ساعت به وقت کامپیوترم نصف شب است. به وقت من اما نمیدانم.
روی صندلی پنجاه و نه کا نشستهام و از زمان میگذرم یا شاید زمان از من میگذرد. به قول خانوم گوگوش این ور دنیا شبه اون ور دنیا روزه و من میان این شب و روز در رفت و آمدم.
خیلی وقت است که بین شب و روز بی قرارم. این که اینجا چیزی نمینویسم هم از نشانههای همین بی قراری است.
کافه متروکی که امروز میبینید هیچ وقت این قدر گرد و خاک نگرفته بود اما واقعیت این است که دیگر حرفی که بتوانم/بشود/لازم باشد اینجا بنویسم ندارم.
صاحب این کافه مدتهاست سعی میکند سفر کند، از خودش سفر کند، به خودش سفر کند اما هیچ خط هوایی نیست که مرا به «قرار»م برساند.
دیروز ناگهان فکر کردم دست کم بیایم کاری کنم و عذاب وجدان این کافه متروک را از سر دلم بردارم؛ تعطیلش کنم. اگر بتوانم این کافه را تعطیل کنم حتما میتوانم از خود درگذشتهام عبور کنم.
این کافه هر چه میتوانست به من داد. دوستان عالی، مقدار زیادی معاشرت، کلی رفاقت و میزان خیلی خیلی زیادی عشق و البته شهرت.
امروز اگر برگردم آرشیوم را مرور کنم (گاهی این کار را میکنم) زندگیام را میبینم و قطار کلمهها را که مرا میرساند اینجای بی قراری که هستم.
روزی که از ایران بیرون آمدم این طوری میشناختندم: «معصومه ناصری صاحب کافه ناصری» و حالا این نیستم و نمیدانم چی هستم.
دلم برای این وبلاگ تنگ میشود ولی به قول آقا مجید ظروفچی جوبچی، این ساعت زنگاشو زده، دیگه زنگ نمیزنه. یک روز باید جرات میکردم و خرمای فاتحهاش را میچرخاندم که امشب این ارتفاع بلند این جرات را به من بخشید.
راستش بزرگترین نقطه ضعف زندگی من، خداحافظی است. حتی خداحافظی غریبهها و آدمهای توی فیلمها اشکم را در میآورد. نمونهاش لحظه خداحافظی قهرمان فیلم سینما پارادیزو وقتی که شهر کوچک را ترک میکرد تا به شهر بزرگ برود. فکر کردن به آن سکانس هم اشکم را در میآورد چه برسد به دیدنش.
از همه همه کسانی که در این سالها به این کافه سر زدند از عمیقترین نقطه قلبم ممنونم.
پ.ن. این پست را روی هوا نوشتم و روی زمین منتشر کردم.