ای فشنگ!!
ای مامان شیرین... ای رفیق دیرین... ای عاشق بهروز... ای رفیق دیروز!!
ای دشمن صفورا ... ای یادگار اهورا ... ای طرفدارمهاجران... ای قناری توی آسمان!!!
.... ای مانتوی آبی نفتی ...چرا تهران برفتی ... ای خانوم خوشگل ... ای مادر منزل!!...
عرضی دربکره بیدم یه شعر از فریبا وکیلی به نام "سرپناه" را که " پژمان مبرا" با صدای قشنگش خوانده بیده و سرشار از امید واحساس بیده را هرچه گشتم نیافته بیدم.تو هم اگر وگشتی حتما نیافته بیدی... حالا مشکل دو تا بید و من هم سراغ نه بدارم این شعر را. تلویزیون هم این ترانه را از خودش دربکرده.
و من نه بدانم این فریبا وکیلی چه بانوی با احساس و توانایی بیده که همچی شعر زیبایی در بکرده که یه همچو من را مست و خراب ازلی کرده بیده !!!
حالا ازت خواهش داشته بیدم که اگر چنین شعری را فراخوان بفرموده و مشکل قلب این دخترتان را حل بفرمایید تا عمر داشته بیدم دعاگو ـ و ایضا ـ پاچه خوار و جان نثار حضرتعالی شده بیدم.
پس دریاب این صفورای در به در شده را تا از دست شما نرفته بیده که شاعر(وگوری) از خودش چنین شعری دربکرده:
"که بعد از رفتنم جانا بسی افسوس خواهی خورد / فلانی یار خوبی بود ومن قدرش ندانستم"
"نخود نخود هر کی بره خانه خود / هرکی بره خانه خود نخود نخود"
ارادتمند و پاچه خوار و جان نثارشما
دوشیزه محترمه صفورا هنرمند
ارسال شده توسط: صفورا در ساعت November 29, 2005 11:58 PM
ممنون! نوشتهی خوبی بود در برابر نوشتهی آقای مزروعی.
ارسال شده توسط: سولوژن در ساعت November 29, 2005 11:25 PM
موافقم باهات معصومه، تازه بيشتر هم بايد بشه به نظر من
ارسال شده توسط: arash در ساعت November 29, 2005 08:23 AM
از نقدت ممنون، با بعضي جاهاش صدرصد موافقم
ارسال شده توسط: حنيف در ساعت November 29, 2005 07:54 AM
کودکانه بهانه آوردند که استاد فاقد مدرک دانشگاهی است. زهی تاسف. آیا چهارده معصوم مدرک داشتند؟ آی سهروردی کارشناس ارشد بود؟ ابو حنیفه ترمذی فوق دیپلم داشت؟ این رسوبات را کنار باید گذاشت. زمین را باید بوسید و شکر بجا آورد. توجهات خاص عالم غیب نصیب دانشگاه شده است. مدارک را با آب توبه باید شست. فرصتی است برای طهارت. عجله باید کرد. عجلو...
ارسال شده توسط: غلام عباس صابری در ساعت November 29, 2005 05:11 AM
از استاد شریعتی منقول است (مجلد هفتم - مجموعه آثار - چاپ 11 - 1381)که شب هنگام با رها کردن تیر اول در جنگل جهل و نادانی خفاش ها و روباه ها و شغال ها و خناس ها از سایه بیرون آمده پا به فرار میگذارند. این آخرین تلاش در مقابل اسلامی شدن دانشگاه ها است. با وزیر دیندار و متعهد و متعبد علوم است که این روش مبارک را هر چه زود تر در سایر دانشگاه ها پیاده بفرمایند تا آخرین آثار زیانبار غرب زدگی از محیط های مقدس علمی زدوده شود و جایی برای توطیه دشمنان و جیره خواران استکبار باقی نماند که نفرین ابدی بر آنها باد.
