« قند پارسی | صفحه اصلی | خلقیات ما بررهایها »
آنا آخماتووا در سمرقند
October 24, 2005 03:07 PM
او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، تاووس سفید
و نقشه رنگپریده آمریكا،
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه كودكان
مربای تمشك با چائی
و پرخاشجویی زنانه.
و من همسر او بودم.
دهمین شماره سمرقند را تازه خریدهام كه ویژهنامه آنا آخماتووا ست شاعری كه از بداقبالی بخشی ازشاعریاش در دروه استالین گذشت.هر چند برودسكی شاعر هوطن آخماتووا معتقد بوده تنها وجه اشتراك politics (سیاست) و poetry(شاعری) دو حرف p و o است ولی قطعا در كشوری كه سایه دیكتاتوری مثل استالین بالای سر شاعر باشد به هر حال نمیشود از سیاست دور ماند چون سیاست خودش سراغ شاعر میآید.
آنا آخماتووا در آن دوران شعرهایی سروده كه به نوشته برودسكی نه تنها چاپشان كه نوشتن و تایپ كردن آنها ممكن نبوده است.
آخماتووا فقط میتوانست اینها را به حافظه خود یا ششوهفت تن دیگر بسپارد و چون به حافظهاش اطمینان نداشت، گهگاه مخفیانه به سراغ این و آن میرفت و میخواست فلان گزینه شعرش را با صدای آهسته برایش بخوانند تا از یاد نبرد. رعایت احتیاط تا این حد كاملاً لازم بود چون بودند كسانی كه به دلایلی ناچیزتر از یك تكه كاغذ كه چند سطری روی آن نوشته شده بود سر به نیست شدند.
نظرخواهی
آفرين به علی دهباشی که دو مجله فرهنگی خوب و با ارزش را منتشر ميکنه: سمرقند و بخارا.
ارسال شده توسط: mehdi در ساعت October 29, 2005 03:23 AM
اینجوری شعر گفتنم حالی داره ها!
ارسال شده توسط: فواد در ساعت October 26, 2005 08:47 PM
vali az yek taraf in feshaar chizie ke shaEr besiaar behesh niaazmande.. intor fekr nemikonin?
ارسال شده توسط: The Represent در ساعت October 26, 2005 07:40 PM
با اينكه ديره ولي خانه نو مبارك باشه
ارسال شده توسط: حنيف در ساعت October 26, 2005 08:38 AM
آنا آخماتووا را در یکی از شماره های مجله جامعه نو شناختم. شعری که یادم نیست چه بود و توضیحاتی در باره ی زندگی اش. از اتاقش و نوع مرگ همسرش. یاد می آید شعرش را در روزهای پاییزی 80 در کافه نادری خواندم. قهوه تلخ کافه نادری با تلخی نگاه آنا را هیچ گاه فراموش نمی کنم.
ارسال شده توسط: م.خندان در ساعت October 26, 2005 03:24 AM
ببخشید که دیر،اما مبارکه خانم ناصری.کافتون پر رونق.
ارسال شده توسط: چیز باشی در ساعت October 25, 2005 09:12 PM
تبریک می گم واقعا جالب و خواندنی می نویسی ...
ارسال شده توسط: صالح در ساعت October 25, 2005 10:57 AM
اولین بار آنا آخماتوا را توسط دوستی در انجمن شعری شناختم آن شاعر بر تمام زوایای زندگی هنری و معمولی او آگاهی داشت.و گرچه کتابی از اون نخریدم ولی همیشه شعر هایش را در نشریات تخصصی ادبی می خوانم. متشکرم که اطلاع رسانی کردید.
ارسال شده توسط: مهدی ناصری در ساعت October 24, 2005 07:11 PM
سلام خانم ناصری
ببخشید که کمی با تاخیر برای عرض تبریک خدمت رسیذیم ولی در هر صورت افتتاح کافه ناصری رو از طرف تمام چلچراغیها به شما تبریک میگیم و امیدواریم این کافه پر خاطره برای شما و ما باز هم مثل قدیما دوست داشتنی باشه که هست.
پاینده و پیروز باشید
ارسال شده توسط: چلچراغیها در ساعت October 24, 2005 05:49 PM
سلام دوست عزیز افتتاح کافه ناصری را هر چند با تاخیر تبریک می گویم خونه نو بسیار شیک و زیباست
ارسال شده توسط: خرس مهربان در ساعت October 24, 2005 05:37 PM