ارسال شده توسط: حسام جلالی در ساعت November 29, 2005 05:03 AM
برکتی بزرگ به دانشگاهیان نازل شده است. قدر آن باید دانست. پایکوبی باید کرد. حالا با ریاست محترم دانشگاه است که ادای وظیفه نموده و نام دانشگاه تهران را تعویض فرموده و تبدیل بفرمایند به : "دانشگاه ولی عصر" . بهترین فرصت است که آن نام رضا خانی از این مرکز نماز جمعه برداشته شود و گشوده شود شاهراه اسلامی کردن دانشگاه.
ارسال شده توسط: میر حسین قایمی در ساعت November 29, 2005 04:52 AM
merci , vaghean khoob neveshti, moteasefaneh hanif motevajjeh nist keh ba fajehie keh dareh tu keshvar ettefagh miofteh nemisheh ba labkhande aslahtalabaneh javab gereft
ارسال شده توسط: ali در ساعت November 29, 2005 12:48 AM
سلام. از یک طرف خوب به قول حنیف انتخاب ریس جمهور به هر حال قیافه دموکراتیک داشته و در ادامه انتخاب وزیر هر چند در هردو منصب اونها رو لایق ندونیم، از طرفی وزیر جدید قانون قبلی رو که انتخاب رئسای دانشگاها رو به خود دانشگاها سپرده بود عوض کرده و همینطور کسی رو هم به عنوان ریس دانشگاه انتخاب کرده که با معیار های ما لایق نیست. حالا تحصن و تظاهرات هم یکجور مخالفت مدنی اما هر چقدر خشن تر بشه از قیافه مدنی و قابل پذیرش و به قول معروف معصومانه خارج می شه یعنی فکر کنم اگر قراره کاری بشه تا واقعا با این ریس جدید مخالفت بشه باید مثل اون حادثه ای که چند وقت پیش در مرود سرویس رفت و آمد یکی از دانشگاها افتاده بود برخورد بشه یعنی مثلا همه برن جلوی اتاق ریس دانشگاه تحصن کنن کلاس هم نرن، هر روز هم به تعداشون اضافه بشه، فکر نکنم یک هفته بکشه که اثر بگذاره ولی حالا اینجوری بایک شولوغ کاری دفعتی چند ساعته با انداختن امامه طرف و اینجور کارها هیچ کاری پیش نمی ره به نظر من.
ارسال شده توسط: سجاد در ساعت November 28, 2005 10:03 PM
Well said, brief and concise.
Saeed
ارسال شده توسط: Saeed در ساعت November 28, 2005 06:00 PM
اتفتقی امدم یک سرکی بکشم دیدم در جاده انصاف کمی بطرف غربگرایی قلم میزنی
اما کلا با انصاف مینویسی...ایکاش وقتی داشتم که هر شب یک سری بزنم
چون غیر از بهنود و یولداش و درخشان فرصت بدیگر ایرانی های زحمت کش مثل شماندارم
انقدر تو سی ان ان و بی بی سی صدها رادیو تلوزیون و روزنامه مشغول و معتادم که نمیرس
بهرحال تشکر از زحمتی که میکشی
ارسال شده توسط: Safari در ساعت November 28, 2005 05:59 PM
عالی بود . از نوشته حنیف حیرت کردم. برای من دیگه بین ادرار و مدفوع تفاوت معناداری وجود نداره. همش نجسه!!!!
ارسال شده توسط: علی در ساعت November 28, 2005 05:36 PM
همین نیم ساعت پیش نوشته حنیف رو خوندم و دقیقا همین نوشته هات توی گلوی من قلمبه شده بود! مرسی که اینقدر روان و کامل نوشتیشون.
ارسال شده توسط: ژرفا در ساعت November 28, 2005 04:49 PM
سلام خانوم ناصري چون کسي پيغام نذاشته بود و دلم تنگ شده بود پيغام گذاشتم.
ارادتمنديم.
به آقا مهدي هم سلام برسونيد.
ارسال شده توسط: علي صديقي در ساعت November 28, 2005 04:42 PM